تبلیغات


__
چه بد موقع!
23 تیر 87 - 00:04

کوشا دلشاد

...خیلیا هستن كه چه زن، چه مرد، خیال می كنن عاشقن. اما به هم معتاد شدن، عین مخدر. همدیگرو باید ببینن، مرافه كنن، قهر كنن، آشتی كنن، و اسمشو بذارن زندگی عاشقانه. اما به همه ی اینا و خودشون معتادن. این كه نمی تونن از هم دور بشن، از اعتیاد به همدیگه س. خمار هم می شن و درد می كشن. دردشم درد عشق نیس، درد خماریه. زودم راه این خماری نشناخته رو ازدواج می دونن، این جاست كه می بینن روز و شب با هم دعوا دارن، چشم دیدن همدیگه رو ندارن، اما نمی تونن دور از هم باشن. می ذارن چی؟ پای عشق...

از كتاب جسد های شیشه ای نوشته مسعود كیمیایی

ترانه ی مربوط به نوشته(چه بد موقع!) را می توانید در وبلاگم بخوانید

www.koosha-delshad.mihanblog.com

دوستانی كه لطف می كنند و با من خودی تر می شوند و نظر می دهند خواهش می كنم در همان وبلاگ نظر رو وارد كنند.

  • ارسال نظر (2)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
habibeh bakhtiarian      h_bakhtiarian100@yahoo.com     
2 مرداد 1387 ساعت 10:22
kheili jaleb bud
1 مرداد 1387 ساعت 11:57
درود

ممنون از متن مفیدی که ارسال کردین . نکته مهم هم همینه . (( عشق یا اعتیاد ؟ )) اغلب خودمون هم متوجه نیستیم که در حقیقت به نوعی مخدر پناه بردیم و به اسم عشق داریم بازی میکنیم. چرا که اگر اعتیاد نبود این همه دلواپسی ، اضطراب ، عصبانیت ، کینه و نفرت و نفرین و لعنت ، این همه سرگردانی و تشویش و خودخواهی نبود . چون نمیدونیم که عشق در رهایی و رها شدنه .
در حصار و چسبندگی نیست . شاد باشی .
__