userinfo close

پیام های کوتاه

حسین خسروئی , khosroui
دانلود آثار پائولوكوئیلو بزبان پارسی بصورت رایگان http://paulocoelhoblog.com/2011/01/09/books-banned-in-iran/
1 سال پیش
   
مهرداد واحدی , mehr57
ما دیگه اون نسل نیستیم و مانند نسل پدرانمون فریب نمیخوریم
1 سال پیش
   
مهرداد واحدی , mehr57
مرسی از فریادت. این فریاد دل همه است. ولی ملت دیگر انقلاب کرده بودند واسه بقاء خودش و حکومت کثیفش اینارو گفت.
1 سال پیش
   
پاسارگاد پارسه , pasargadparse
دمت گرم ;)
1 سال پیش
   
مایکل شون هایکن باتم , mmdf
فریادت عالیه
1 سال پیش
   
در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا؛ زیرا هر آنچه زیباست، همیشه خوب نمی ماند؛ اما آنچه خوب است، همیشه زیباست.

حسین خسروئی

khosroui

مرد 37 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
6 سال و 6 ماه و 28 روز سن کلوبی ،
"پندار نیک - گفتار نیک - کردار نیک" آزاد هستم تا جایی که آزادی دیگران سلب نشود. مهم نیست در کجا ...
 
15:25 1388/12/24

 

 

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان.

یکسال دیگه دیپلم و

مدام این جمله روی زبونمون بود.

 

 

(( وقتی بزرگ شدم... وقتی بزرگ شدم... ))

 

 

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آرزو میکردیم...

چقدر آرزو داشتیم.

دنیا دنیا امید

 

روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و

 هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم ...

 

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو.

 چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شدیم و هیچ نشد ...

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز.

 هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد.

سالها تکراری تر

کار و کار و کار برای هیچ

آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی،

 و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و

 ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن....

دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم.

ردشدیم بارها و بارها و بی پناه .

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یم را به دست بزرگ و نرم پدر می‌دادیم و

 طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم

بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که به بهانه مریضی و

 ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می‌لغزیدیم و خوش می‌خوابیدیم...

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیریم،

و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند.

دیگه نه امیدی به سال دیگه، نه به خرداد و نه به مهر.

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ.

 

 

 


  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.