. . . .خوشم نمی آید
. غزلی از : مرتضی کیوان هاشمی
برگزیده شده از دفتر: « ترکه و تبر »
من از كرامتِ دونان ، خوشم نمی آید
من از محـبّتِ نادان ، خوشم نمی آید
از این مجسّمه،این كوهِ یخ،از این مرداب
من از طبیعتِ بی جان، خوشم نمی آید
به قولِ حافظ : اگر دستِ اهرمن باشد
من از نگینِ سلیمان ، خوشم نمی آید
مرا به باده در انظارِ خَلق دعوت كن !
من از تخلّفِ پنهان ، خوشم نمی آید
به پیشِ آیینه ها پُشتِ پات می بوسم
من از روابطِ پنهان ، خوشم نمی آید
زیارتِ تو ، مرا آرزوی دیرین است
ولی زِ نخوتِ دربان، خوشم نمی آید
اگر بناست ببارد به روی اقیانوس
من از لطافتِ باران، خوشم نمی آید
ز بس كه خُدعه و نیرنگ دیده ام، دیگر
از این دو پای - از انسان - خوشم نمی آید
به حالِ خویش رهایم كنید ! دیگر من
چرا دروغ ؟ ! از ایران خوشم نمی آید
من از نـژادِ اهـــوراییــانِ آزادم
من از بهشتِ چو زندان، خوشم نمی آید
اگر خدای نفهمد زبانِ پارسی ام
از آن خدای، به قرآن ! خوشم نمی آید
اگر نه جای محبت بوَد ، نه آزادی
من از ستاره ی«كیوان «خوشم نمی آید
پی نوشت :
بیت سوم اشاره به این شعر حافظ است:
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه براو دست اهرمن باشد