شاید . . .
غزلی از : مرتضی « کیوان » هاشمی
برده ای از همگان دین و دل از ما شاید
زده ای بـا دگران باده و تنها شاید
همردیف لب لعل تو مسیحا شاید
نكند كار دو چشمت ید بیضا شاید
در شبِ چارده مهتاب فریبا شاید
دست خود را ببرد پیش تو بالا شاید
وعده هایت- همه امروز نه فردا شاید-
-تا ببینم كه چه پیش آید- و -حالا شاید-
من نگفتم كه تو بردی دلم اما شاید
آن همه عشوه ی پنهانی و ایما شاید
غارت دل تو نكردی رخ زیبا شاید
رهزن دل تو نیی نرگس شهلا شاید
تو گنهكار نیی قامت رعنا شاید
من خطا كار نیم این دل شیدا شاید
تو بدهكار نیی عالم بالا شاید
تو گرفتار نیی مردم دنیا شاید
در غم هجر گرفتارم و آیا شاید
هست فریاد رسی؟ ساغر و مینا شاید
خبری از تو نداریم و الا شاید
نكنم شكوه به »كیوان« و ثریا شاید