پیمان شكن . . .
غزلی از مرتضی «کیوان» هاشمی
گفتم كه عقده های دل خویش وا كنم
لختـی شـكایت تو بـه بـاد صـبا كنم
خود را به جای من بنشان و بگو به من
بی مهری تو را ، ز چـه راهی دوا كنم
هـسـتـی خویـش نذر وفای تو كرده ام
كـامـم بـده كـه نـذر خودم را ادا كنم
از قـهـر آفـریـده خـدا قـامـت تـرا
من مانده ام گله ز تو ، یا از خدا كنم
هرگز نخواستی كه به عهدت وفا كنی
هـرگـز مـبـاد مـثـل تـو تـرك وفـا كنم
شایسته تو نیست كه پیمان شكن شوی
از حـد جـفـا مـبـر ! كـه مـبـادا جـفـا كنم
روزی در آرزوی وصـــال تـو بـوده ام
كـاری مـكـن ! بـرای فـراقـت دعـا كنم
مـگـذار اخـتـیـار مـن از كـف بـرون رود
كاری مكن كه هستی خود را فنا كنم
حرمـت بدار ! عرصه از این تنگتر مكن
كاری مكن دریده شوم من خطا كنم
بـا آنـكه از تـو هـیـچ وفـایی ندیده ام
هرگز نخواستم كه تو را من رها كنم
كاری مكن تحمل «كیوان »به سر رسد
كـاری مـكن ! كـه راز تـو را بـرمـلا كـنـم
