دنیای عجیب! .....
سرود ای از : «کیوان»0
راستی !
که چه دنیای عجیبی شده است؟!!
من در این دهکده ی موهومی
دختری را دیدم
که دل و قلوه ی خود را هرشب
سند تو آل می کرد
و به تک تک می گفت:
از دروغ و دغل و حقه بدم می آید
راستی!
که چه دنیای عجیبی شده است؟؟؟؟
پسری را دیدم
که دلی داشت به اندازه ی یک سالن سر پوشیده
عشق صد دختر همسایه در آن جا می شد
راستی!
که چه دنیای عجیبی شده است
دختری در سفر مکه ی خود
دور از چشم پدر
هفت تسبیح و سه انگشتر مردانه خرید
هر شب از نیمه ی شب تا دم صبح
همزمان با سه پسر چت می کرد
سرعتش معرکه بود
بقیه ی این سروده ی زیبا را در جلد دوم کتاب « ترک و تبر» بخوانید