
درك می كنم ...
غزلی از : مرتضی « کیوان » هاشمی
برگزیده شده از دفتر « ترکه و تبر »
فریاد بی صدای تو را درك می كنم
مفهوم گفته های تو را درك می كنم
ای استخوان میان گلویت شكسته! من
پیـغـام نـارسـای تـو را درك می كنم
بغض تو در گلو و سرت در میان چاه
پژواك گریه هـای تو را درك می كنم
منعت نمی كنم، كه چرا گریه می كنی
من عمق های های تو را درك می كنم
پشتت خمیده زیر ستم ، نازنین من !
من بار شانه های تو را درك می كنم
همدرد من! به خون دل بی كسان قسم
من ، درد بی دوای تو را درك می كنم
خنجر زپشت خورده ز دست حرامیان!
یكرنگی و صفای تو را درك می كنم
آنجا كه با زمین و زمان قهر می كنی
من قهر نابجای تو را درك می كنم
در آن هوای غم زده حالت گرفته بود
هم حال و هم هوای تو را درك می كنم
كیوان و ماه و زهره رهایت نمی كنند
هیهات! من خدای تو را درك می كنم