داستان 29 مرداد 85 - 15:53 |
راستش من بعد از مدت ها به فكر اپ كردن افتادم اول می خواستم یك موضوع كه برام پیش اومده بود تعریف كنم ولی یك داستان كوچك به چشمم خورد گفتم شاید این اموزنده تر باشه :روزی پسر كوچكی در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد.او از پیدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد .این تجربه باعث شدكه او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگیش 296سكه1سنتی / 48سكه 5 سنتی/ 19سكه10سنتی/ 16سكه 25سنتی/ 2نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده پیدا كرد.یعنی جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز 31396طلوع خورشید /درخشش 157رنگین كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هیچگاه ابرهای سفیدی را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند ندید.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزیی از خاطرات او نشد |
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها7 تیر 1387 ساعت 12:10 |
wow gold site: <a href=http://www.wowgold-sale.com>wow gold</a> <a href=http://www.wowgoldvip.com/news_list.asp>wow gold</a> |
1 شهریور 1385 ساعت 18:18 |
سلام... بازگشت شما هم بعد از تقریبا6ماه تبریک میگم! هم عکس قشنگی بود هم داستان جالبی بود! خوش باشی تا بعد بای |
30 مرداد 1385 ساعت 05:31 |
سلام.. تبریک میگم که بعد از مدتها آپ کردی! داستان خیلی جالبیه! و البته پنددهنده! موفق باشید! |
حمید 30 مرداد 1385 ساعت 00:01 |
آقا فرزاد گیرم كه تو این متن رو خوندی؟ آخه ارزششو داره به خاطره اینكه بگی خوندیش دل بچه ی مردم رو بشكنی؟ دیگه نبینم تو ایم وبلاگ یا سایر وبلاگ ها تكرار كنی آفرین پسر گلم (بوس) |
29 مرداد 1385 ساعت 19:37 |
این متن رو من خیلی وقت پیش خونده بودم! اند متن آموزنده اس! (چشمک) |
29 مرداد 1385 ساعت 19:14 |
سلام داش کمال! چه عجب آپ کردین بالاخره! اول همه چقدر دلم برای زمستون و برف تنگ شده!!!! نمیدونی چه حالی شدم این عکس رو دیدم! (چشمک) چه خبرا!؟ خوش میگذره!؟ (زبون) |
29 مرداد 1385 ساعت 17:37 |
سلام به داش كمال گل گلاب: اول خوشحالی به خاطر اول شدن! دوم: بیمعرفت چرا بدون خداحافظی گذاشتی رفتی فكر نكردی دلم برات تنگ میشه؟ سوم: اگه سایز فونت هات رو كمی كوچیكتر كنی بهتر میشه(به نظر من) چهارم : به قول خودت متن خوبی بود!: دی پنجم: فررررررررررررررراررررررر ششم: داشت یادم میرفت هنوز هم داری درس میخونی؟!؟!؟ |








راستش من بعد از مدت ها به فكر اپ كردن افتادم اول می خواستم یك موضوع كه برام پیش اومده بود تعریف كنم ولی یك داستان كوچك به چشمم خورد گفتم شاید این اموزنده تر باشه :