حکایت کبودی زدن قزوینی
|
این حكایت بشنو از صاحب بیان |
در طریق و عادت قزوینیان از سر سوزن كبودیها زنند كه كبودم زن ، بكن شیرینی ای گفت: بر زن صورت شیر ژیان! جهد كن رنگ كبودی سیر زن گفت: بر شانه گهم زن آن رقم درد آن در شانهگه ، مسكن گرفت مر مرا كشتی ، چه صورت میزنی ؟ گفت: از چه عضو كردی ابتدا؟ گفت: دم بگرار ای دو دیدهام ! دمگه او ، دمگهم محكم گرفت كه دلم سستی گرفت از زخم گاز ! بیمحابا ، و موایایی و ، رحم گفت: این گوش است ای مرد نكو گوش را بگزار و كوته كن گلیم ! باز قزوینی فغان را ساز كرد: گفت: این است اشكم شیر ، ای عزیز گشت افزون درد ، كم زن زخمها تا بدیر انگشت در دندان بماند گفت در عالم كسی را این فتاد ؟! اینچنین شیری خدا کی آفرید ؟!
|
در گلستان شیخ اجل ، سعدی (ره) آمده است :
پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش برکنارنهاد
برسرلوح او نوشته به زر جور استاد به زمهرپدر
البته منظورحضرت سعدی ، رد محبت پدرانه نیست ، او هرگز نمی خواهد منکر این واقعیت بزرگ شود ، بلکه می خواهد بگوید که اتفاقا یکی از بزرگترین محبت هایی که پدر در حق فرزند خود می تواند بکند ، سپردن کودکش به دست استادی سخت گیر است . یعنی استادی که بتواند به یمن تازیانه های سلوک و زخم سمباده ای خشن ، آهن وجود شاگردش را صیقل داده و جان تیره اورا به آیینه صاف و روشن ارتقا ببخشد . چنین روندی اگرچه به ظاهر بی رحمانه و خشن به نظر می آید اما برای صیقل یافتن ، هیچ راه دیگری وجود ندارد . این بزرگترین وظیفه استاد است و در مقابل آن وظیفه شاگرد هم چیزی جز تبعیت کردن ، تسلیم شدن و اعتماد کردن به استاد نیست .
حضرت مولانا پیش از آنکه حکایت " کبودی زدن قزوینی" را بازگو کند ، ابتدا ذهن مخاطبش را معطوف داستان همراهی حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) ساخته و هشدارمی دهد :
زمانی که در خدمت یک مرشد بزرگ ، یک پیر و یک استاد قرار گرفتی فقط ساکت باش !
خودت را به طور کامل تسلیم او کن ، با جان و دل پذیرای آموزه های او باش ، حرفی نزن ، حتی اگر دچار سختی شدی ، اگر پیمودن آن راه رنجی را متوجه تو ساخت ، شکوه و شکایتی نکن که او راه را به خطا می رود ! یعنی خودت و دانشت را برتر از او مدان ! آگاه باش که همین ادعای بیهوده ، بی جا و بی معنی ای تو بوده که هم اکنون نیازمند مرشد و استادت کرده ؟ وگرنه در پیش او چه می کنی ؟!
حالا که در پیش او هستی ، پس این فرصت بزرگ را مغتنم بشمار ، تحمل کن ، حرفی نزن و کاری نکن که او از تو ببرد و بگوید که دیگر این زمان ، زمان جدایی است!! و راه ما درهمین جا از هم جدا میشود!
چون گرفتت پیر هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگوید خضر: رو هذا فراق !
گرچه کشتی بشکند ، تو دم مزن گرچه طفلی را کشد ، تو مو مکن
نه تنها حضرت موسی (ع) بلکه همه ما به خضر راه ، به یک استاد و یک راهنما نیازمندیم ، به کسی که راه درست را به ما نشان بدهد . دلیل وجود دین و نیاز ما به انبیاء و اولیاء همین است . اما شناخت استاد حقیقی اولین گام ماست ، گام بعدی که اتفاقا بسیار مهمتر و کارسازتر از همه است تسلیم شدن در برابر آنهاست . در گام اول ما تشخیص داده ایم که انسان خوبی نیستیم ، سلامت روحی و معنوی خود را از دست داده ایم ، یعنی فهمیده ایم که نمی دانیم ، تشخیص داده ایم که هنوز حتی به اول راه هم نرسیده ایم ، هنوز باید رشد بکنیم . و این تشخیص ، یکی از بزرگ ترین موفقیت های زندگی ماست . چرا که اگر به این تشخیص نمی رسیدیم و گمان می کردیم که سالم هستیم ، آن وقت امیدی به بهبودی ما نمی رفت !
درست مثل اینکه انسان بیماری تصور کند که سالم است و هرگز پیش پزشک نرود! نتیجه چنین تصور باطلی جز رشد بیماری و انتشار آن در سراسر بدن نخواهد بود. آنگاه زمانی میرسد که ما همه چیز خود را از دست دادهایم و دیگر کاری از دست هیچ کس ساخته نیست!
با برداشتن اولین گام ، ما راه را برای بهبودی مجدد باز کردیم . حالا باید خود را به زیر تیغ جراحی بسپاریم . اما پیش از آن باید کاملا بیهوش شویم! تسلیم شدن بی قید و شرط به خداوند ، به پیامبران و اولیاء ، یعنی همین ! یعنی بیهوشی ! یعنی کنار گذاشتن خودت ! یعنی فراموش کردن خودت و دل سپردن به آنها ! وگرنه جراحی امکان پذیر نخواهد بود ! تو آمده ای تا عفونتی را از بدنت خارج کنند ، این عفونت در لایه های زیرین جسم توست ، پس اگر بیهوش نباشی با اولین تماس تیغ فریاد می کشی و فرار را بر قرار ترجیح می دهی! پزشک می خواهد حداقل یک ساعت روی بدن تو کار کند ، آن را شکاف داده و غده ای را از آن جدا سازد ! اما تو تحمل یک سانیه اش را هم نداری! هر لحظه امکان این هست که در وسط عمل جراحی فرار کنی ! دراین صورت تو در وضعیتی بدتر از سابق قرار خواهی گرفت ! این کار بسیار خطرناک است! کار ناتمام مانده ، قسمتی از بدنت پاره شده ، چیزی و جایی از بدنت از کار افتاده ! و هیچ ترمیمی و تعمیری هم صورت نگرفته، هیچ چیزی ساخته نشده اما تو طاقت ادامه اش را نداری! برای همین است که در اتاق عمل و در کنار یک جراح باید کاملا بیهوش باشی .
درکنار مرشد ، استاد ، یک پیر و به خصوص در کنار انبیا و اولیا نیز وضعیت به همین ترتیب است حتی بسیار سخت تر از آن ! چرا که جراح تنها با جسم تو کار دارد ، برش او چندان هم عمیق نیست نهایتش تا به استخوان است ! اما چاقوی استاد باید برنده تر و بلند تر هم باشد ! تیغ او باید از حسم مرید هم فراتر برود. شکاف باید به گونه ای باشد که به عمق روح نفوذ کند . دراین صورت نه تنها باید بیهوش باشی بلکه باید کاملا بمیری ! این حالت یک مرید واقعی است . باید کاملا بمیرد تا امکان متولد شدن تازه فراهم شود.
چون گزیدی پیر ، نازک دل مباش سست و ریزنده چو آب و گل مباش
گر به هر زخمی تو پركینه شوی پس كجا بی صیقل آیینه شوی ؟!
رشد کردن ، تعالی یافتن و اوج گرفتن با درد همراه است . از نو متولد شدن بسیار طاقت فرساست و تولد واقعی هم همین است . اگر چه به یاد نداری و فراموشش کرده ای اما بسیار دیده ای که حتی در تولد جسمانی نیز درد هست ، جراحت هست و رنج هم هست ، چه رسد به تولد روحانی ! دینداربودن و به معنویت رسیدن یک تولد روحانی است . هر انسانی یک زایش جسمانی از پدر و مادر دارد و در طول مسیر و در ادامه زندگی نیز برای رسیدن به دنیای بهتر و فراتر از دنیای مادی نیاز به یک زایش روحانی نیز دارد که این دومین تولد ، به دست پیر و مرشد خواهد بود . در این راه چیزهای زیادی هست که باید از وجود مرید بریده شوند ! چیزهایی هم هست که باید دور ریخته شوند ! اندوخته هایی بی معنا ، بی مورد ، فاسد و بیماری زا ، فقط آن چیز بسیار اساسی باید حفظ شود . آن گوهر ذاتی و تنها آن چیزی که خداوند عطا کرده اما ما آن را در عمیق ترین قسمت وجودی خود گمش کرده یا به فراموشی سپرده ایم ! مرواریدی درست در قعر اقیانوس ما پنهان مانده که باید آن را به سطح بیاوریم و در آفتاب ساحل به نمایش بگذاریم . اما غواصی دراین دریای توفانی کار ساده ای نسیت ! دراین راه نه تنها احتمال زخمی شدن ، بلکه امکان غرق شدن و مردن نیز هست ! باید آن را با جان و دل پذیرفت و کاملا تسلیم او بود .
حضرت مولانا ، حکایت "کبودی زدن قزوینی" را دستمایه بیان چنین حقایقی قرار داده است . این خاصیت مولاناو زبان داستان پردازی اوست که از قصه های عامیانه و به ظاهر پیش پا افتاده ، دریایی از معانی عمیق و خارج از تصور را در پیش چشم مخاطبانش به نمایش می گذارد .
او دراین داستان می خواهد بگوید : اگر کسی ادعای پهلوانی کرده و می خواهد این مدعا را با صورت زدن نقش شیر بر پشت خود به اثبات برساند ، پس ناگزیر از از تحمل نیش سوزنهای استاد خواهد بود . یعنی باید تاوان چنین آرزویی را که البته آرزویی ناچیز ، بی مقدار و بی ارزش هم هست با صبوری و تحملی بزرگ بپردازد . حال تصورش را بکنید ، آن شیرمردی که می خواهد گوهر کمال انسانی و معبودیت را در روح و جان خود نقش ببندد ، باید چه مایه رنج ها و ملامت ها را پشت سر گذاشته و چه اندازه دراین راه خون جگر خورده و دم نزند ؟!
به قول حضرت حافظ :
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها