userinfo close
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها یک طرف پنجره ها در همه آواز ها حرف آخر زیبا ست

حمیدرضا خوشنویس

ibdanyal

مرد 37 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 5 ماه و 17 روز سن کلوبی ،
دوست دارم گرسنه‌یِ همیشگیِ عشق باشم. زیرا خوب می‌دانم آن‌هایی كه مال می‌اندوزند، بیچاره‌یِ ابدی...
 
12:14 1388/04/23

حکایت کبودی زدن قزوینی

 

 

این حكایت بشنو از صاحب بیان
بر تن و ، دست و ،كتفها بی‌گزند
سوی دلاكی بشد قزوینیی
گفت: چه صورت زنم ای پهلوان ؟!
طالعم شیرست ! نقش شیر زن
گفت: بر چه موضعت صورت زنم ؟
چونك او سوزن فرو بردن گرفت
پهلوان در ناله آمد، كای سنی
گفت: آخر شیر فرمودی مرا
گفت: از دمگاه آغازیده‌ام
از دم و دمگاه شیرم دم گرفت
شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز
جانب دیگر گرفت آن شخص زخم
بانگ كرد او ، كین چه اندامست ازو ؟!  گفت: گوشش هم نباشد ای حكیم
جانب دیگر خلش آغاز كرد
كاین سوم جانب ، چه اندامست نیز
گفت :تا اشكم نباشد شیر را
خیره شد دلاك و پس حیران بماند
بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
شیر بی‌دم و ، سر و ،اشكم كی دید ؟


در طریق و عادت قزوینیان

از سر سوزن كبودیها زنند

كه كبودم زن ، بكن شیرینی ای

گفت: بر زن صورت شیر ژیان!

جهد كن رنگ كبودی سیر زن

گفت: بر شانه گهم زن آن رقم

درد آن در شانه‌گه ، مسكن گرفت

مر مرا كشتی ، چه صورت می‌زنی ؟

گفت: از چه عضو كردی ابتدا؟

گفت: دم بگرار ای دو دیده‌ام !

دمگه او ، دمگهم محكم گرفت

كه دلم سستی گرفت از زخم گاز !

بی‌محابا ، و موایایی و ، رحم

گفت: این گوش است ای مرد نكو

گوش را بگزار و كوته كن گلیم !

باز قزوینی فغان را ساز كرد:

گفت: این است اشكم شیر ، ای عزیز

گشت افزون درد ، كم زن زخمها

تا بدیر انگشت در دندان بماند

گفت در عالم كسی را این فتاد ؟!

این‌چنین شیری خدا کی آفرید ؟!

                       

                  

 

 

 

در گلستان شیخ اجل ، سعدی (ره) آمده است :

پادشاهی پسر به مکتب داد          لوح سیمینش برکنارنهاد

برسرلوح او نوشته به زر                 جور استاد به زمهرپدر

البته منظورحضرت سعدی ، رد محبت پدرانه نیست ، او هرگز نمی خواهد منکر این واقعیت بزرگ شود ، بلکه می خواهد بگوید که اتفاقا یکی از بزرگترین محبت هایی که پدر در حق فرزند خود می تواند بکند ، سپردن کودکش به دست استادی سخت گیر است . یعنی استادی که بتواند به یمن تازیانه های سلوک و زخم سمباده ای خشن ، آهن وجود شاگردش را صیقل داده و جان تیره اورا به آیینه صاف و روشن ارتقا ببخشد . چنین روندی اگرچه به ظاهر بی رحمانه و خشن به نظر می آید اما برای صیقل یافتن ، هیچ راه دیگری وجود ندارد . این بزرگترین وظیفه استاد است و در مقابل آن وظیفه شاگرد هم چیزی جز تبعیت کردن ، تسلیم شدن و اعتماد کردن به استاد نیست .

حضرت مولانا پیش از آنکه حکایت " کبودی زدن قزوینی" را بازگو کند ، ابتدا ذهن مخاطبش را معطوف داستان همراهی حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) ساخته و هشدارمی دهد :

زمانی که در خدمت یک مرشد بزرگ ، یک پیر و یک استاد قرار گرفتی فقط ساکت باش !

خودت را به طور کامل تسلیم او کن ، با جان و دل پذیرای آموزه های او باش ، حرفی نزن ، حتی اگر دچار سختی شدی ، اگر پیمودن آن راه رنجی را متوجه تو ساخت ، شکوه و شکایتی نکن که او راه را به خطا می رود ! یعنی خودت و دانشت را برتر از او مدان ! آگاه باش که همین ادعای بیهوده ، بی جا و بی معنی ای تو بوده که هم اکنون نیازمند مرشد و استادت کرده ؟ وگرنه در پیش او چه می کنی ؟!

حالا که در پیش او هستی ، پس این فرصت بزرگ را مغتنم بشمار ، تحمل کن ، حرفی نزن و کاری نکن که او از تو ببرد و بگوید که دیگر این زمان ، زمان جدایی است!! و راه ما درهمین جا از هم جدا میشود!

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو                           همچو موسی زیر حکم خضر رو

صبر کن بر کار خضری بی نفاق                            تا نگوید خضر: رو هذا فراق !

گرچه کشتی بشکند ، تو دم مزن                           گرچه طفلی را کشد ، تو مو مکن

 

نه تنها حضرت موسی (ع)  بلکه همه ما به خضر راه ، به یک استاد و یک راهنما نیازمندیم ، به کسی که راه درست را به ما نشان بدهد . دلیل وجود دین و نیاز ما به انبیاء و اولیاء همین است . اما شناخت استاد حقیقی اولین گام ماست ، گام بعدی که اتفاقا بسیار مهمتر و کارسازتر از همه است تسلیم شدن در برابر آنهاست . در گام اول ما تشخیص داده ایم که انسان خوبی نیستیم ، سلامت روحی و معنوی خود را از دست داده ایم ، یعنی فهمیده ایم که نمی دانیم ، تشخیص داده ایم که هنوز حتی به اول راه هم نرسیده ایم ، هنوز باید رشد بکنیم . و این تشخیص ، یکی از بزرگ ترین موفقیت های زندگی ماست . چرا که اگر به این تشخیص نمی رسیدیم و گمان می کردیم که سالم هستیم ، آن وقت امیدی به بهبودی ما نمی رفت !

درست مثل اینکه انسان بیماری تصور کند که سالم است و هرگز پیش پزشک نرود! نتیجه چنین تصور باطلی جز رشد بیماری و انتشار آن در سراسر بدن نخواهد بود. آنگاه زمانی میرسد که ما همه چیز خود را از دست دادهایم و دیگر کاری از دست هیچ کس ساخته نیست!

با برداشتن اولین گام ، ما راه را برای بهبودی مجدد باز کردیم . حالا باید خود را به زیر تیغ جراحی بسپاریم . اما پیش از آن باید کاملا بیهوش شویم! تسلیم شدن بی قید و شرط به خداوند ، به پیامبران و اولیاء ، یعنی همین ! یعنی بیهوشی ! یعنی کنار گذاشتن خودت ! یعنی فراموش کردن خودت و دل سپردن به آنها ! وگرنه جراحی امکان پذیر نخواهد بود ! تو آمده ای تا عفونتی را از بدنت خارج کنند ، این عفونت در لایه های زیرین جسم توست ، پس اگر بیهوش نباشی با اولین تماس تیغ فریاد می کشی و فرار را بر قرار ترجیح می دهی! پزشک می خواهد حداقل یک ساعت روی بدن تو کار کند ، آن را شکاف داده و غده ای را از آن جدا سازد ! اما تو تحمل یک سانیه اش را هم نداری! هر لحظه امکان این هست که در وسط عمل جراحی فرار کنی ! دراین صورت تو در وضعیتی بدتر از سابق قرار خواهی گرفت ! این کار بسیار خطرناک است! کار ناتمام مانده ، قسمتی از بدنت پاره شده ، چیزی و جایی از بدنت از کار افتاده ! و هیچ ترمیمی و تعمیری هم صورت نگرفته، هیچ چیزی ساخته نشده اما تو طاقت ادامه اش را نداری! برای همین است که در اتاق عمل و در کنار یک جراح باید کاملا بیهوش باشی .

درکنار مرشد ، استاد ، یک پیر و به خصوص در کنار انبیا و اولیا نیز وضعیت به همین ترتیب است حتی بسیار سخت تر از آن ! چرا که جراح تنها با جسم تو کار دارد ، برش او چندان هم عمیق نیست نهایتش تا به استخوان است ! اما چاقوی استاد باید برنده تر و بلند تر هم باشد ! تیغ او باید از حسم مرید هم فراتر برود. شکاف باید به گونه ای باشد که به عمق روح نفوذ کند . دراین صورت نه تنها باید بیهوش باشی بلکه باید کاملا بمیری ! این حالت یک مرید واقعی است . باید کاملا بمیرد تا امکان متولد شدن تازه فراهم شود.

چون گزیدی پیر ، نازک دل مباش                   سست و ریزنده چو آب و گل مباش

      گر به هر زخمی تو پركینه شوی                   پس كجا بی صیقل آیینه شوی ؟!

رشد کردن ، تعالی یافتن و اوج گرفتن با درد همراه است . از نو متولد شدن بسیار طاقت فرساست و تولد واقعی هم همین است . اگر چه به یاد نداری و فراموشش کرده ای اما بسیار دیده ای که حتی در تولد جسمانی نیز درد هست ، جراحت هست و رنج هم هست ، چه رسد به تولد روحانی ! دینداربودن و به معنویت رسیدن یک تولد روحانی است . هر انسانی یک زایش جسمانی از پدر و مادر دارد و در طول مسیر و در ادامه زندگی نیز برای رسیدن به دنیای بهتر و فراتر از دنیای مادی نیاز به یک زایش روحانی نیز دارد که این دومین تولد ، به دست پیر و مرشد خواهد بود . در این راه چیزهای زیادی هست که باید از وجود مرید بریده شوند ! چیزهایی هم هست که باید دور ریخته شوند ! اندوخته هایی بی معنا ، بی مورد ، فاسد و بیماری زا ، فقط آن چیز بسیار اساسی باید حفظ شود . آن گوهر ذاتی و تنها آن چیزی که خداوند عطا کرده اما ما آن را در عمیق ترین قسمت وجودی خود گمش کرده یا به فراموشی سپرده ایم ! مرواریدی درست در قعر اقیانوس ما پنهان مانده که باید آن را به سطح بیاوریم و در آفتاب ساحل به نمایش بگذاریم . اما غواصی دراین دریای توفانی کار ساده ای نسیت ! دراین راه نه تنها احتمال زخمی شدن ،  بلکه امکان غرق شدن و مردن نیز هست ! باید آن را با جان و دل پذیرفت و کاملا تسلیم او بود .

حضرت مولانا ، حکایت "کبودی زدن قزوینی" را دستمایه بیان چنین حقایقی قرار داده است . این خاصیت مولاناو زبان داستان پردازی اوست که از قصه های عامیانه و به ظاهر پیش پا افتاده ، دریایی از معانی عمیق و خارج از تصور را در پیش چشم مخاطبانش به نمایش می گذارد .

او دراین داستان می خواهد بگوید : اگر کسی ادعای پهلوانی کرده و می خواهد این مدعا را با صورت زدن نقش شیر بر پشت خود به اثبات برساند ، پس ناگزیر از از تحمل نیش سوزنهای استاد خواهد بود . یعنی باید تاوان چنین آرزویی را که البته آرزویی ناچیز ، بی مقدار و بی ارزش هم هست با صبوری و تحملی بزرگ بپردازد . حال تصورش را بکنید ، آن شیرمردی که می خواهد  گوهر کمال انسانی و معبودیت را در روح و جان خود نقش ببندد ، باید چه مایه رنج ها و ملامت ها را پشت سر گذاشته و چه اندازه دراین راه خون جگر خورده و دم نزند ؟!

به قول حضرت حافظ :

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 


  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.