حکایت پادشاه و کنیزک
بود شاهی در زمانی پیش از این ملک دنیا بودش وهم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه !
مرغ جانش در قفس چون می تپید داد ملک و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد
پادشاه که تحمل رنجوری محبوبش را نداشت ، تمامی پژشکان دربار را احضار کرده و فرمان می دهد که به هر قیمتی شده باید او را درمان کنید ، اما برخلاف انتظار
هر چه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا !
یعنی نه تنها بهبودی ای حاصل نشد بلکه لحظه به لحظه و روز به روز اوضاع بیمار وخیم تر و وخیم تر شد !
شه چو عجز آن حکیمان را بدید پا برهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد سجدهگاه از اشک شه پر آب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
کای کمینه بخششت ملک جهان من چه گویم؟چون تو می دانی نهان
ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه میدانم سرت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش اندر آمد بحر بخشایش به جوش
درمیان گریه خوابش در ربود دید در خواب او که پیری رو نمود
در اثنای خواب ، هاتف غیبی بر شاه تجلی می کند که حامل پیغامی بزرگ برای اوست :
گفت: ای شه ، مژده حاجاتت رواست گر غریبی آیدت فردا ، ز ماست
صبح فردا در گذرگاه خانه ات کسی را خواهی دید که تا به حال همانند او را ندیده ای ، او با تمام کسانی که پیش از این دیده ای فرق می کند ! جذبه ای دارد که تنها عاشقان حسش می کنند !
نه این که پیش از این نبوده باشد ! نه اینکه به یکباره ظهور کرده باشد ! بلکه در مسیر زندگی چنین کسانی همواره از برابر چشمان تو عبور کرده اند ! زمین هرگز از وجو دآنها خالی نبوده ، اما تو قادر به دیدن شان نبوده ای ! چون عاشق نبوده ای ! هم اکنون عشق ، چنان ظرافتی به چشمان تو بخشیده که برای اولین بار قادر به دیدن شان خواهی شد ! پیش از این بر چشم ها ، گوشها و قلبت قفل بوده و تنها ادعای دیدن ، شنیدن وحس کردن داشته ای !
اسرار زندگی بر تو پوشیده بوده و اولیا خداوند از چشمان تو پنهان مانده بودند ، تنها به این دلیل که به مقام محرمیت نرسیده بودی ! اما هم اینک عاشقی ، و کلید اسرار بردستان توست.
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد آفتاب از شرق ، اخترسوز شد
بود اندر روزنه شه ، منتظر تا ببیند آنچه بنمودند سر
دید شخصی ، فاضلی ، پر مایهای آفتابی درمیان سایهای
ناگهان چشمانش به کسی افتاد که همانند آفتابی درخسان ، لابه لای مردمانی ظلمت زده ، شانه به شانه حرکت می کرد ، اما شگفتا که آنها قادر به دیدنش نبودند وعلی رغم نزدیک بودنش احساسش نمی کردند !
شه به جای حاجبان در پیش رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت
دیگر جای تعلل نبود ، برای مشایعت از چنین شخصی با چنین مقام و منزلتی باید خودش برای استقبال پا پیش می گذاشت :
دست بگشاد و کنارانش گرفت هم چو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت
پرس پرسان میکشیدش تا بصدر گفت گنجی یافتم آخر بصبر
گفت ای نور حق و دفع حرج معنیالصبر مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بیقیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دلست دستگیری هر که پایش در گلست
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولیالقوم من لا یشتهی قد ردی کلا لن لم ینته
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصهی رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
داستان خود و بیماری معشوقش را به او گفت و عجز تمامی طبیبان را گوشزد کرد . آن طبیب روحانی هم پس از معاینه بیمار رو به شاه کرد و گفت :
گفت: هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست! ویران کردهاند!
اما چیزی از بیماری کنیزک بازگو نکرد ، در عوض از پادشاه خواست که به همراه تمامی خدمتکارانش او را با بیمار تنها بگذارند تا به مداوایش بپردازد .
خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت: شهر تو کجاست؟ که علاج اهل هر شهری جداست!
واندر آن شهر از قرابت کیستت؟ خویشی و پیوستگی با چیستت؟
دست بر نبضش نهاد و یک بیک باز میپرسید از جور فلک
بر طبیب آسمانی آشکار شده بود که کنیزک ، قبل از ملاقات با شاه عاشق کسی بوده است و بیماری ای که هم اینک مبتلای آن شده ، حاصل از غلبه سودا ! بر صفرا نیست ! به همین خاطر شیوه شگفت انگیزی را برای معالجه بیمار در پیش گرفته بود . باید درمی یافت که او عاشق چه کسی است و آن شخص در کجا زندگی می کند !
بنابراین دستش را بر نبض کنیزک گذاشته بود و از آشنایان ، بستگان و هم چنین از شهرهایی که در آن زندگی کرده می پرسید. چشمش به صورت کنیزک بود که کجا سرخ می شود ! و انگشتش بر رگش که از نام چه کسی می جهد !! چنین شیوه درمانی را همه ما نیز به دفعات تجربه کرده ایم ! آیا به خاطر ندارید زمانی را که خاری برپا یا دست تان خلیده باشد ؟! مگر در آن موقع چه می کنید ؟ آیا غیر از این است که با سر سوزنی آن ناحیه را می کاوید تا از سوزش متوجه خاری ریز و پنهان گردید ؟ یعنی دیده نمی شود اما از سوزشش می توان فهمید که چیست و در کجاست . این طبیب هم به گونه ای همان کار را می کرد .
چون کسی را خار در پایش جهد پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش ور نیابد میکند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب خار در دل چون بود وا ده جواب
شهر شهر و خانه خانه قصه کرد نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بد بیگزند تا بپرسید از سمرقند چو قند
نبض جست و، روی، سرخ و زرد شد تا سمرقندی زرگر فاش شد!
زمانی که نام سمرقند به میان آمد ، حال بیمار کاملا دگرگون شد و طبیب دریافت که او شیفته و دلباخته زرگری در آن شهر است .
حالا تنها کاری که باید می کرد ، گرفتن آدرس دقیق آن شخص بود!
چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت
گفت کوی او کدامست در گذر ؟! او سر پل گفت و کوی غاتفر
حکیم بلافاصله به سراغ پادشاه می رود و او را مجاب می کند که برای درمان کنیزک باید با وعده های فراوان ، آن زرگر را به دربار احضار کرده و علی زغم میل باطنی خود مقدمات عروسی آن دو را فراهم نماید !
پادشاه هم که سلامتی محبوبش از هر چیزی برایش مهم تر بود می پذیرد و به این کار بزرگ تن می دهد !
شه بدو بخشید آن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را
مدت شش ماه میراندند کام تا به صحت آمد آن دختر تمام
اجازه بدهید در همین جای داستان ، گریزی به زندگی انسان بر روی زمین بزنیم . چرا که این حکایت تشابه عجیبی با دلباختگی خداوند به انسان از یک طرف و شیفتگی انسان به زمین از طرف دیگر دارد !
خداوند ، زمانی که حضرت آدم را خلق کرد ، شیفته او بود ، بسار دوستش می داشت تا به حدی که در جوار خودش مسکنی از بهشت را برایش مهیا کرده و به فرشتگان مقرب خود نیز فرمود تا بر او سجده کنند !! همان گونه که به پروردگار خود سجده می کنند !! اما این مقام و منزلت برای حضرت آدم دور از حد تصور بود و نمی توانست درکش کند . چرا که حضرت آدم پیش از آنکه روحی آسمانی و الهی در او دمیده شده و در قالبش قرار بگیرد ، جسمش از خاک بود به همین خاطر کشش و جاذبه ای به سمت زمین در خودش احساس می کرد . او از زمین فاصله داشت و از آن دور بود ، بنابراین تنها می توانست رویای زمینی را در سر داشته باشد . در آن زمان که در بهشت به سر می برد غیر ممکن و بی معنی بود که رویای آسمان و خواب رسیدن به ملکوت خداوند را ببیند چرا که دقیقا در کنارش قرار گرفته بود . معنای مهجوری از خداوند را نمی توانست بفهمد ! چون هجرانی صورت نگرفته بود ، مگر از زمین !!
ابلیس هم این نکته و این نقطه ضعف را به خوبی می دانست و اتفاقا از همان نقطه وارد شد ! او می دانست تا زمانی که رویا و آرزویی نباشد وسوسه هم بی معنی خواهد بود ! آخر چگونه می توان کسی را فریب داد و وسوسه اش کرد در حالی که او هیچ آرزویی در سر نداشته باشد ؟! به همین دلیل است که عرفا می گویند : آرزو ، ریشه تمامی رنج هاست .
حضرت عادم علی رغم در بهشت بودنش رنجور بود چون از زمین دور بود ، درست همان گونه که این کنیزک داستان علی رغم در کنار پادشاه بودنش رنج می کشید ، چون از زرگر دور افتاده بود ! او به همه چیز رسیده بود اما خودش نمی دانست ! و نمی توانست درکش کند ! چرا که پیش از ملاقات با پادشاه ، دلش در گرو شخص دیگری بوده است . پادشاه هم که از سر مهر ومحبت نمی توانست رنج او را تحمل کند بنابراین او را به آرزویش رساند !
درست همان گونه که خداوند حضرت آدم را با فرستادنش به زمین در مسیر رویاهایش قرار داد ! او ظاهرا به آرزویش رسید اما پس از مدت کوتاهی فهمید که اینجا ، آن جایی نیست که باید باشد ! درک کرد که از سر نادانی گوهر گرانبهایی را از دست داده است ! در کمال شگفتی می دید که این بار خواب آسمانها و رویای رسیدن به ملکوت خداوند دست از سرش بر نمی دارد !
و نیز با توجه به سالیان سال تجربه فهمیده بود که این بار ، دیگر رویاها نیستند که می توان او را مجددا به بهشت برسانند !! آرزوها اسباب سقوط هستند ! تنها می توانند عامل هبوط باشند ! اما هرگر نمی توانند مرکب مناسبی برای صعود مجدد روح باشند ! دراین مرحله و برای رسانیدن دوباره جان به همان جایی که قبلا بوده ، تنها وسیله کارآمد و مورد نیاز ، چیزی جز آگاهی نیست . زمانی که پوچی زمین با تمامی مظاهر رنگارنگ و همین طور پوشالی بودن زندگی مادی ، عمیقا بر انسان آشکار گردند اتصال به خداوند به خودی خود و بی هیچ کوششی اتفاق خواهد افتاد .
و اما ادامه داستان :
پس از اینکه طبیب آسمانی ، کنیزک را به وصال زرگر رسانید ، حالا نوبت آن بود که بی مقداری زرگر را در مقایسه با عظمت پادشاه به او نشان بدهد. برای همین منظور شربتی ساخته و به خورد زرگر می دهد !
بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند!
چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندکاندک در دل او سرد شد
این شربت به ظاهر برای زرگر تجویز شده بود اما در واقع شرابی از آگاهی بود که در جان دخترک می ریخت ! شرابی که چشمان او را باز می کرد تا حقایق را ببیند و در جایی که پادشاه حضور دارد گوهر عظیم عشقش را نثار بی مایه ای بی نام و نشان همانند زرگر نسازد !
عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
مرد زرگر سمبل همین دنیاست ، با تمامی زرق و برق هایش و نکته این داستان در این جاست که ما اگر هم چنان به توسط رویاهای دور و دراز ، چنگ در حلقه ظواهر این دنیا بمانیم هرگز نمی توانیم به بهشت برسیم .
نیازی هم نیست که همواره به جای دنیا ، غرق در رویای بهشت باشیم ! بهشت در جایی دور دست نیست ! بلکه در همین جاست ! چرا که خداوند در همین نزدیکی است ! و هر لحظه صدای مان می کند ، فقط کافی است تا او را ببینیم !! اما با چشمانی پر از آرزوها نمی توان او را دید . حتی با آرزوی ترک دنیا هم نمی توان به او رسید ! نیازی به ترک دنا نیست ! فقط کافی است تا عمیقا پوچی دنیا را مشاهده کنیم و این اتفاق زمانی می افتد که نسبت به حقیقت آن کاملا آگاه گردیم .