| فهم عاشقانه زندگی |
![]()
فهم عاشقانهی زندگی
عشق، به امپراتورانِ عرصهی بخشش تعلق دارد نه گدایانِ ویرانههای توقع و انتظار
مهم نیست كه چه كسی را از عشقِ خود بهرهمند میسازی. شور و سرمستیِ بخشش، چنان عظیم است كه دیگر در بندِ آن نخواهی بود كه بدانی چه كسی را از آن بهرهمند ساختهای. چه اهمیتی دارد؟ وقتی عشق میآید، چنان مستت میكند كه ناگهان از چنبرِ وجود، بیرون میجهی و همهچیز و همهكس را از رایحهیِ خود خوشبو میكنی؛ حتی درختان و دورترین ستارگان را نیز. نگاهِ عاشقانهی تو، عشقِ تو را به دورترین ستارهها نیز میرساند. نوازشِ عاشقانهی دستانِ تو، عشقِ تو را به یك ساقهی شكستهی علف نیز میرساند. لازم نیست عشق را بیان كنی؛ عشق، خود را بیان خواهد كرد. وقتی همهچیز و همهكس را از عشقِ خود بهرهمند سازی، آنگاه، معشوقِ همهچیز و همهكس نیز خواهی شد. در دعایی از امام علی(ع) میخوانیم: «خداوندا! نهایتِ وارستگی و بَندگُسلی را به من عطا كن!» لحظهای كه احساس میكنی دیگر به هیچكس و هیچچیز وابسته نیستی، ناگهان احساسِ خُنكی و سكوت و آرامش میكنی. این بدان معنا نیست كه دیگر كسی را یا چیزی را دوست نمیداری. برعكس، برای نخستینبار، احساسِ كیفیتی تازه میكنی؛ كیفیتِ عشق؛ عشقی كه دیگر خاصیتِ بیولوژیِ تو نیست، بلكه خاصیتِ وارستگی و بَندگُسلیِ توست. عشق، رابطه ایجاد میكند اما رابطه نیست. رابطه، پدیدهایست تمامشده، بسته. عشق، اما همیشه جاریست؛ رود است. عشق، به پایان نمیرسد و خود را نمیبندد. ماهِ عسلِ عشق شروع میشود، اما هرگز به پایان نمیرسد. عشق، شدنِ مدام و بیانتهاست. فردای عشق هرگز قابلِ پیشبینی نیست. عاشق و معشوق به پایان میرسند، اما عشق تداوم مییابد. عشق را نباید به سطحِ نازلِ رابطه پایین آورد. رابطه هرگز از موهبتِ آزادی و شاعرانگیِ عشق برخوردار نمیشود. در رابطه، دو طرف گمان میكنند كه یكدیگر را میشناسند. به تعبیری، همدیگر را در تصورِ ثابت و محدودِ خود زندانی میكنند. ما هرگز نمیتوانیم از دیگری شناختی صددرصد بهدست آوریم. عكسی كه از رود گرفته میشود، فقط ثبتِ یك لحظه از پارهای كوچك از رود است. آدمی را كه دیروز میشناختی، همانی نیست كه امروز با او روبهرو میشوی. او كسی دیگر است؛ آدمیست تازه. باید از نو او را بشناسی. باید از نو با او رابطه برقرار كنی. او شیء نیست كه ثابت مانده باشد، حتی اشیاء نیز در معرضِ دگرگونیِ مدامند. ممكن است صندلیِ اتاقِ تو، امروز، همانی باشد كه دیروز بود، اما آدمها اینگونه نیستند. آنان را باید مدام كشف كرد. در عشق، آدمها مدام یكدیگر را كشف میكنند و بدینسان، مدام تازه میشوند. اگر عشق را به سطحِ نازلِ رابطه پایین نیاوری، معشوقِ تو، آیینهی تو میشود. وقتی به او نگاه میكنی و او را كشف میكنی، درواقع، خود را كشف كردهای. وقتی به ژرفای افكار و احساساتِ او میروی، درواقع، به ژرفای وجودِ خود سفر كردهای. اینگونه است كه عشق، تو را خودآگاه میسازد. در رابطهی تنها، دو طرف هرگز یكدیگر را نمیبینند. چه بسیارند زن و شوهرهایی كه بیستسال یا بیشتر با هم زندگی كردهاند، اما هرگز همدیگر را ندیدهاند. آنان، در این مدت، نسبت به هم كور بودهاند. برای مثال، اگر از آنان بپرسی: «چشمانِ همسرتان چه شكلیست؟» نمیتوانند بهیاد بیاورند چون هرگز به چشمانِ همسرشان نگاه نكردهاند.
نگاهِ خود را تازه كن، زنگارها را از آیینهی دل پاك كن و از نو ببین. دنیا و ما مدام نو میشویم. ما از این نو شدنهای مدام بیخبریم. هرگز از ماهِ عسلِ عشق بیرون نیایید. مدام یكدیگر را كشف كنید و برای ابرازِ عشقِ خود، شیوههایی تازه بیابید. عشق، سفریست بیپایان و ماجراییست پُرهیجان. مسیحا برزگر |