تبلیغات


__
مصدق
19 مهر 86 - 14:58

دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید

دست من ضربه به دیواره ی زندان كوبید

آی همسایه ی زندانی من ضربه ی دست مراپاسخ گوی

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست

تا به كی باید تنها، تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هرچند به دیوار فرو كوبیدم

پاسخی نشنیدم

سالها رفت كه من

كرده ام با غم تنهایی خو

دگر از پاسخ خود نومیدم

راستی، هان چه صدایی آمد؟

ضربه ای كوفت به دیواره ی زندان دستی؟

ضربه می كوبد همسایه ی زندانی من

پاسخی می جوید

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم.

 

 

  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__