تبلیغات


__
اشك
5 مهر 86 - 17:40

قطره دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود .

 هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی . راهی از رنج ، عشق و صبوری . هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور كرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .

قطره ایستاد منجمد شد . قطره روان شد و راه افتاد . قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از عشق و رنج و صبوری آموخت .

تا روزی كه خدا گفت : امروز روز توست . روز دریا شدن . خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا چشید ، طعم دریا شدن را اما ... .

روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت : هست .

قطره گفت : پس من آنرا می خواهم . بزگترین . را بینهایت را .

خدا قطره برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است .آدم عاشق بود . دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت . آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور كرد و وقتی از چشم عاشق چكید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی ، چون كه عكس من در اشك عاشق است .

  • ارسال نظر (2)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
         
17 اردیبهشت 1387 ساعت 22:56
mamnoon ghashang bood bazam azin kara bekon
         
4 بهمن 1386 ساعت 23:20
خیلی قشنگه
مثل بقیه نوشته‌هات
آقا مهندس
__