خواهر به هر حقه ای که بود و به هر طریقی که بود چون از بچگی بین چند تا برادر بزرگ شده بود روحیات سرانه داشت و نمیخواست از که برادر ها عقب بمونه و وقتی دید که چند تا برادرش رفتند برای جبهه خودش را از طریق کاروانهای مختلف خلاصه به جبهه رسوند
شنید برادرش فرمانده گردانه
خیلی خوشحال شده بود
شنید برادرش را که او به اسم کوچک صدا می کند همه می گویند حاجی
جایی نگفت تا او هم ادای خواهر های فرمانده لشگر ها را در بیاورد روزی و در بهبهه عملیات وقتی که تعاد مجروحین و شهدا بالا می رفت شنید که فرمانده لشکر اومده بیمارستان صحرایی
بدو بدو با غرور رفت و دید که برادر چفیه ای بر سر بسته و از سر خونی کم می آید
و چندین بسیجی دیگر هم دور و بر برادرش را گرفته
وقتی مرا دید خیلی تعجب کرد و خوشحال شد
جلو رفتم
با غرور دی برابر دیدگان همه که نگاه می کردند بلند گفتم آقا داداش
رفتم جلو د دست را دراز کردم تا با او روبوسی کنم
دیدم برادرم دست کشید و با من روبوسی نکرد
خیلی خجالت کشیدم
وقت رفتن مرا به کناری کشید گفت:
تمام این برادر ها دوست داشتند خواهرشان اینجا بود و انها را در آغوش می کشیدند نخواستم که اینها دلشان بسوزد که من خواهرم اینجاست
می بینمت و میبوسمت...
یا علی
برادر رفت و 20 روز بعد از عملیات همه برگشتند و هنوز داغ اخرین خداحافظی به دل خواهر مانده
هر شب جمعه ای به روی قبر شهید گمنام می رود و از ته دل صدا می زند:
حال دل خواهر هایشان بیایید و برای من بسوزد
و سالهاست برادر را می گویند شهید گمنام...