هرگز
از مرگ نهراسیده ام.اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.هراس من
باری همه از مردن در سرزمینی ست٬که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون
باشد...جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی
افکندن...اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد٬حاشا حاشا که هرگز از
مرگ هراسیده
باشم....
به هر حال، این شومی همیشه در ادامه هست. به دنبال سرگردانی بودن ام، به مثابه ی دستان خبیث یك نگاه پرسشگر، یك فرار انتقام جو... و هر لحظه ای كه بر من می گذرد، به جای آن كه بیش تر بزیم، فراتر می میرم. دم به دم با مرگ نزدیك تر می شوم و چه قرابت صمیمانه ای است میان هستی و عدم! تا در این پوچی هجو واپس زده، تجربه ی هزاران ثانیه ی دیگر را محكوم می شوم و آن گاه زار می زنم بر سرنوشت محتومی كه نمی پذیرمش! پس، از گناهان خویش حصار امنی می سازم تا پای هیچ خدائی به مامن ملون ام نرسد و آن گاه، ننگ خلقت ناخواسته ام را بر دوش كمرگاه های پدران و مادرانی می اندازم كه ایشان نیز، وامدار اجبار تلخ تولدی چون من بوده اند. و می دانم كه این برهه نیز، گذرا ست. چه مایه افسوس می خورم از آفتابی كه به افق روز تازه ای طلوع می كند كه من در آن دم، دیگر “ زنده ” نیستم!