صورت
دخترك از اشك خیس خیس شده بود و به كسی كه مدتها بود در كنارش زندگی میكرد
و حالا میخواست برای همیشه تنهایش بگذارد نگاه میكرد ؛ با گریه و زاری به
او میگفت میدونی اون موقع كه برای اولین بار دیدمت چقدر ازت خوشم
اومد.....
هر روز بعداز مدرسه به امید دیدن تو میومدم سر خیابون
و تو رو كه با دوستات توی مغازه بودین و نگاه میكردم ولذت میبردم .میدونی
اون روزی كه نیم ساعت جلوی مغازه و ایستادم و تو رو نگاه كردم و برات
لبخند زدم وقتی دیر به خونه رسیدم چه كتكی از بابام خوردم . میدونی چقدر
گریه كردم و به بابام التماس كردم تا اجازه داد تا تو برای همیشه مال من
بشی. حالا چرا میخوای از پیشم بری چرا میخوای منو تنهام بذاری .
دخترك
همچنان اشك میریخت و حرفهایش را به (( او )) میزد. اما انگار او اصلاً
صدایش را نمیشنید وخیلی بی اعتنا به گوشه ای زل زده بود .
ناگهان مادر دخترك
گفت : آخه چقدر با اون ماهی حرف میزنی ، اون مرده . پاشو برو دنبال درس و
مشقت. قول میدم اگه گریه نكنی فردا برات از همون مغازه ی سر خیابون یه
ماهی قــرمــز دیگه میخرم !!!