
شهمات
بنگر این بیغوله را از دور
طاق هایش ریخته ، دروازه هایش رو به ویرانی
پایه هایش ، آیه هایی از پریشانی
وصف آبادانی اش در داستان های كهن ، مسطور
قصه ی ویرانی اش . مشهور
مار در او هست ، اما گنج ؟
خانه های روشن و تاریك او ، چون عرصه ی شطرنج
سر ستون های نگون بر خاك او ، چون مهره های كهنه ی این بازی شیرین
اسب و فیل و بیدق و فرزین
هر یكی در خانه ای محصور
راستی ، آیا كدامین دست با این نطع بدفرجام بازی كرد ؟
یا كدامین فاتح اینجا تركتازی كرد ؟
از تو می پرسم ، الا ای باد غمگین بیابانی
ای كه آواز عزایت را درین ویرانه می خوانی
آتشی ناچیز بود آیا كه با او دشمنی ورزید ؟
یا زمین در زیر پای شوكت و آبادی اش لرزید ؟
بنگر این بیغوله را از دور
هر چه می بینی در او ، مرگ است و ویرانی
عرصه ی جاوید آشوب و پریشانی
مهره ی شاهش ازین لشكركشی ها ، مات
با چنین شطرنج نفرین كرده ی تاریخ
هیچ دستی نیست تا بازی كند ، هیهات !