... 6 خرداد 86 - 10:17 |
من رانده ملکوتم و خاک است محبسم
پرواز آرزویم است و ولی روح در قفسم
|
نظرها21 تیر 1387 ساعت 20:10 |
salam doostan.mishe yekitoon mardoonegi bokonea o ye davat name be man bede.khahesh mikonam |
14 تیر 1387 ساعت 13:55 | |
زیباست نهفته بیان اشکار ترین پنهانی ها یا حق... |
ربكا جون 7 اسفند 1386 ساعت 11:13 | |
خدایا! خانه قلب من کوچک است آن را چنان فراخ کن که پذیرای تو باشد خانه قلبم ویرانه است آن را مرمت کن تا در خور تو شود خانه قلبم آلوده است٬ آن را پاک و مطهر گردان عمیق ترین آرزوی من زمانی بر آورده می شود که تو همیشه وهمیشه در سرای قلبم ساکن شوی !....و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپری كنم |
محسن زره زاده mohsenzereh@yahoo.com 3 بهمن 1386 ساعت 12:57 |
سلام من یك سنی ام و به سنی بودن خودم افتخار می كنم و حاظرم در این گروه باشم و نظرات اهل تشیع را در مورد مذهبشون و توهین هایی كه به خلفای راشدین میكنن را بفهمم |
دختر آسمان 11 دی 1386 ساعت 11:07 | |
سلام. درسته ما با اونها دعوایی نداریم.اعتراض من به شیعیانی هست که با لحن نامناسبی با اونها صحبت میکنند وگرنه مناظره علمی خیلی هم خوبه به شرطی که مودبانه باشه. ما که ادعای شیعه بودن میکنیم مسئولیتمون سنگین تره و باید سعی کنیم اخلاقمون رو بیشتر شبیه اخلاق ائمه-ع- کنیم. امام صادق-ع- هم به شیعیانشون فرمودند که مایه زینت ما باشید نه مایه سرشکستگی ما. |
مصطفی قاسمی mz_mg2002@yahoo.com 10 دی 1386 ساعت 22:39 |
من دفاعیات شما رو خوندم بسیار خوب بود اما ما با اهل سنت هیچ دعوایی نداریم و قرار نیست که خودمان رو اثبات کنیم چون شیعه از جانب خدا و رسولش به اثبات رسیده و اهل بیت نیز مکمل آن هستند ما با این انسانهای مغرور فقط صحبت میکنیم و از جانب خودشون با آنها حرف می زنیم اگه کسی می گیه چرا به آنها توهین می کنید معلوم می شه که درد شیعه را ندارند نمی تونن باور کنن که اون عمر لعنت الله علیه سیلی به دختر رسول خدا زده باشه پس باید قانع بشن ما نیاز به اثبات نداریم |
آسیه سادات بنیادی 27 آذر 1386 ساعت 20:39 |
سلام. ممنون از لطفتون. من ایمیل شما رو ندارم كه بفرستم. زمان هك رو نمیدونم دقیق ولی بقیه ی اطلاعاتو میفرستم اگه ایمیلتونو بدید. بازم ممنون. موفق و سربلند باشید |
23 آذر 1386 ساعت 09:23 |
سلام.خوبید؟ ممنون از توجهی كه به بنده حقیر سراپا تقصیر داشتید... هكر اون بنده ی خدایی كه شما حدس زدید و من هم اول یه خورده مضنون شدم نبودند. یكی از اشنایان قدیم بنده هستند در مشهد.قصد سو استفاده از پروفایل رو هم ندارند فقط ظاهرا بنده رو میخواستند از كلوب بندازند بیرون. من دیگه راستش دنبال پس گرفتن اون پروفایل نیستم. پروفایل جدید درست كردن هم دیگه از ما گذشته.. انرژی میخواد!! تنها غصه ش اینه كه دوستان خوبی مثل شما رو از دست دادم....... از دعا فراموش نكنید ها... دوستدار شما آسیه |
عابر دنیا 4 آبان 1386 ساعت 04:02 | |
اکنون کارم سفر است مسافری تنهایم که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده و استخوانهایم به درد آمده است و میروم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است. و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه را طی کنم. تا برسم به یک روز |
25 مهر 1386 ساعت 16:24 | |
سلام! سطر سطرش مو بر تنم سیخ کرد... زیبا به وسعت زیبایی اشک دل. |
کرامتخان باهنر 25 شهریور 1386 ساعت 15:25 | |
مراقب خودت باش مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل میشوند مراقب گفتارت/////////// کردار /////////// // مراقب کردارت//////////// عادت ///////////// مراقب عاداتت /////////// شخصیت ////////// مراقب شخصیتت باش آن سرنوشتت خواهد بود |
اسامه اکبری 23 مرداد 1386 ساعت 02:27 | |
امان از گناه نخستین |
اسامه اکبری 23 مرداد 1386 ساعت 02:19 |
امان از گناه نخستین |
dokhtare asemoonie 12 مرداد 1386 ساعت 10:47 | |
salam man ye yaddashta baram ferstade bodidi ke hamishe fekre mano be khodesh mashghol karde bode bahse jalebei dare heyf ke nemishe inja bahs kard vali khobe ke fekreton ta inja ham pish rafte dige agar momkenen in shreo baram kamel befrestidi ya cloob ya mail ba tashkore faravan dostare shoma |
سامی 30 خرداد 1386 ساعت 21:11 | |
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم |
سیدمحمدحسین موسوی 23 خرداد 1386 ساعت 19:14 | |
چه بسیارند كسانی كه به هنگام غروب ، از غصه ناپدید شدن آفتاب چنان می گریند كه ریزش اشك ها مانع از دیدن ستارگان می شود |
14 خرداد 1386 ساعت 06:15 | |
:( |
پرنسس آبهای سرد یخی 10 خرداد 1386 ساعت 19:50 | |
یه بعد از ظهر دلگیر توی شمال كنار یه رودخونه پر آب نشسته بودم رودخونه عریضی بود یه شاپرك كوچولو داشت از روی رودخونه رد میشد از پرواز نامنظمش معلوم بود خیلی خسته است مدام بالا و پایین میرفت ولی مجبور بود پرواز كن چون درغیر این صورت می افتاد تو آب و میمرد تقریبا وسط رودخونه یه برگ كوچیك شناور بود شاپرك چند لحظه شاید به اندازه یه پلك بهم زدن روی برگ نشست و نفس تازه كرد و دوباره راه افتاد خدا واسه آدمها مثل اون برگه كه وقتی از دنیا و بازیهای هزار رنگش خسته میشن چند لحظه سر روی شونه اش میذارن و یه نفسی تازه میكنن و دوباره راه می افتن وقتی خطر مرگ گذشت و شاپرك راه افتاد دیگه اون برگ هیچ سهمی تو خاطره هایش نداشت ولی همیشه همون جا روی رود منتظر میمونه شاید یه روزی دوباره شاپركی بار خستگیش رو روی اون جا بذاره.... |

















