داستان عشق 8 مهر 84 - 19:17 |
داستان عشق نمیدونم تو را نفرین کنم با این دلم نمیدونم تو حل مشکلی یا مشکل با تو عاشقانه بودن پس چرا؟ حسرت یک روز عشق مونده به دلم باتو شاهنامه بودم نه غزل با تو رودخانه بودم نه یک قنات یک روزی من و تو بودیم وحالا من و تنهایی یک عمرخاطرات تو رفتی و سهم ما سفر شد دل آرومه ما دربه در شد * تو این غربت پر گرگ و هراس دارم عین ماهی ها جون میکنم خستم از تظاهر ایستادگی جای دندان هزار گرگ به تنم نه کسی میدونه من چی میخوام نه خودم دونستم عیب کار کجاست تا به هرمیگه عاشقی چیه میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست تو رفتی سهم ما سفر شد دل آروم ما دربه در شد * خیال کردم تو هم درد آشنایی ندونستم پس دیدار شیرین * * |
نظرهاعلی موحدی ostadzx@yahoo.com 30 مهر 1384 ساعت 07:46 | |
یك جرء می زملك كاوس بِه است ز تخت قباد و مسند طوس بِه است هر آه كه عاشق به سحرگاه كشد از ناله زاهدان سالوس بِه است |








