موری بر تنه درختی لانه داشت،آوندی از آن درخت چون جویباری از کنار آن لانه می گذشت و
همواره بر مور زمزمه می کرد.روزی آن مور به پی جویی برخواست.با سنگینی خود روی به پایین
نهاد و همراه آوند برفت تا به ریشه های درخت رسید و با آن ریشه ها ژرفای زمین را کاوید و با
دانشی بسیار به لانه باز آمد. او دیگر می دانست که آوندها آنهمه آب و خوراک را چگونه از دل خاک
بر می گیرند.
مور دانشمند روزی شاهین تیز بینی را از دانش خود با خبر ساخت. شاهین گفت:"راست است چنین می آورند، اما می دانی به کجا می برند؟ و می دانی که اگر برای آن بردن نبود هرگز نمی آوردند ؟ ! "