نویسنده: ویروس
تاریخ: 26-6-83
نام داستان: فراموشی
- سلام سارا خانم ! با بیتا كار داشتین ؟
سارا مردد مونده ! اصلا ً یادش نمی آد كه به كجا زنگ زده و با كی كار داشته !
- سارا ! تویی ! سلام . كجایی ؟
سارا : سلام . اِ اِ نمی دونم !!!!!!!
بیتا : یعنی چی كه نمی دونی ؟! حالت خوبه !
- سارا ! منم بیتا ! چرا قطع كردی ؟ كجایی ؟
سارا : نمی دونم كجام ! یادم نمی آید !
بیتا : یعنی چی ؟ چت شده میگم ؟
سارا : گفتم كه نمی دونم . یادم نمی آید .
اتوبوس همچنان توی این ترافیك در حال حركت است .
بیتا : سلام . خوبی ؟ ببین فكر میكنم یه چیزی شده !
شقایق : چی شده باز ؟ چی كار كردی ؟ چه دسته گلی به آب دادی ؟
بیتا : نه ! فكر میكنم سارا یه چیش شده !
شقایق : دیشب گفت میخواد بره دانشگاه !
بیتا : مامانش هم گفت ، ولی راستش حس می كنم یه اتفاقی افتاده ، شایدم داره سر به سر من می ذاره !
شقایق : میشه حرف بزنی ؟!!!!!!!!!!
سارا : اِ ! نمی دونم ! یادم نمی آد .
سارا : نمیدونم ! حتی اسم خودم رو . ولی انگاری اسمم «سارا» است .
سارا روی صندلی میشینه ! میره تو فكر ، به اطرافش توجه نداره !
- میشه كارت شناسایی تون رو بدین !
سارا بلند میشه و كارت ها رو به افسر میده ! توی شیشه ی روی میز قیافه ی خودش رو میبینه . شبیه عكس ها !
سارا : ولی چرا یادم نمی آید ؟!
افسر به سارا میگه كه بره كلانتری ، اونجا كمكش می كنن !
دوباره كارتهاش رو میده به افسر مربوطه ! یه دكتر خبر می كنن !
گوشی سارا دوباره زنگ میزنه ! سارا گوشی رو میده به افسر زن !
به طرف سارا میره ! سارا رو بغل میكنه و میگه حالش خوبه ؟!
پدر و مادر سارا شوكه میشن ! انتظار نداشتن ! یه چیز غیر عادی !
سارا سه ماه بستری می شه ، حافظش بر نمیگرده ! یه اتفاق نادر !
حافظه یه نفر بدون هیچ دلیلی پاك شده ! ............
آپدیت شده توسط : * ویروس *
آدرس وبلاگ: http://DataBus.persianblog.com