userinfo close
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ... چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد ... http://DataBus.BlogSky.com

شیدا و

databus

زن 30 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
7 سال و 18 روز سن کلوبی ،
غافلگیر کننده ، کنجکاو ، دارای حس پیش بینی ، سریع الانتقال ، غیر قابل پیش بینی ، رفیق باز ، کم علاقه به آداب و اصول سنتی...
 
07:39 1385/09/5

 


نویسنده: ویروس


تاریخ: 26-6-83


نام داستان: فراموشی


 


داشت از دانشگاه بر می گشت خونه ؛ توی اتوبوس نشسته بود . موبایلش رو در می آره و شروع میكنه به شماره گرفتن ! همه چی خیلی عادی داره پیش میره ، توی اتوبان است و طبق معمول ترافیك ! می خواد بره پیش بیتا ! بالاخره یكی گوشی رو بر میداره !


- بفرمایید !


یه هویی سارا میره تو فكر ! اصلا ً یادش میره حرف بزنه ! با كلی زحمت بالاخره میگه : ببخشید ! انگاری اشتباه گرفتم !


- سلام سارا خانم ! با بیتا كار داشتین ؟


سارا : نمی دونم ! شاید !


- گوشی ، الان صداش می كنم !


سارا مردد مونده ! اصلا ً یادش نمی آد كه به كجا زنگ زده و با كی كار داشته !


صدا از پشت تلفن بلند میشه !


- سارا ! تویی ! سلام . كجایی ؟


سارا : سلام . اِ  اِ نمی دونم !!!!!!!


بیتا :‌ یعنی چی كه نمی دونی ؟! حالت خوبه !


سارا : فكر كنم . نمی دونم !


بیتا : باز چه مرگت شده ؟!


سارا دیگه جواب نمیده و تلفن رو قطع میكنه ! به اطرافش نگاه می كنه ! با یه حالت گنگ بیرون رو نگاه میكنه ! به نظرش میاد كه قبلا ً هم اینا رو دیده ! این اتوبان رو ، ترافیك رو ؛ ولی یادش نمی آید ! گوشی زنگ میزنه ! جواب می ده !


- سارا ! منم بیتا ! چرا قطع كردی ؟ كجایی ؟


سارا : نمی دونم كجام ! یادم نمی آید !


بیتا : یعنی چی ؟ چت شده میگم ؟


سارا : گفتم كه نمی دونم . یادم نمی آید .


بیتا : دیوونه شدی باز !


سارا : شاید !


بازم سارا تلفن رو قطع میكنه ! می خواد فكر كنه ! چرا یه هو یادش رفت كه كجاست ؟! اصلا ً كجا می خواد بره !


با خودش میگه : « سارا » ‌؛ پس چرا یادم نمیاد . اصلا ً یادم نمی آید بیتا كی است ؟! «سارا » یعنی اسم من «سارا» است ؟


اتوبوس همچنان توی این ترافیك در حال حركت است .


بیتا نگران میشه ! زنگ میزنه خونه سارا ، مامانش میگه رفته دانشگاه ، بعدازظهر بر میگرده ! بیتا خداحافظی میكنه ! هیچی نمیگه ! زنگ میزنه به شقایق !‌


بیتا : سلام . خوبی ؟ ببین فكر میكنم یه چیزی شده !


شقایق : چی شده باز ؟ چی كار كردی ؟ چه دسته گلی به آب دادی ؟


بیتا : نه ! فكر میكنم سارا یه چیش شده !


شقایق : یعنی چی ؟


بیتا : معلوم نیست كجاست !


شقایق : دیشب گفت میخواد بره دانشگاه !


بیتا : مامانش هم گفت ، ولی راستش حس می كنم یه اتفاقی افتاده ، شایدم داره سر به سر من می ذاره !


شقایق : میشه حرف بزنی ؟!!!!!!!!!!


بیتا براش تعریف می كنه !


 


اتوبوس نگه داشت . به مسافرا نگاه میكنه ! همه دارن پیاده میشن ! انگاری آخر خط است !‌ پیاده میشه ! به اطرافش نگاه میكنه ! همه جا آشنا است ولی چیزی یادش نمی آد . نا خود آگاه راه میافته میره اون ور خیابون ! اصلا ً نمیدونه چی كار باید بكنه ! میره روی یه سكو میشینه ! ساعتش رو نگاه می كنه ! ساعت 4 بعدازظهر است . چند تا اتوبوس تا حالا پر و خالی شده ! سارا همین طوری اون گوشه نشسته ! به اطرافش نگاه میكنه ! صدای سوت پلیس میاد ، راهنمایی رانندگی است ، داره ماشین ها رو از ایستگاه اتوبوس دور میكنه ! وسط میدون یه پاسگاه موقتی میبینه ! حس میكنه باید بره اونجا ! خیلی آرو از جاش بلند میشه و راه می افته به سمت پاسگاه !


 


- بفرمایید !


سارا انگاری گیج میزد ، باز یادش نمی اومد كه برا چی رفته اونجا ! با سرگردونی به اونی كه ازش سوال كرده نگاه میكنه !


- خانم اتفاقی افتاده ؟!


سارا : اِ ! نمی دونم ! یادم نمی آد .


- چی رو یادتون نمی آد ؟!


سارا : نمیدونم ! حتی اسم خودم رو . ولی انگاری اسمم «سارا» است .


افسر پلیس با حالت عجیبی سارا رو نگاه میكنه ! بهش نمیاد كه تعادل نداشته باشه ! اصلا ً بهش نمی یاد كه خلافی كرده باشه !


- لطفا ً بشینید !


سارا روی صندلی میشینه ! میره تو فكر ، به اطرافش توجه نداره !


- میشه كارت شناسایی تون رو بدین !


سارا به كیفش نگاه میكنه ! انگار تا به حال كیف رو ندیده بوده ! كیف پولش رو میبینه ! درش میاره ، یه عالمه كارت توش است . كارت ها رو در میاره و با تعجب نگاه میكنه ! روی همه كارتها اسم « سارا» رو نوشته ! به عكس ها نگاه می كنه ! اصلا ً قیافه ی عكس ها رو یادش نمی آید .


افسر پلیس داره حركات سارا رو تماشا میكنه ! تلفن رو بر میداره و درخواست ماشین میكنه تا سارا رو به كلانتری ببره !


- میشه كارت ها رو ببینم !


سارا بلند میشه و كارت ها رو به افسر میده ! توی شیشه ی روی میز قیافه ی خودش رو میبینه . شبیه عكس ها !


سارا : ولی چرا یادم نمی آید ؟!


افسر داره به كارت ها نگاه می كنه ، با صدای سارا سرش رو بلند میكنه و قیافه ی بهت زده ی سارا رو می بینه !


- ببخشید چی گفتین ؟


سارا : وقتی عكس ها رو نگاه كردم هیچی یادم نیومد ، الان كه خودم رو دیدم توی شیشه ، دیدم شبیه عكس ها هستم، ولی یادم نیست . یادم نمی یاد !


خودش رو می اندازه رو صندلی !


یه نگهبان میاد .


افسر به سارا میگه كه بره كلانتری ، اونجا كمكش می كنن !‌


میرن كلانتری !


دوباره كارتهاش رو میده به افسر مربوطه ! یه دكتر خبر می كنن !


گوشی سارا دوباره زنگ میزنه ! سارا گوشی رو میده به افسر زن !


دكتر میرسه .


افسر زن داره با تلفن حرف میزنه و یه آدرسی میده ! سارا هیچی رو با دقت نمیشنوه ! یه جورایی منگ است ! دكتر داره معاینه میكنه ! به افسر میگه : در ظاهر كه هیچ مشكلی نداره ، مریض نیست ، ولی فكر كنم یه متخصص مغز و اعصاب اینو ببینه بهتر باشه !


یه مدتی می گذره كه سارا اصلا ً نمی فهمه چه قد طول كشیده ! یه سری آدم میان تو اتاق ! یه خانمه شروع میكنه به گریه كردن .


به طرف سارا میره ! سارا رو بغل میكنه و میگه حالش خوبه ؟!


افسر میگه : دكتر میگن باید یه متخصص اونو ببینه ، هیچی یادش نمی یاد ، حافظه اش رو انگاری از دست داده !


پدر و مادر سارا شوكه میشن !‌ انتظار نداشتن ! یه چیز غیر عادی !


افسر : بهتره برین بیمارستان !


 


متخصص : اصلا ً معلوم نیست چی جوری حافظه اش رو از دست داده ! یه اتفاق محال ! یه چیز غیر عادی ! بدون هیچ زمینه ای ! اصلا ً نمیشه فكر كرد ! هیچ نظری نمی شه داد ! حتی نمیشه گفت قابل بازگشته یا نه ؟! تا به حال سابقه نداشته ! حافظه ی یه نفر در عرض چند ساعت به كل پاك بشه ؟! نمیدونم چی بگم ! ولی فكر كنم یه چند روز بستری باشه تا آزمایشات بیشتری انجام بدیم ! یك اتفاق نادر پزشكی است !


 


سارا سه ماه بستری می شه ، حافظش بر نمیگرده ! یه اتفاق نادر !


حافظه یه نفر بدون هیچ دلیلی پاك شده ! ............


 


آپدیت شده توسط : * ویروس *


آدرس وبلاگ: http://DataBus.persianblog.com


آدرس گروه: http://Groups.Yahoo.com/Group/Silver_Lake_110


  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.