تبلیغات


__
!
20 فروردین 87 - 18:10
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است* به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست* شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه* این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر* مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند* چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه* تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد* او مصمم تر می شد* تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد* بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:<< مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟>>

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع* او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
ارسال نظر برای لاگ
نظرها
niloofar          
28 تیر 1387 ساعت 12:22
merci!fogholade bod
         
18 خرداد 1387 ساعت 21:02
به راستی بسیاری از ناکامیهای آدمی ناشی از انرژهای منفی همنوعانش است... گاهی باید کور شد وکر.
2 اردیبهشت 1387 ساعت 11:25
پس همون بهتر که توی این دنیای بی درو پیکر و وا نفسا هرکی کار خودشو انجام بده
به دور از کم محلیهاو نامردیهاو نامردومیها
اقا رضا
30 فروردین 1387 ساعت 22:49
رضاجان خیلی جالب بود
__