userinfo close

پیام های کوتاه

کاوه   , ka1_fire
herdende durub uzax dan baxar 25 gün sora geleceyem
3 ماه پیش
   
کاوه   , ka1_fire
herdende durub uzax dan baxar 25 gün sora geleceyem
3 ماه پیش
   
کاوه   , ka1_fire
herdende durub uzax dan baxar 25 gün sora geceyem
3 ماه پیش
   
آراز آخار , aytay
ساغولاسیز تشکورلر
4 ماه پیش
   
علی زاهدی , ali_zahd2000
doğum günün qutlu olsun
4 ماه پیش
   
اینسانی یاشادان اؤره ک دیر. اؤره گی یاشادان سئوگی دیر. سئوگی نی یاشادان منم. منی یاشادان سن سن آذربایجانیم

آراز آخار

aytay

مرد 27 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
5 سال و 8 ماه و 24 روز سن کلوبی ،
Ürəyimlə,Qanımla Bu Torpağa Bağlıyam AZƏRBAYCAN Oğlıyam Gələcək Bizimdir Para hər kapıyı açar Ama kitliyə ...
 
22:50 1388/08/18

سرابی در کویر تاریخ- عباس لسانی

 

 

شنبه  ۱۶ آبان ۱٣٨٨ -  ۷ نوامبر ۲۰۰۹

 

با گذری بر سیر تاریخ جوامع بشری در خواهیم یافت که تمامی مراحل گذار از جوامع ابتدای تا عصر مدرن،حاصل شکوفایی استعدادهای ذاتی و اکتسابی انسان و میزان خلاقیّت در ابداع و بکارگیری ابزارهای تولید و بهره گیری ازآن در به سلطه در آوردن طبیعت و محیط ،در جوامع مختلف بشری بوده است.

 

سیری که در تمامی مراحل خود بی تاثیراز عوامل طبیعی و غیر طبیعی نبوده است اما دراین سیر تکامل و پیشرفت؛تعیین کننده ترین عامل جوهره ی وجودی خود انسان بود انسانی که هم مؤثر بود هم متأثر،موجودی هر چند خستگی ناپذیردر مصاف با طبیعت خشن، اما عمدتأ مقهور و مغلوب هنجارها و نا هنجارهای جوامع خود ساخته ی خویش.

 

چنانکه در دورانهای مختلف با پدیدار شدن گروههای اجتماعی مختلف و با ابداع ،تصاحب و انحصار ابزارهای تولید در هر جامعه طبقات ولایه های مختلفی بوجود آمدند که هریک منافع و مرزبندی های خاص خود را داشتند که در همیشه ی تاریخ شاهد استکاک و حتّی جدالهای بی امان بین آنان می باشیم.

 

با وجود واقعیّات موجود، روح عدالت طلب و آزاد انسان در تکاپو بود،همانند گروهی که در قلب کویر به ناچار به سوی هر سرابی می شتابند تا راه نجاتی بیابند. اما مدعیان نجات بشریّت با بسته بندی کردن افکار آرمانی و قالبی خود و ارائه ی آن به جامعه ی بشری، نه تنها به مانند سراب فریبنده، بلکه مسلخی ساختند بر شور و شعور انسان و مانعی شدند بر سیر تطور طبیعی جوامع بشری.

 

منجیانی چون مکتبهای ایده آلیستی و ماتریالیستی که با وعده های یوتوپیایی و آرمانشهری خود جوامع و گروه های انسانی مختلفی را به اسارت فیزیکی و فکری خود در آوردند، وعده و شعارهایی همچون «جامعه ی بی طبقه»،«عدالت اجتماعی»،«برابری»،«آزادی» و دیگر شعارهایی که انسان محصور در کویر زورمداری حاکمان مستبد و خود کامه ی تاریخ را وسوسه می نمود تا بر این ریسمانها نیزچنگی زنند.

 

در واقع تئوری و شعارهای این مکاتب در مرحله ی نفی سیستم حاکم از کارآیی بالایی در بسیج اقشار مختلف جامعه و ایجاد روح مبارزه برای احقاق آزادی و عدالت اجتمای برخوردار است اما در مرحله اثبات و قبضه ی قدرت است که ماهیت واقعی آنان آشکار می شود، اما دیگر بسیار دیر شده است. زیرا آن فرشتگان نجات به مانند عنکبوتی غول آسا تارهای خود را بر تمامی نهادهای قدرت و هژمونیک جامعه تنیده و تقریبأ همه چیز را تحت کنترل خود درآورده اند.

 

با توجه به ماهیت قالبی و جزمی هر ایدئولوژی و مکتب و دارا بودن تئوری و آموزه های خاصّ خود ، ضرورتأ گروه مفسّرین آن ظهور می نماید که با گسترش تاثیر گذاری در جامعه و با تعمیق و پیچیدگی منافع مشترک، مبدّل به طبقه ای نو بنیاد می شوند؛ البتّه کمتر تولید اشکال خواهد نمود اگر آموزه ها و تفسیر و تاویل های این مفسّرین  در حوضه های شخصی افراد جامعه باشد.

 

اما چنانکه وارد عرصه ی سیاست شده و صاحب قدرت سیاسی شوند همان منادیان جامعه ی بی طبقه، خود چنان در هیأت طبقه ای قدرتمند ظاهر می شوند که دیگر طبقات جامعه را یارای عرض اندام در مقابل آنان نمی باشد، زیرا شالوده ی تمامی ارکان و قوانین سیستم حاکم را نه بر اساس عرف ،عقل و تجربیات بشری، که بر اساس ارزشها و باورهای ایدئولوژی حاکم پی ریزی خواهند نمود و اینجاست که آن طبقه ی مفسّر، حاکم بلامنازع بر تمامی دستگاههای سیستم موجود و به تبع آن حاکم بر تمامی مقدرات آحاد جامعه خواهد بود.

 

نمونه های برجسته ی آن را به وضوح در تاریخ شاهد هستیم؛ نمونه ی الوهی یا تئوکراتیک آن را در اروپای قرون وسطی به عینه می بینیم که چگونه با ظهور طبقه ی کلریکال یا روحانی سالار نه تنها مقدرات دنیوی و اخروی انسانها را در دایره ی باورهای دُگم و و بسته ی خود تفسیر و تعیین می نمودند بلکه کبوتر اندیشه را نیز بر مسلخ بی دادگاههای انگیزسیون پرچیدند که حکایتی است تلخ و طولانی.

 

در طول تاریخ استفاده ی ابزاری ازمکاتب و ادیان الهی با تفسیر به مطلوب قدرت مداران ، متفکرین و فلاسفه را بر آن داشت تا ایده ی جدایی این ابزار خطرناک ازقدرت حاکم را مطرح نمایند.هر چند موج برخاسته عکس العملی در مقابل دین ابزاری جائران و خودکامگان کلیسای کاتولیک بود اما اصرار دین ابزاران بر اینکه گفته و کردارآنان عین فرامین کتاب مقدّس- مسیح و خداوند است باعث شد ضمن ظهورایده هایی مانند «لائیسیته» و« سکولاریسم» با اعتقاد بر جدایی دین ازسیاست و حکومت، و« نظام اعتقادی ای به نام « دئیسم»که با حذف تمامی واسطه ها حتی کتاب مقدس،باور فطری و درونی به خداوند را اساس قرار می داد، ایده ای افراطی تری نیزبه نام «آتئیسم» توسط فیلسوفان ظهور و قوت گرفت آنان هستی متعال و حتّی لحظه ی آفرینش را نیز مردود دانسته و جهان هستی را مادّه ی صرف که همیشه وجود داشته و نیازی به وجود آفریدگار ندارد و به کلّ ازقوانین طبیعی متابعت می کند را پیش کشیدند و با استدلالهایی ازاین قبیل وجود خداوند را مردود دانستند.» [١]

 

این پدیده ها ثمره ی قرنها ظلم ، بی عدالتی ، فساد ، دروغ ، ریا ، تلاش برای ترویج خرافات و سرکوب آزادی های فردی و اجتماعی از جمله آزادی بیان،اندیشه ، اکتساب و تولیدعلم و زیرپا گذاشتن تمامی ارزشهای والای انسانی به نام دین و الوهیّت از طرف دین ابزاران بود که موجی ازشکاکان در جوامع بشری را پدیدار ساخت تا راه گسترش مکاتب مادّی هموار شود.

...


سرابی در کویر تاریخ- عباس لسانی

 

 

شنبه  ۱۶ آبان ۱٣٨٨ -  ۷ نوامبر ۲۰۰۹

 

با گذری بر سیر تاریخ جوامع بشری در خواهیم یافت که تمامی مراحل گذار از جوامع ابتدای تا عصر مدرن،حاصل شکوفایی استعدادهای ذاتی و اکتسابی انسان و میزان خلاقیّت در ابداع و بکارگیری ابزارهای تولید و بهره گیری ازآن در به سلطه در آوردن طبیعت و محیط ،در جوامع مختلف بشری بوده است.

 

سیری که در تمامی مراحل خود بی تاثیراز عوامل طبیعی و غیر طبیعی نبوده است اما دراین سیر تکامل و پیشرفت؛تعیین کننده ترین عامل جوهره ی وجودی خود انسان بود انسانی که هم مؤثر بود هم متأثر،موجودی هر چند خستگی ناپذیردر مصاف با طبیعت خشن، اما عمدتأ مقهور و مغلوب هنجارها و نا هنجارهای جوامع خود ساخته ی خویش.

 

چنانکه در دورانهای مختلف با پدیدار شدن گروههای اجتماعی مختلف و با ابداع ،تصاحب و انحصار ابزارهای تولید در هر جامعه طبقات ولایه های مختلفی بوجود آمدند که هریک منافع و مرزبندی های خاص خود را داشتند که در همیشه ی تاریخ شاهد استکاک و حتّی جدالهای بی امان بین آنان می باشیم.

 

با وجود واقعیّات موجود، روح عدالت طلب و آزاد انسان در تکاپو بود،همانند گروهی که در قلب کویر به ناچار به سوی هر سرابی می شتابند تا راه نجاتی بیابند. اما مدعیان نجات بشریّت با بسته بندی کردن افکار آرمانی و قالبی خود و ارائه ی آن به جامعه ی بشری، نه تنها به مانند سراب فریبنده، بلکه مسلخی ساختند بر شور و شعور انسان و مانعی شدند بر سیر تطور طبیعی جوامع بشری.

 

منجیانی چون مکتبهای ایده آلیستی و ماتریالیستی که با وعده های یوتوپیایی و آرمانشهری خود جوامع و گروه های انسانی مختلفی را به اسارت فیزیکی و فکری خود در آوردند، وعده و شعارهایی همچون «جامعه ی بی طبقه»،«عدالت اجتماعی»،«برابری»،«آزادی» و دیگر شعارهایی که انسان محصور در کویر زورمداری حاکمان مستبد و خود کامه ی تاریخ را وسوسه می نمود تا بر این ریسمانها نیزچنگی زنند.

 

در واقع تئوری و شعارهای این مکاتب در مرحله ی نفی سیستم حاکم از کارآیی بالایی در بسیج اقشار مختلف جامعه و ایجاد روح مبارزه برای احقاق آزادی و عدالت اجتمای برخوردار است اما در مرحله اثبات و قبضه ی قدرت است که ماهیت واقعی آنان آشکار می شود، اما دیگر بسیار دیر شده است. زیرا آن فرشتگان نجات به مانند عنکبوتی غول آسا تارهای خود را بر تمامی نهادهای قدرت و هژمونیک جامعه تنیده و تقریبأ همه چیز را تحت کنترل خود درآورده اند.

 

با توجه به ماهیت قالبی و جزمی هر ایدئولوژی و مکتب و دارا بودن تئوری و آموزه های خاصّ خود ، ضرورتأ گروه مفسّرین آن ظهور می نماید که با گسترش تاثیر گذاری در جامعه و با تعمیق و پیچیدگی منافع مشترک، مبدّل به طبقه ای نو بنیاد می شوند؛ البتّه کمتر تولید اشکال خواهد نمود اگر آموزه ها و تفسیر و تاویل های این مفسّرین  در حوضه های شخصی افراد جامعه باشد.

 

اما چنانکه وارد عرصه ی سیاست شده و صاحب قدرت سیاسی شوند همان منادیان جامعه ی بی طبقه، خود چنان در هیأت طبقه ای قدرتمند ظاهر می شوند که دیگر طبقات جامعه را یارای عرض اندام در مقابل آنان نمی باشد، زیرا شالوده ی تمامی ارکان و قوانین سیستم حاکم را نه بر اساس عرف ،عقل و تجربیات بشری، که بر اساس ارزشها و باورهای ایدئولوژی حاکم پی ریزی خواهند نمود و اینجاست که آن طبقه ی مفسّر، حاکم بلامنازع بر تمامی دستگاههای سیستم موجود و به تبع آن حاکم بر تمامی مقدرات آحاد جامعه خواهد بود.

 

نمونه های برجسته ی آن را به وضوح در تاریخ شاهد هستیم؛ نمونه ی الوهی یا تئوکراتیک آن را در اروپای قرون وسطی به عینه می بینیم که چگونه با ظهور طبقه ی کلریکال یا روحانی سالار نه تنها مقدرات دنیوی و اخروی انسانها را در دایره ی باورهای دُگم و و بسته ی خود تفسیر و تعیین می نمودند بلکه کبوتر اندیشه را نیز بر مسلخ بی دادگاههای انگیزسیون پرچیدند که حکایتی است تلخ و طولانی.

 

در طول تاریخ استفاده ی ابزاری ازمکاتب و ادیان الهی با تفسیر به مطلوب قدرت مداران ، متفکرین و فلاسفه را بر آن داشت تا ایده ی جدایی این ابزار خطرناک ازقدرت حاکم را مطرح نمایند.هر چند موج برخاسته عکس العملی در مقابل دین ابزاری جائران و خودکامگان کلیسای کاتولیک بود اما اصرار دین ابزاران بر اینکه گفته و کردارآنان عین فرامین کتاب مقدّس- مسیح و خداوند است باعث شد ضمن ظهورایده هایی مانند «لائیسیته» و« سکولاریسم» با اعتقاد بر جدایی دین ازسیاست و حکومت، و« نظام اعتقادی ای به نام « دئیسم»که با حذف تمامی واسطه ها حتی کتاب مقدس،باور فطری و درونی به خداوند را اساس قرار می داد، ایده ای افراطی تری نیزبه نام «آتئیسم» توسط فیلسوفان ظهور و قوت گرفت آنان هستی متعال و حتّی لحظه ی آفرینش را نیز مردود دانسته و جهان هستی را مادّه ی صرف که همیشه وجود داشته و نیازی به وجود آفریدگار ندارد و به کلّ ازقوانین طبیعی متابعت می کند را پیش کشیدند و با استدلالهایی ازاین قبیل وجود خداوند را مردود دانستند.» [١]

 

این پدیده ها ثمره ی قرنها ظلم ، بی عدالتی ، فساد ، دروغ ، ریا ، تلاش برای ترویج خرافات و سرکوب آزادی های فردی و اجتماعی از جمله آزادی بیان،اندیشه ، اکتساب و تولیدعلم و زیرپا گذاشتن تمامی ارزشهای والای انسانی به نام دین و الوهیّت از طرف دین ابزاران بود که موجی ازشکاکان در جوامع بشری را پدیدار ساخت تا راه گسترش مکاتب مادّی هموار شود.

 

اما این پروسه ی تاریخی تنها محدود به اروپا و مقطع زمانی خاصّی نبود زیرا با توجه به قابلیّت ابزاری هر دین و ایدئولوژی و اساسأ تفکرات قالبی،د ر چهار گوشه جهان و به درازای تاریخ کمتر جوامعی را می توان یافت که دچار دین یا ایدئولوژی ابزاری نشده باشند.

 

نمونه ها ی بارزی را نیز می توان از جوامع مختلف اسلامی مثال آورد، که چگونه بر خلاف تاکید و نصّ صریح قران،فِرَق مختلفی ازدل دینی واحد سربرآورده وبا تفاسیری مختلف از قرآن کریم بر جان و مال و مقدرات مسلمین مستولی گشتند.

 

چنانکه در آیات بسیاری آمده است که پیامبران مصیطر،چیره گر و جبّار نیستند.به عنوان مثال،در خطاب به پیامبر میفرماید:« فذکّرانّما انت مذّکر،لست علیهم بمصیطر».(پس یاد آوری کن و پند ده که تو پند دهنده ای و بس،بر آنان گماشته و چیره گر نیستی).(غاشیه ٢١-٢٢) یا در آیات دیگری می گوید:«تو سلطه گر نیستی».(سوره ق/۴۵)

 

دراین آیات ضمن اینکه بر پیامبران تأکید می شود، شما تنها یاد آور وپند دهنده اید،ازسلطه و صیطره بر مردم نیزبر حذر داشته می شوند. یعنی اینکه آنان را از تصاحب ابزارهای سلطه و صیطره ازجمله قدرت سیاسی منع می نماید.

 

امّا با انکار روح و حقیقت آیات الهی و با ارائه تفسیر و نُسخی مطلوب به رای نه تنها حاکمیّتهای الوهی و تئوکراتیک بنا نهاده شد بلکه تمامی آزادی های فردی و اجتماعی انسان را از او گرفتند، که این اعمال هیچ سنخیّتی با روح و تعالیم قرآن ندارد.

 

چنانکه قرآن کریم در سوره ی بقره می فرماید:«لااکره فی الدین » (بقره/٢۵۶) (در دین هیچ اکراهی نیست).یا به پیامبر می فرماید:«افأنت تکره الناس حتّی یکونوا مؤمنین»(یونس/۹۹) (آیا تو پیامبر،مردم را به اکراه وامی داری تا مؤمن شوند).

 

این آیات مبیّن آنند که در حوزه ی دین و معنویّت،اجبار و اکراه معنا ندارد.یعنی قرآن نیزگوهر آزادی انسان را گرامی می دارد و به هیچ بهانه ای،حتّی در اساسی ترین مسئله ی دین آن را نفی و نقض نمی کند.

 

حال آنکه دین ابزاران قدرت مدار،برخصوصی ترین مسائل دینی و دنیوی انسانها دخالت،اجبار و اکراه می نمایند.نمونه معاصر آن، جامعه ی کنونی ایران است که بعد از دوام و گذشت سی سال از حکومت دینی،به عینه شاهد هستیم که چگونه بخش بزرگی از جامعه نه تنها دین گریز شده اند،بلکه نسلی در حال ظهور است که نفی و حذف هرنوع دین و مذهب، حتّی در حوزه شخصی را تنها راه رسیدن به آزادی،عدالت و جامعه ای دمکراتیک و مدرن می داند و این وضعیّت نه با تلاش مکاتب الحادی، که نتیجه ی اعمال دکّان داران دین است و بس.

 

این در حالیست که در جوامع مدرن و دمکراتیک،تأکید برجدایی دین ازسیاست و قدرت است نه بر حذف و انکار تمامی عناصر الهی و معنوی،که افتادن هر جامعه به این ورطه، قبل از بستر سازی فرهنگی و اجتماعی لازم و ارائه ی آلترناتیوی مناسب ، خصوصأ در میان نسل جوان،خلاء عمیقی پدیدار خواهد شد که ثمره ای جز پوچ گرایی و نیهلیسم در بر نخواهد داشت.

 

حال گریزی گذرا برنمونه ای ازایدئولوژهای ماتریالیستی خواهیم داشت و بررسی خواهیم نمود که چگونه نقش خود را به مثابه مذهبی زمینی بسط و گسترش داد.در ابتدای قرن بیستم، انقلابی سوسیالیستی در سرزمین روسیه به وقوع پیوست که علی رغم نظریات ایدئولوگهای مکتب سوسیالیسم بود.ایدئولوگها و تئوریسینهایی مانند مارکس و انگلس که تاکیدی این چنین داشتند :« به موجب مارکسیسم،"انقلاب سوسیالیستی" انقلابی است که طبقه ی خاصّی به آن اقدام می کند که همان طبقه ی کارگر صنعتی روزمزدی است که"پرولتاریا "نامیده می شود و در اوج تکامل جامعه ی سرمایه داری اکثریت جامعه را تشکیل می دهد و دریک حزب متشکل گشته و به مارکسیسم که فلسفه ای مادی است،معتقد می شود و آن را به عنوان"سوسیالیسم علمی"می پذیرد سوسیالیسمی که روابط و نظام سوسیالیستی را تابع شرایط مادی اقتصادی آخرین سالهای تکامل جامعه ی سرمایه داری می داند و تحقق انقلاب سوسیالیستی را پیش ازپیدایش این شرایط مادی"عینی" اقتصادی محال می پندارد و افسانه و نوعی تخیّل آرمانی و ایده آلیسم می شمارد که با "علم"و واقعیّت بیگانه است!»[۲]

 

اما تجربه ی انقلابهای سوسیالیستی در جوامعی که فاقد این شرایط و شاخصه ها بودند ازجمله:مغولستان،یمن جنوبی،روسیه،چین،کره و ویتنام...؛ نقص نظریات مارکس و انگلس را در این مورد به اثبات رساند. خطای در محاسبه ایشان، شاید ازآنجا ناشی می شود که تنها بر شرایط «عینی» تمرکزنمودند و شرایط «ذهنی» یا روان شناختی جوامع مختلف را نادیده گرفتند و بدون اشراف بر قابلیّت تفسیرپذیری مارکسیسم و نظریات سوسیالیستی، حکمی مطلق صادر نمودند.غافل ازاینکه اَخلاف به ظاهر اُرتدوکسشان برای تصاحب و حفظ قدرت، با تفاسیرمناسب وبا وعده های دما گوژیستی و عوامفریبانه توده های زحمتکش ملل مختلف را با خود همراه خواهند ساخت.

 

طبقات و لایه های زیرین جامعه که در بدترین شرایط اجتماعی و برده وار و محقّر،عمر سپری می کردند به یک باره نوری خیره کننده، بر دنیای ظلمانیشان تابیدن گرفت. نوری به مانند «دیکتاتوری پرولتاریا»،همان رویای دست نیافتنی بردگان،رُعیا،و تمامی رنجبران تاریخ .و چه گوارا رویاییست بزیرکشیده شدن استثمار کنندگان و حاکمیّت استثمار شوندگان.

 

آری شعار چنان آرمانی و خیره کننده بود که نه تنها توده ها را به وجد و حرکت در آورد بلکه چشمان برخی ازاندیشمندان را نیز تار نمود تا از غور درعمق مسئله درمانند!. انقلاب اکتبر ١۹١٧ به رهبری ولادمیر ایلیچ لنین (١۹۲۴-١٨٧٠) به پیروزی رسید و «بلشویکها» زمام امور را در دست گرفتند، زمان موعود برای تحقّق شعارها و وعده های قبل از انقلاب فرا رسیده بود.  اما گذشت زمان آن تصاویر یوتوپیایی و خیالی ای را که در اذهان انسانهای ستمدیده نقش بسته بود را زدود و تصاویری تلخ اما عینی و واقعی را در بستر جامعه ی روسیه به نمایش گذاشت و ثابت نمود که نخستین شعار«دوران گذار»،یعنی شعار دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان تهیدست،هرگزچیزی جزیک«وهم» و وسیله تبلیغاتی نبود زیرا تمامی آن شعارها به گونه های مختلفی یا فراموش شدند یا با تفاسیر و توجیهاتی آنچنانی و با رنگ و لعابی مناسب وضع موجود ظاهر شدند.[۳]

 

آری آن شعارها و وعده هایی که دل مظلومان و زحمتکشان جوامع را به وجد آورد و آنان را به بهای خونهای بسیار به مثابه موتورمحرکه ی ماشین انقلاب در آورد، به مروررنگ باخت و با تفسیر و توجیهاتی و قیهانه از طرف سیّاسان و ایدئولوگهای قدرت مدار تبدیل به سنگ آسیابی شد که استخوان همان «پرولتاریا» را بدتر و شدیدتر از نظام قبلی خُرد نمود.

 

تناقضات رفتاری و پریشان گویی های رهبران انقلاب،چه قبل و چه بعد ازپیروزی، نشان ازتلاشی داشت که در راستای تثبیت بی قید و شرط حکومتی ایدئولوژیک، به راه انداخته بودند و آن نمی شد مگر با زدن صبغه ی تقدس بر آرمانشهرهایی چون دیکتاتوری پرولتاریا که خود ابزاری شد در دست حزب و پولیت برو برای سرکوب هر گونه تحرکات اعتراضی کارگران ،آری دایره ی قدرت تمام توان «عملی» و«نظری» خود را به کار گرفت تا با بزرگ نمایی خطر کاپیتالیسم جهانی، اهریمنی ازآن بسازد تا براحتی بتواند موج سهمگینی از کشتار،سرکوب و استبداد عریان که تحت لوای سروری فرودستان در حال در نوردیدن تمامی ارزشهای انسانی بود را توجیه نماید.اما علیرغم این تلاشها شاهد اعتراضاتی خونین از طرف اکثر اقشار خصوصأ طبقه ی کارگر در آن برهه می باشیم :«ازسال ١۹١٨ دیگر فرض بر این بود که بلشویکها نماینده تمام طبقه ی کارگر اند ،اما صحّت این مدعا تحقیق پذیر نبود ،زیرا نهادی برای انجام این ارزیابی وجود نداشت .اما پرولتاریا کم کم به ابرازخشم و نارضایتی پرداخت که تند ترین تبلور آن شورش کرنشتاد در ماه مارس ١۹٢١ بود و با خونریز ی فراوان سر کوب شد.»[۴]

 

طبیعی است که برخورد هایی این چنین نوید آینده ای بهتر را نمی داد و هرروز که ازتثبیت سیستم حاکم می گذشت با تصویب قوانینی دایره ی آزادی ها و حقوق مدنی در جامعه را تنگتر و حاکمیت استبدادی حزب را قانونی ترمی نمودند.« در این میان لنین به اقداماتی دست زد تا در آینده، ازپیدایش گروههای اوپوزیسیون در درون حزب جلو گیری کند قوانینی در منع دسته بندی درون حزبی تصویب شد که در عین حال به کمیته مرکزی اختیارمی داد که در صورت ضرورت ، برخی اعضای آن کمیته را به رغم آن که برگزیده ی کنگره های حزب بودند ، اخراج کند  . و بدین سان دیکتاتوری یی که نخست زیر لوای طبقه کارگر علیه جامعه و سپس زیرلوای حزب علیه طبقه کارگر اعمال می شد در مسیر تحول طبیعی خود ناچار بر خود حزب هم حاکم شد و شالوده ی دیکتاتوری فردی پدید آمد »[۵] 

 

یا به تعبیر دیگر؛ جامعه در خدمت ایدئولوژی، ایدئولوژی در خدمت قدرت و قدرت در ید یک فرد. و این گوشه ایست ازتجربیات بشری که به مانشان می دهد چگونه ایدئولوژی و مذاهب با آن قابلیت تفسیر پزیری،هنگامی که با سیاست در آمیزند، مولودی نا میمون همچون قدرت سرکش و عریان که نیازی به مشروعیت و مقبولیت واقعی احساس نمی کند را به ارمغان خواهد آورد که ثمره ای جزجنایات قرون وسطایی کلیسا و قرن بیستمی "پولیت برو" نخواهد داشت.

 

هرچند بعد ازگذشت آن دوران سیاه، خصوصاً در مورد متأخربا افشای آرشیوها و اسناد طبقه بندی شده، گوشه ای از حقایق تلخ آن دوران بر جامعه ی جهانی آشکار گشت. اما قبل از بر افتادن پرده ی آهنین و فروپاشی زندان ملل در طول آن چند دهه، سیستم حاکم ضمن کننترل و سرکوب داخل ، تلاشی آغازیده بود برای صدور ایدئولوژی انقلابی خود درچهارگوشه ی جهان. ایدئولوژی ای که زمینه سازایجاد جهنمی به بزرگی اتحاد جماهیر شوروی بود، به یُمن و مدد تبلیغات گسترده و گوش خراش اما پوشالی ِ حاکمان سرخ در بین جوامع مختلف خصوصاً ملل مستعد جهان سومی و عدم آگاهی و اطلاع آنان ازآن سوی پرده آهنین ،پایگاه هایی متعدد و گسترده ای در میان جوامع بشری برای خود دست و پا نمودند.

 

اوهامی که توانست سیلی از انسانهای فرهیخته و توده های جوامع جهان سومی را که به دنبال جرعه ای آزادی در کویر ممالک محصور در سیستم فئودالیته و نیمه برده داری بودند را پیرو خود نماید . پتانسیل عظیمی که با استثمار فکری در خدمت توسعه طلبی های جهانی شوونیسم  و امپریالیسم روس قرار گرفت و چه فدا کاری های خالصانه ایکه انجام ندادند و مصداق جمله ی «تلاشی پاک در راه پوک» شدند، غافل ازآنکه حتّی در صورت موفقیت ،آن دور تسلسل باطل ادامه خواهد یافت و مبارزین امروز راه آزادی وعدالت، فردای کسب قدرت، به مدد کارخانه ی توجیه سازی ایدئولوژی، مبدّل به سلّلاخان آزادی و عدالت خواهند شد.

 

و این عینیّت تاریخ است که تمامی آرمانشهرسازی های ایدئولوژیک، سرابی بیش نبوده و انتهایی جز"مجمع الجزایرگولاک" در نوع زمینی و جنایت گاه هایی چون"کهریزک" در نوع آسمانی اش نخواهد داشت. 

 

هر چند قلم فرسایی فوق در این مقال تلاشیست در راستای نمایاندن قابلیّت ابزاری ایدئولوژی و تفکرات قالبی، اما نمی توان درمقام نقد ایدئولوژی ظاهر شد و تاثیرات منفی و تزریقات جزمی و دگماتیستی آن بر جامعه و افراد را نادیده گرفت.

 

با مداقه برتجربیات بشری، خصوصاَ در قرون اخیر، به عینه شاهد هستیم که درخت تنومند دمکراسی نه در جوامع بسته و لم یزرع فکری، بل در جوامعی پدیدار و تثبیت شد که انسانها نه فقط به لحاظ فیزیکی که به لحاظ فکری و اندیشه ای نیز آزاد بوده و اسیر اندیشه یا نحله های فلسفی قالبی نبوده اند.آری اگر استبداد جسم و جان انسان را برده وار در اختیار گرفت، ایدئولوژی ، با سیطره بر فکر و روح آدمی ، او را برده ی فکری و فیزیکی خود ساخت. انسان ایئولوژیزه شده چنان اسیرِ در چنبره ی القائات تئوریک مکتبِ خاص شده است که حتّی در صورت رهایی تن و جسم خویش از بند،همچنان در بردگی و اسارت فکری و روحی باقی می ماند و مصداق آن زندانی سیاسی ای می شود که علی رغم گشوده شدن درب زندان به دست مردم و خروج تمامی زندانیان در بند از زندان، ازتختخواب خود پایین نیامده و شرایط عینی و ذهنی جامعه را طبق آموزه های ایدئولوژیک خویش، مساعد بروزتحولات عمیق اجتماعی- سیاسی و انقلاب نمی داند و همچنان در«حصار در حصار» خویش غوطه ور می شود.

 

و همان ایدئولوژیست که نه تنها تلاش دارد تمامی ایده ها و افکار مختلف بشری را در دایره ی تعریف خود ذوب و استحاله نماید بلکه بر روابط و رفتارهای اجتماعی و حتّی خصوصی انسانها نیزدخالت و تعیّن دارد و اینجاست که ماجرای آن اسطوره ی یونانی«پروکروست»[۶] درذهنمان تداعی می شود.

 

حال در قیاسی ساده و با نگاهی بر اطلس جغرافیای سیاسی جهان، کشورهایی را به لحاظ سیاسی-اقتصادی و اجتماعی درسطح عالی توسعه می بینیم که سیستم حکومتی ِ فرا ایدئولوژیک – سکولار و دمکراتیکی را پی ریزی نموده اند و در مقابل، جوامعی که اسیر تفکرات بسته و ارتجاعی بوده و هستند،فاقد پیشرفت های واقعی در زمینه های مختلف بوده و عمدتاً مصرف کننده می باشند را شاهد هستیم.

 

سخن آخر:

 

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است و چه دوستی والاتر ازحقیقت،حقیقتی به عظمت تاریخ آذربایجان ،تاریخی پر افتخاراما سرشار از درد و حرمان، درد این تن پاره پاره ازجور بیگانه و احمال و ضعف خودی های خود بین و خود خواه و خود باخته و خود مدار، و این «خود» و «خودی ها» بودند که در طول تاریخ،به مثابه پاشنه ی آشیل آذربایجان ،مانع سیر سعودی، در بستر تاریخی این ملّت شده و به جای همگرایی وهمنوایی،همگریزی  و نا کامی های درد ناک بسیاری را بر آن تحمیل نمودند.

 

متأسفانه علی رغم آگاهی و اِشرافیّت قشر روشن فکر و نخبگان سیاسی آذربایجان بر ضربات این پدیده ی شوم بر پیکره ی تاریخی این ملّت، امروزه نیز آن خبط تاریخی در حسّاسترین شرایط زمانی در  حال تکراربوده و آبستن مصائب جبران ناپذیرو ناگوار دیگری می باشد. معضلی که به تنهایی توانست آن عظمت باستانی را به ذلّت و اسارت امروزینِِ دنیای تورک مبدّل نماید، امروزه به مانند ارث شومی از آن تن بزرگ بر رگ و سلول اجزای ضعیف  و آسیب پذیری چون آذربایجان رسوب نموده که درعصر حاضر،یارانی خطرناکتر از خود نیز پیدا نموده است از آن جمله؛ کثرت و اختلاف ایدئولوژی های وارداتی در جامعه ی تورک آذربایجان است .

 

بعد ازکشتارو اشغال دوباره ی آذربایجان در ۲۱آذر ۱۳٢۵توسط ارتش شاهنشاهی ایران ،و متعاقب آن تشدید و اجرای سیاست و پروژه ی تورک زدایی با روشهای سخیف و غیر انسانی حکومت پهلوی خصوصاَ در بستر آذربایجان،منجر به اُفت هرچند گذرای اعتماد به نفس و غرورملّی و به تبع آن، رقیقتر شدن روح ملّی ملت آذربایجان شد و باعث شد تا خلاء عمیقی به لحاظ نظری و عملی در راستای احقاق حقوق ملّی و مدنی ملت آذربایجان، در میان نخبگان و توده ی سرکوب شده ی جامعه ی آذربایجان پدیدآید.

 

واین شرایط ،فضایی ساخت مناسب برای رشد و میدان داری ایدئولوژی های مختلف، اعم از چپ و راست و معتدل و افراطی، که از اقبال بالایی نیز به دلایل فوق الاشار در جذب،آموزش و بهره گیری از آن پتانسیل منفعل و سرگردان برخوردار بودند. و اینگونه، جامعه ی آذربایجانی به تعداد تمامی گروه های ایدئولوژیک، ازدرون پاره پاره شد.

 

اما سالهای رخوت و سستی گذشت و به همّت مردان و زنان داهی و روشنفکران و محققین جسور این سرزمین، آنانکه درد ملت خود داشتند، سوختند و شمع دنیای ظلمانی آنان گشتند و نسلی بارور ساختند با آرمانی مقدس،آرمانی چون آزادی و عدالت به گستره ی تمامی گیتی، و زندگی شرافتمندانه برای تمامی انسانها ،اما نسل نوین آذربایجان با تیزبینی و واقعگرایی مناسب ،تشخیص داد که برای اصلاح جهان باید ازخود و سرزمین خود شروع کرد و با پای بندی به این اصل بود که تلاشهای تئوریک نخبگان ملی در راستای احیای هویت ملی ، مبدل به جنبشی اجتماعی گشت که ضمن جذب نیرو های ایدئولوژیک جامعه و با گسترش و نفوذ خود در درون طبقات و لایه های اجتماعی ملت آذربایجان، موسوم به "حرکت ملی آذربایجان" شد، که اینک ضمن در نوردیدن مرزهای جغرافیایی آذربایجان شعشعه ای ازامید را بر دل تمامی تورکان ایران تابانیده است و این نوید از آن دارد که دوران گسستگی ملی رو به پایان است و روح خفته ی ملی در حال قلیان و بیداریست و این یعنی گامی بلند به سوی اتحاد و خیزش بزرگ ازسوی توده،علی رغم تشتت ایدئولوژیک و فکری هر چند خفیف نخبگان آذربایجان.

 

البته حرکت ملی آذربایجان، هم در حوزه ی نظری و هم در حوزه ی عملی نشان داده است که نه تنها احترامی عمیق به تمامی ایدئولوژی ها قائل است بلکه به دلیل ماهیت فرا ایدئولوژیک خود، ظرفیت تعامل و قابلیت مدارا با تمامی ایدئولوژی مداران، دربدنه ی حرکت ملی را داراست، اما به شرط لحاظ روح سکولار و دمکراتیک آن.

 

باید توجه داشت که، اگر جوامع بشری بعد از هزاره ها و قرنها تجربه ی گران بها به این نتیجه رسیده اند که تنها راه نجات بشر از استبداد و خود کامگی حکومتهای توتالیتر و اُلیگارشی،ایجاد جامعه ای مدنی با آزادی نهادهای مدنی و پایه ریزی سیستم های سکولار و دمکراتیک است. حرکت ملی آذربایجان نیز به دلیل دارا بودن ماهیت اجتماعی اش نمی تواند قواعد و تجربیات اجتماعی را نادیده بگیرد که در غیراین صورت محکوم به تکرار تجربیات تلخی خواهد شد .

 

پس بر نخبگان و فعالین سیاسی حرکت ملی است که با بینشی مترقی و آزاد ،ایده های مختلف دیگر همرزمان خود را تحمل و تفکرات قالبی خویش را در حوزه ی شخصی خود تعریف نموده و با فراغ بال و با رهایی از قیود تفرقه انگیز و با سرلوحه قرار دادن منافع ملی ملت مظلوم تورک بر مبارزه ی بی امان خود برعلیه فاشیسم فارس ادامه دهند و مطمئن باشند که در صورت احیا و ساخت بستر وظرفی مناسب و سالم ،تهیه ی محتوا و مظروفی رنگارنگ و پلورال برای آن، زیاد سخت نخواهد بود، که لازمه دست یابی بر این مهم، حرکت به سوی همگرایی واقعی ازطرف تمامی گروهها و تشکل های داخل و خارج است، که ضرورت تشکیل جبهه یا مجموعه ای واحد در هر عنوان و شکل، اما با ماهیتی فراگیر و ملی از تمامی نیروهای صادق و کارآمد آذربایجان را برما گوشزد می کند.

 

                                                                                                          عباس لیسانی 15/8/1388

 

Abbas_leysanli_21@yahoo.com

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱.عصر روشنگری جان.ام.دان ترجمه مهدی حقیقت خواه (ص)

 

٢.درسهایی در باره  مارکسیسم -جلد دوم (ص۳٧) مؤلف ف.ج

 

۳.چنانکه لنین در سخنرانی ۲۵ژانویه ١۹١٨ در سومین کنگره ی شوراها چنین بیان می کند:«دمکراسی شکلی ازدولت بورژوایی است که جائنان به سوسیالیسم واقعی منادی آنند؛هم این ها هستند که امروز در رأس سوسیالیسم رسمی قرار گرفته اند و می گویند دمکراسی مغایر دیکتاتوری پرولتاریا است .تا زمانی که انقلاب هنوز ازمحدوده ی نظام بورژوازی بر نگذشته بود ،ما هم خواستار دمکراسی بودیم ،اما به محض آنکه در روند انقلاب نخستین نشانه های  سوسیالیسم را مشاهده کردیم قاطع و پیگیر به نفع دیکتاتوری پرولتاریا موضع گرفتی


  • ارسال کامنت(0)
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.