یه روز اومدم ... 8 مهر 86 - 13:52 |
یه روز اومدم هیچ کس نفهمید به جز ثبت احوال دو باره خواهم رفت هیچ کس نخواهد فهمید به جز ثبت احوال اومدم وخطی بر دفتر سیاه روز گار کشیدم به امید اینکه سفید بشه اما این دفترسیاه تر شد. خواستم دلی به دست بیارم دل خودم هم از دست رفت . اومدم از صدا قت بگم دیدم اونقدر به اسم صدا قت دروغ گفتن و کلاه برداری کردن که صدا قت هم اینجا یه مجرم فراریه اومدم از دنیا بنالم دیدم صدام تو ناله های دیگران خفه شد. یکی از فقر میگفت دیگری از عشق یکی میگفت رفاقت تعطیل، یکی دیگه میگفت خراب رفیقم، یکی میگفت بی خیاله دنیا، یکی دیگه اونقدر دنیا رو حساب میکرد که هیچ کا مپیوتری به گردش نمی رسید یکی فریاد میزد و یکی با سکو تش گریه میکرد . هر کس یه جور ناله میکرد خو شحال با خنده و گریون با هق هق ... هر چی بیشتر گوش کردم خودمو بیشتر فرا مو ش کردم خواستم بیشتر با هاشون آشنا بشم، از هر کس نامی پرسیدم جوابی داد یکی گفت خودم دیگری نگاهی کرد و گر یخت بعدی گفت فرا مو شم کن یکی گفت تنهام نذار وقتی به خودم اومدم دیدم هیچ کس به خودش هم اعتماد نداره .. هیچ کس حا ضر نبود به دیگری کمک کنه با اینکه میتو نست میتر سید ... خلا صه عزم سفرکردم پشت سرم رو نگاه کردم همسفر م رو پیدا کردم به راه افتادم تا شاید به سر منزل مقصود رسم ولی نرسیده به منزل مقصود به دو راهی دو ستی رسیدیم کمی نشستیم واز رنج سفرگفتیم وقت ر فتن شد چون نقشه سر منزل مقصود رو گم کرده بو دیم تصمیم گر فتیم هر کدوم از را هی بریم من کو له بارم را بر داشتم اوهم رفت به امید اینکه روزی در منزل مقصود یکد یگر رو پیدا کنیم میخوام این دفترزندگی رو ورق بزنم این هم پایان صفحه اول بود مجبورم باید رفت پس به پایان میر سونم این صفحه رو ولی این پا یان یه تفاوت داره اونهم اینه که هیچ نقطه ای در یا یان نمی ذارم چون زند گی با من و بی من ادامه داره .... |
نظرها






