تبلیغات


__
به بهانه بازگشت
15 آبان 86 - 23:16

سالهاست كه چشم به راه است و منتظر . لحظه شماری كرده برای بازگشت او كه روزگاری چراغ خانه اش بود و بعد از رفتنش شمع فروزان قلبش .

اما حالا هم وضع مثل سابق باقی می ماند سالهاست كه همدم مادر عكس پسر است و مادر است و اشكهای دانه دانه .و در این میانه همه چیز به هم می امیزد غم دوری فرزند غم بازگشتش در تابوت و غم اینكه هیچ كسی نمی فهمدش دردش را به كه بگوید كه جواب نشنود : مگر ما گفتیم برود بمیرد كه جواب نشنود می خواست نرود كه پول خونش را از بنیاد شهید گرفته اید كه ...

كه مگر در تمام جهان نیست احترام به كشته شده در راه وطن .

یك روز اگر حوصله ات شد اگر دیدی به كلاس بی كلاسی ات بر نمی خورد برو به قطعه شهدا یا نه قطعه كشته شدگان در راه وطن . یك نگاه به سالهای طلوع و غروبشان بیانداز حاصل یك تفریق ساده بیشتر از 26 را نشانت نمی دهد و ان زمان كه جواب تفریقت می رسد به 16 لعنت بر این جواب . انگاه به دور از هر چه اسمش را می گذارند ارزش و چه بسا كه تو از انها متنفری خودت را بگذار جای انها یادت نرود تو هستی و دلت با خودت رو راست باش .

كل ماجرا به همین سادگی شاید باشد . فقط یادت بماند اینها نرفتند به جنگ كه از دیدن كشت و كشتار قند توی دلشان اب كنند یا پز بدهند كه من اولین نفر بودم كه توی محله ادم كشتم اینها رفتند تا از همین كشوری كه تو چند وقت پیش2۵65امین نوروزش را جشن گرفتی دفاع كنند تا نگذارند این كشور كوچكتر شود . هیچ به نقشه ایران سالهای دور نگاه كرده ای و دلت سوخته كه ایران چرا اینطور شد . پس بفهم كه چرا رفتند و بفهم كه رفتار امروز ما حقشان نیست .

این مطلب را سالها پیش یک جای دیگر نوشته بودم اما چون دوستش داشتم اینجا هم گذاشتمش

كه مگر او كه رفت روزگاری پدر و برادر همین ادمها كه این روزها این حرفها را می زنند نبود چرا ما اینقدر زود رنگ عوض می كنیم ؟كه مگر همین تو نبودی كه برای درگذشت فلان پیر مرد 90ساله به خانواده اش تسلیت گفتی پس حالا این لبخند تمسخر برای چیست ؟ روزها و روزها منتظر بود و نمی دانشت كه عزیزش ناظر حركاتش است . او آن بالابالاهاست و مادر ان پایین با یك احساس دوگانه . ته قلبش می گفت كه دیگر بر نمی گردد باورش سخت بود سخت . اما امروز ناچار است به باور اما نه شاید امروز هم باور نكند كه این استخوانها و پلاكهای سالها در زیر خاك مانده انچه است كه از عزیز رعنایش به جا مانده است . مطمئن باش كه نمی توانی درد او را بفهمی درد اورا كه عزیزش را، قلبش را در چند تكه استخوان باز می یابد اما او كه دیگر قلبی ندارد مدتهاست كه قلبش شكسته پاره پاره شده .

  • ارسال نظر (3)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
سیما          
26 آبان 1386 ساعت 08:50
این سرگذشت تلخ همه غیرتمندانی است كه جدای از هرگونه ایده و عقیده ایی برای دفاع از مام وطن بالاترین و ارزشمندترین هدیه را كه جانشان بود تقدیم كردند تا من و تو و آینده گان بتوانیم سرافراز زندگی كنیم ولی افسوس كه قدرناشناسان كم نیستند افسوووووووووووووووووس .
         
23 آبان 1386 ساعت 23:24
احسنت بر شما
الهام افخمی          
16 آبان 1386 ساعت 14:44
عزیزكم
او را خوب مى‏شناسیم، شاید او برای آنها كه به خاطر ثواب به زیارت اهل قبور مى‏آیند گمنام باشد، آنهایی كه بی توجه از كنارش می گذرند ... چرا كه نامش را برخاك ننوشته‏اند... چرا كه سنگ قبرش از مرمر سفید نیست... قاب عكس ندارد... هیچ فانوسى، مزارش را نورافشانى نمى‏كند... حتى سنگ قبرش مدت هاست كه با آبى شسته نشده.... ولى من و تو، او را خوب مى‏شناسیم.... حال چه اهمیتی دارد كه موجوداتى در این دنیا هستند كه همه نامشان در نانشان پیچیده ... و اگر نانشان را ببرى دیگر كسى آنها را نمى‏شناسد.... مردانگى و شرف، دیانت و غیرت، در دایره محدود ایده‏ آل هایشان محلى از اعراب ندارد... تمام عشقشان این است كه جوجه كبابی بخورند اگر چه به قیمت شرف خود... و نوشابه‏اى... زندگى براى آنها همین است، بهخدا قسم همین است... به همین پوچى‏...
شاد باشی و دیرزی

__