به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت 2 آبان 85 - 00:09 |
گفت: تو در این آسمان پهناور چه می بینی؟ گفتم: ابر... گفت: نباید می رفتی گفتم: نرفتم. ماندم گفت: به قهر رفتی؟ گفتم: دیروز به تو نرسیدم! که امروز رفته باشم من از آغاز نخستین دیدار در کنار تو ماندم گفت: می دانم همه چیز بهانه ای است برای رفتن.نشستن وگریستن گفتم: چرا گریه..؟ رفتن و نشستن. اما گریستن را نمی خواهم نه... گفت: برای یک دل دریا حرف نگفته... برای حرمت نگاه ناگهان تو... نگاهت... گفتم: نگاه من... نگاه من نگاه تو نیست گناه من گناه تو نیست گفت: هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی ورفتی گفتم: دور یا نزدیک چه فرقی می کند؟! اگر صدا را می شنوی... گفت: نزدیک تر باید می آمدی گفتم: فاصله در نگاه ماست.. اگر مرا نزدیک تر می خواهی با من حرکت کن نا یست با من بیا.... گفت: کجا ؟ گفتم: به نزدیک ترین جای این گره به امن ترین جای این صدا صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد.. گفت: می دانم بازگشت صدای خود را از من می خواهی من شاید انعکاس صدای تو نبوده ام..!! گفتم: بودی. هستی. خواهی بود... من از تو گلایه ندارم! گفت: من سایه ی توام سایه نه گلایه! گفتم: باش در من باش نه بیرون از من... گفت: هستم! هستم! اما تو نباید می رفتی..!! |
نظرهارابی 29 مرداد 1387 ساعت 01:52 | |
رفتنت را دیدم تو به من خندیدی آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس یک بغض غریب در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره سرد و تهی با دلی سنگ رهایم کردی |
مهدی 18 آبان 1385 ساعت 09:45 | |
میدونید چیه شما دخترا همینید قدر اون چیزایی رو که دارید نمیدونید وقتی کار از کار میگذره تازه می فهمید که نبایدهمه پلارو پشت سرتون خراب میکردید |
آرمین 6 آبان 1385 ساعت 03:25 | |
خیلی زیبا و با احساس بود موفق باشید |







