.
شیرین لبی، شیرین تبار، مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بندو بار با عشق های بیشمار
هم كرده یاران را ملول هم برده از دلها قرار
مجموع مه رویان كنار ، تو یار بی همتا كنار
زلفت چو افشان می كنی ما را پریشان می كنی
آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار
