از تو می نویسم ...
امروز میخواهم حرفهایی كه هرگز نگفته ام را با واژه ها كنار هم بچینم تا بدانی كه چقدر دوستت دارم ...
زمانی كه تو را شناختم زندگی برایم معنای دیگری پیدا كرد!
چون در تمام مراحل زندگی ، از تپه ها تا كوره راه ها پشتیبان من بودی!
سنگ صبورم شدی...
غم خوار و یار و یاورم شدی...
... و برای من این كار یعنی اوج جوانمردی!
اگر تو نبودی و واژه "عشق" را برایم تفسیر نمیكردی ،
چه كسی تشنگی مرا درمان و روح خسته ام را توان میبخشید تا در پیچ و خم مشكلات زندگی دوام بیاورم؟!
از وقتی نگاهت با نگاهم آشنا شد ...
از دریچه چشمانم همه اندوه درونم را مثل یك كتاب خواندی !
و سطر سطر خالی آن را با امید پر كردی !
و سوار بر قایق صبوری همراهم شدی !
دیروز من راه گم كرده ، نا امید و شكست خورده بودم و امروز نوبت توست؟!
انتظار نداشتم تو را ، كه بذر امید را در بسیاری از دلها نشاندی اینگونه نا امید و از پا افتاده ببینم !
از تو توقع ندارم كه صبور ، مقاوم و مبارزانه پنجه در پنجه حوادث بیندازی و شكست را به پیروزی تبدیل كنی...
چون میدانم خودت آگاه تر از من به حل مسائل و مشكلات خواهی پرداخت !
اما توقع دارم بار غمت را از من ؛ كه وامدار محبت هایت هستم پنهان نكنی !
این وظیفه من است كه محبت هایت را جبران كنم !
غم خوار و سنگ صبورت باشم ...
باور كن! من هم مانند سایر آنهایی كه خود را مدیون یاری و یاوری های بی مزد و منت تو میدانند حاضرم جان را در راهت فدا كنم !
اینك رفته ای و هیچ زمانی را برای بازگشت خود معین نكرده ای ...
و من باز در پیله سكوت نشسته ام !
و حس میكنم در قایقی شكسته ...
در شبی سرد و ظلمانی ...
اسیر دست طوفانهای سهمگین زندگی ...
راه را گم كرده و به سوی آینده ای نامعلوم پیش میروم !!!
... و تو در كنارم نیستی تا هدایت كشتی شكسته ام را بر عهده بگیری !
از تو این انتظار را دارم كه در خشكسالی عاطفه ها ، مرا دریابی و باور كنی!
این من هستم كه به تو نیاز دارم ...
و این تو هستی كه باید غم هایت را با من تقسیم كنی ...
آری!
تو رفته ای و این چشم پر امید من است كه بدرقه راهت شده است !!!
