تبلیغات


__
زنجیر(اخوان ثالث)
24 تیر 87 - 13:07
18

یه شعر طولانی از اخوان ثالث واقعا گرگه

بدون شك بعد از زمستان زیباترین شعر نوی اخوانه

مثل یه داستان ادم رو دنبال خودش می كشونه و پره از مفاهیم!

فتاده تخته سنگ آن سوی تر, انگار كوهی بود

و ما این سو نشسته, خسته انبوهی.

زن و مرد و جوان و پیر,

همه با یكدگر پیوسته, لیك از پای,

و با زنجیر!!!!!!!!

اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن!!! لیك تا انجا كه رخصت بود

تا زنجیر!!!!!!!!

ندانستیم

ندائی بود در رویای خوف و خستگی هامان,

و یا آوائی از جایی:....كجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

“فتاده تخته سنگ آن سوی, وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است, هر كس طاق...هر كس جفت....”

چنین می گفت چندین بار

صدا, و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز وخود, در خاموشی

می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شك و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی!!!

و حتی در نگاه مان نیز خاموشی!

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی كه لعنت از مهتاب می بارید,

و پاهامان ورم می كرد و می خارید,

یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگین تر از ما بود!!!!!

لعنت كرد گوشش را !!!! و نالان گفت: ”باید رفت“

و ما با خستگی گفتیم: ”لعنت پیش بادا گوشمان را!!!, چشممان را نیز, باید رفت“

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود.

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!! بالا رفت, آنگه خواند:

”كسی راز مرا داند

كه از این رو به آن رویم بگرداند.“

و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا, یك .... دو .... سه ....دیگر بار

هلا, یك, دو, سه, دیگر بار.

عرق ریزان, عزا, دشنام- گاهی گریه هم كردیم!!!!!!!!

هلا, یه, دو, سه, زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود, اما سخت شیرین بود پیروزی.

و ما با آشناتر لذتی, هم خسته هم خوشحال,

ز شوق و شور مالامال

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!!!!

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:

( و ما بیتاب)

لبش را با زبان تركرد (ما نیز آنچنان كردیم)

و ساكت ماند.

نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند.

دوباره خواند, خیره ماند, پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری, ما خروشیدیم:

”بخوان!“ او همچنان خاموش.

”برای ما بخوان“ خیره به ما ساكت نگه می كرد.

پس از لختی

در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد!!!!

فرود آمد. گرفتیمش كه پنداری می افتاد.

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت كرد!!!!

”چه خواندی هان؟”

مكید آب دهانش را و گفت آرام:

“نوشته بود

همان,

كسی راز مرا داند,

كه از این رو به آن رویم بگرداند!!!!!!!!!!“

...

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه كردیم


  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__