من و مسافر جاده ی خورشید 27 اردیبهشت 86 - 02:29 |
مسافر جادهی خورشید! سلام، پنج روز گذشت! من سخت مشغولم. سرگرم به زنجیر كشیدن احساس نگاهم و در بند كردن گرمیه كلامم. قلب گرم و بی تابم را باز توی گوی شیشهای پنهان كردم. باز هم دستانم را در سرمای زمستان فرو كردم و با نگاه یخیم به انتظار گرمای تابستان، پشت پنجرهی سكوت ایستادهام. مسافر! دیدی كه چه نرم و بی اعتراض رفتی؟ تا به دنبال كلامی برای تسكینت رفتم، مست از حرارت خورشید، میان بوتههای گل جوانی دیدمت كه خواب خوشبختی می دیدی. وای به روزم اگر قلبم را به تو می دادم! مسافر! دیدی كه تو هم در انتظارش بودی؟ اما آنقدر سردر گم اولین احساست بودی كه نمی دانستی چه می خواهی! خورشید را ببین! تلائلو نور طلاییش در چشمانت می درخشد. نگاهت دوباره به دنبال برق نگاهی آشنا روی سیمای همسفرانت آهسته و بی عجله كاوش می كند. وای به روزم اگر بهای بلیط فیلمت را پرداخته بودم! مسافر! دیدی كه بازندهی از پیش باختهی این قمار بی رحم، من بودم؟ جایت پشت تریبون خالی است. حالا كی برایم شعار دهد؟ وای به روزم اگر دستِ آخر را هم همپایت بازی می كردم! مسافر! بدبینیم را قاب گرفتم و بالای عقلم، روی تاقچهی خیالم گذاشتم. مسافر! سفرت به خیر. سلام مرا به خورشید برسان. من روایت تو را برای ماه گفتهام.
نوشتهام برایت برگِ برندهای باشد در قمارهای بعدی!!! آیدا در ماه (اردیبهشت86) |
نظرها







