فطرت در نگاه حکمت متعالیه:
در حکمت متعالیه اثبات می شود که همه موجودات عالم ، از عقل اول( مخلوق اول ) گرفته تا ماده اولی وجود رابطند . یعنی مخلوقات عالم بدون در نظر گرفتن علتشان که خداست عدمند ؛ و با وجود او موجودند . رابطه مخلوقات با خدا مثل رابطه صور ذهنی انسان است نسبت به خود انسان شیخ اشراق (رحمة الله علیه ) می گوید « صفحة الاعیان عند الله کصفحة الاذهان عندنا »( صفحه هستی در نزد خدا مثل صفحه ذهن است در نزد ما ) بنابر این همان طور که صور ذهنی قائم به وجود انسانند و بدون در نظر گرفتن انسان وجود ندارند ، موجودات عالم نیز قائم به خدا هستند و بدون در نظر گرفتن خدا وجود ندارند . خدا وجود محض ، مطلق و بدون قید و به اصطلاح قرآنی وجود احدی وصمدی است ــ صمد یعنی موجودی که تو خالی نیست ــ واین همان وجودی است که تمام هستی را پر کرده است و هیچ موجودی از او خالی نیست . موجوداتی مثل انسان ، درخت ، فیل ، پشه ، جنّ ، فرشته و ... وجود دارند ولی وجود نیستند . لذا نمی توان گفت انسان وجود است ؛ ولی می توان گفت انسان وجود دارد . انسان ودرخت و فرشته و جنّ و... ماهیّتند نه وجود ؛ وماهیّت به خودی خود نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم ؛ اگر به او وجود داده شود ماهیّت موجوده می شود و الّا معدوم خواهد بود . به ماهیت انسان و درخت و فرشته وجود افاضه شده است لذا موجود شده اند ولی به ماهیّت دیو و سیمرغ و اژدهای هفت سر وجود افاضه نشده لذا موجود نشده اند ؛ و آن که وجود را افاضه می کند خود وجود است که دارای ماهیت نیست و خود وجود نیاز به علتی ندارد چون معنی ندارد که گفته شود « وجود به وجود آمد . یا به وجود ، وجود افاضه شد. » پس خدا عین وجود است و مخلوقات متصف به وجود و دارای وجودند ؛ یعنی مخلوقات دارای خدا هستند . وقتی گفته می شود انسان و درخت و فرشته وجود دارند ؛ این وجود همان وجود محض جاری در هستی است و آن خداست . « هو معکم این ما کنتم » ( او با شماست هر کجا که باشید »
بنابر این بدون در نظر گرفتن وجود جاری در هستی (خدا) چیزی وجود ندارد وآنگاه که هستند با خدا هستند . موجودات نبود هایی هستند که با بود (خدا) هستی یافته اند ؛ لذا بود نیستند بلکه نمودند . وجود نیستند بلکه وجود نما هستند . موجودات عالم مانند چاه هستند که در نظر اول بود می نماید ولی آنگاه که با نظر دقیق به آن می نگریم می یابیم که چاه در ذات خود عدم است . چاه با خاکی که اطراف آن را احاطه کرده است وجود می یابد یا بهتر است بگوییم نمود می یابد ؛ بدون خاک اطراف چاهی هم نخواهد بود .چاه به خودی خود هیچ است ، یک شکاف است ، یک عدم است ، یک نبود است ؛ اما با خاک اطرف همین شکاف و نبود ، بود می نماید . موجودات عالم نیز چنینند؛ به خودی خود ذاتشان تهی از وجود است ولی آنگاه که وجود محض آن را به احاطه قیّومی احاطه کرد ، وجود نما می شود .
« یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ » (فاطر : 15)
( اى مردم شما(همگى) سراپا محتاج خدایید ؛و تنها خداوند است كه دارای محض و شایسته هر گونه حمد و ستایش است! ) یعنی وجود شما عین ناداری و فقر و تهی بودن است و خدا عین دارایی و غنی و صمدیت است . و فطرت همین خلقت خاص چاه گونه است که گاه از آن به وجود ظلّی نیز تعبیر می شود چرا که ظلّ( سایه ) نیز در واقع عدم نور است ولی در نگاه عرفی و غیر دقیق انسان آن را چیزی می پندارد . ظلّ (سایه ) با وجود نور اطرافش نمود پیدا می کند ولی ما انسانها اکثراً از نور اطراف آن که وجود است غفلت می کنیم و سایه را که نبود است بود تلقی می کنیم . این سایه در عین این که خود نبود است ولی بود نماست لذا ما می توانیم با دیدن سایه به صاحب سایه پی ببریم . یا با نظر دقیقتر بهتر است بگوییم « ما با ندیدن سایه می توانیم صاحب سایه را ببینیم » چون سایه عدم نور است وعدم نور دیده نمی شود ما آنگاه که خیال می کنیم سایه را می بینیم در واقع داریم نور را می بینیم ولی از این امر غافلیم . ما با هر موجودی خدا را می بینیم چرا که وجود اشیاء از آن خداست ولی ما از این امر در غفلتیم و انبیاء آمده اند تا با تعالیم دینی ما را از دیدن سایه که شکافی است در محیط پر از نور به دیدن خود نور متوجه کنند.