از پنجره ی اتاقم ،
به بارش بی درنگ ابر ها می نگرم ...
جای پای کسی روی برف ها تا انتهای کوچه دیده میشود ،
هنوز در حیرتم .
،
به نشانی اش دل میسپارم و از خود می پرسم :
" چه کسی از برابر چشم هایم عبور کرد که او را ندیدم ، این جای پای کیست ؟ "
چیزی همزمان با پرواز تو در من فرو ریخت ...
برای درک بزرگی باید بزرگ بود و من هنوز بسیار ناتوانم .
شاید ،
شاید در فاصله ای که امروز از من داری ، تو را بهتر ببینم .
حجم تو برای دیدن از فاصله ی نزدیک بسیار بزرگ بود ...
چیزی فراتر از دایره ی نگاه من .
حالا می توانم هر روز به مرور دیده هایم بنشینم و تو را ،
اندک ، اندک ، باز آفرینم .
