یک رئیس جوان و موفق در ماشین جگوار جدید خود در حال رانندگی در یکی ازخیابان های محلی بود . در عین حال مواظب بچه هایی بود که از بین ماشین های پارک شده کنار خیابان گاهی به بیرون می دویدند ، اما ناگهان یک آجر به درعقب کناری جگوار برخورد کرد رئیس جوان سریع ترمز کرد و به نقطه ای که آجر از آنجا پرت شده بود دنده حرکت کرد و سپس از ماشین پیاده شد و نزدیک ترین بچه ای که در آنجا بود را گرفت و سرش داد زد که ببین چه کار کرده ای . این ماشین نو است و با اون آجری که پرت کردی کلی خرج روی دست من گذاشتی . کودک گریه کنان معذرت خواهی کرد و گفت خواهش می کنم ... خواهش می کنم
.... خواهش می کنم ... ببخشید ، من نمی دونستم چکار باید بکنم چون هیچ کس نمی ایستاد و من مجبور شدم که آجر را پرت کنم که کسی بایستد. بعد در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به یک گوشه اشاره کرد و گفت برادرم صندلی چرخ دارش به لبه پیاده رو خورد و چپ شد و از صندلی اش بیرون افتاده ، برای من سنگین است و من نمی تونم بلندش کنم و هق هق کنان گفت میشه به من کمک کنی که اورا بذارم روی صندلی چرخ دارش ؟
رئیس جوان واقعا متاثر شد و پسر معلول را روی صندلی چرخ دارش گذاشت و نگاه کرد که چطور کودک صندلی چرخ دار برادرش را به سمت خانه هُل می دهد . مرد جوان یک نگاه به آسیب روی در جگوار انداخت ولی هیچگاه برای تعمیر اون اقدام نکرد تا اینکه برای او یادآور این پیام باشد که :
اونقدر در زندگی سریع نرو که یکی برای اینکه توجه تو را جلب کند مجبور به پرتاب آجر شود
دنیا گاهی پیامش را در روح و قلب ما زمزمه می کند اما وقتی که ما متوجه
نباشیم یک آجر پرتاب می کند که مطمئن شود که ما پیام را شنیده ایم .
انتخاب با ماست : به زمزمه گوش فرادهیم یا منتظر آجر باشیم