آرشیو وبلاگحمید باكری 29 شهریور 85 - 13:49 |
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله ماه همیشه در آسمان است اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛ یك ماه دیگر، یك ماه مجنون دیگر، به روایت نیمه ی پنهانش: «آن موقع ها شما یادتان نمی آید مد بود که هرکس مذهبی است لباسش نامرتب و چروک باشد موهایش یکی به شرق یکی به غرب... یعنی که به ظواهر دنیا بی اعتنا هستند اما حمید نه. خیلی خوش لباس بود، خیلی تمیز، پوتینهایش واکس زده، موها مرتب و شانه زده، قدبلند. به چشمم خوشگلترین پاسدار روی زمین بود . خودم موها و ریش هایش را کوتاه می کردم و همیشه هم خراب می شد. می گفت تو بهترین آرایشگر دنیایی» آسیه گفت «پس بابا چاخان بود» و خندید فاطمه دستش را جلو برد و نوک بینی او را بین دو انگشتش فشرد گفت « گیریم که بود . زن ها که ازین چاخان ها بدشان نمی آید من به تو سفارش می کنم اگر روزی به آدمی مثل حمید برخوردی اگر چاخان هم بود با او ازدواج کن، مطمئن باش ضرر نمی کنی» خانه شان توی کوچه ی ما بود، ته کوچه. از حمید آن روزها فقط یک تصویر در ذهنم مانده. پسری گوشه گیر محجوب و کم حرف که هربار به خانه شان می رفتیم می دیدیم گوشه ای از خانه پشت میزش نشسته و دارد درس می خواند. درسش خیلی خوب بود. تا اینکه مهدی رفت دانشگاه و حمید رفت سربازی و وقتی برگشت من دیگر دانشجو بودم گفت: بعد از رفتن علی مان بود که از پوست بچگی آمدم بیرون فهمیدم دنیا فقط بازی و سرگرمی و خوردن و چیزهای دیگر نیست فهمیدم چیزهای دیگر هم هست که می شود به ش فکر کرد حتی می شود به خاطرش جان داد. البته هنوز عقلم نمی رسید باید چی کار کنم دل سپردم به مهدی و تا گفت برو سربازی نه نیاوردم. برگشتنا هم توی تبریز یک لحظه تنهاش نذاشتم. تمام زندگی مفید من از تبریز شروع شد از خواندن کتاب های مهم و اعلامیه ها . آنها برنامه خودسازی داشتند برنامه ریزی کرده بودند هر روز یکی دو ساعت فقط فکر کنند. از آنجا کسی تربیت شد که برای درس خواندن برود آلمان در رشته ی عمران ثبت نام کند اما بیشتر از انکه آلمان باشد می رفت سوریه و فلسطین پاریس هم رفته بود چندبار برای دیدن امام. قبلا من در عالم دیگری بودم فکر و ذکرم این بود که مهندس شوم جیپ داشته باشم و بروم این ور و آن ور مادرم می گفت آشپزی یاد بگیر گوش نمی کردم می گفتم « من کلفت و نوکر می گیرم.آشپزی یاد بگیرم چه کار؟» تاثیرات سینما بود شاید. بعد سال اول دانشگاه که شروع کردم کتاب های شریعتی را خواندن همه چیز عوض شد دیگر به دین طور دیگری فکر می کردم حال یک تشنه را داشتم ولع عجیبی پیدا کرده بودم برای خواندن فهمیدن دوست داشتم همه چیزم بر اساس اسلام باشد نفس کشیدنم زندگی کردنم. سال دوم دیگر سفت و سخت مذهبی شدم روسری بستم و شدم محجبه مانتو تا سر زانو روسری های بزرگ که گره می زدیم زیر گلوهامان و شلوار لی. با همه ی اینها حمید باکری در دنیا آخرین کسی بود که فکر می کردم با او ازدواج کنم. یك روز تلفن كرد خانه مان گفت با من كار دارد . خیلی مرتب و مودب نشست روبروی من گفت« می خواستم از شما درخواست ازدواج كنم»خنده ام گرفت فكر كردم لابد شوخی می كند من شلوغ كجا حمید ساكت و محجوب كجا. خانواده ام هم مطمئن بودم كه زیاد راضی نیستند. خندیدم گفتم: « باید فكر كنم باید خیلی فكر كنم» یك هفته ای گذشت. با خودم فكر كردم ما در بعضی مسائل سیاسی با هم اختلاف نظر داریم. به او می گویم من با بعضی نظرات سیاسی تو مخالفم و تمام . همین را گفتم چشمتان روز بد نبیند آن قدر حرف زد حرف زد به من گفت « ببین فاطمه! مهم این است كه جفتمان اسلام را قبول كنیم و با آن زندگی كنیم بقیه مسائل سیاسی نظرند؛ نظرها هم براساس واقیاتند نه حقیقت ها. واقعیت ها هم كه هرروز عوض می شوند. پس اگر حقیقت را قبول كنیم با واقعیت ها می شود یك جور كنار آمد.» بعد ازین شروع كردم فكر كردن. آن وقت ها متشرع تر بودم. با خودم گفتم«برای رد كردن حمید باید یك اشكال شرعی پیدا كنم كه اگر آن دنیا از من پرسیدند حمید را چرا رد كردی جواب داشته باشم.» اما آن اشكال شرعی را پیدا نكردم. فكر كردم او نباید درخواست می كرد حالا كه كرده من باید جواب جدی برایش داشته باشم. حمید همیشه ادایم را درمی آورد می گفت: جوابت مثل خانم بزرگها بود« ببینید من می خواهم با كسی ازدواج كنم كه یك قدم مرا به تكامل نزدیكتر كند» واقعا هم نیتم همین بود نیت هردومان بود كه به سوی انسان كامل شدن برویم. باورمان شده بود كه می شود این كار را كرد. دكتر شریعتی آمده بود علی و فاطمه را از آن بالا آورده بود و قابل دسترسشان كرده بود. باورمان شده بود ما هم می توانیم؛ خانه ی ما هم می تواند خانه ی علی و فاطمه باشد. به حرف هایش اعتماد كردم اعتماد كردم كه یك راهی را می توانم با او شروع كنم و تا آخر بروم البته این ماجرا مال بعد از ازدواجمان است اما وقتی به حمید جواب مثبت دادم یقین داشتم كه یقین دارد به اسلام. احساس كردم یك راهی ست می خواهم بروم؛ احتیاج به یك همراه دارم یك همراه خوب . همه خوشحال بودند فقط پدرم مخالف بود . اصلا از نوع انتخاب من خوشش نیامد؛ از راه من كه انقلابی شده بودم. از پاسدار بودن حمید، از انقلابی بودنش... شاید هم من باب علاقه ی پدری و دختری نگران آینده ی من بود. در نهایت تنها چیزی كه باعث شد پدرم كوتاه بیاید، این بود كه می گفت باكری ها خانواده ی خوبی هستند می گفت حمید خانواده دار است. صرف همین. ولی پایش را كرد توی یك كفش كه باید مهر درست حسابی بزارین. آن وقت ها مهر بچه انقلابی ها یك قرون دوزار بود. پدرم مهر مرا گذاشته بود صدهزار تومان! و مهرم شد همان. برای خانه مان خودمان دو تا رفتیم خرید. همه چیز را سبز خریدیم؛ دوتا موكت، یك كمد، یك ضبط، یك گاز كوچك دوشعله، پرده و .. كتابهایی كه هركداممان داشتیم. همان روزهای اول ازدواجمان مدارك و پرونده ی تحصیلش در آلمان را دور ریخت. گفت دیگر آن جا كاری ندارم. به من می گفت« اگه راضی باشی با هم می ریم قم. ان جا یك دوره مسائل شرعیمان را یاد می گیریم. خودمان می ریم دنبالش؛ نه اینكه از توی كتابها یاد بگیریم» اما هنوز دو سه ما نگذشته، از هم جدا افتادیم. در بانه درگیری پیش آمد و حمید رفت آنجا. از فرداش دوستانم دور و برم را گرفتند. می خواستند تنها نباشم، تو خودم نباشم، اما دل تنگی كه به این حرف ها نبود، جلوی آن ها گریه نمی كردم، اما شبها بالشم خیس می شد. یك ماه طول كشید. یك شب با یكی از دوستانم بر می گشتیم خانه. داشتیم می خوابیدیم كه در زدند. یكی از خواهر های حمید رفت در را باز كرد آقا مهدی هم آمد دم پنجره من یكدفعه داد زدم « حمید! حمید آمد» الان هم كه حرفش را می زنم خوشحال می شوم. دویدم سمت در . یك لحظه فراموش كردم آقا مهدی هم آنجاست هرچند او خودش قبلا رفته بود حمید گفت« نمی دانی چقدر دلم تنگ شده بود از یك اندازه ای كه می گذرد، تحملش سخت می شود.» برای من هم سخت بود بعد از ازدواج با حمید از همه جدا شده بودم دوستهایم می گفتند فاطمه بی وفا بود . توی دانشگاه با خیلی ها دست بودم اما بعد از ازدواج با حمید همه كسم شد او، خیلی با هم دوست بودیم نمی دانم چه طور بگویم؟ شماها چه طور اگر از صبح تا شب بنشینید دور هم حرف بزنید خسته نمی شوید؟ ما هم همین طور بودیم. درباره ی همه چیز حرف می زدیم و هیچ وقت هم خسته نمی شدیم چقدر با هم شوخی می كردیم من خیلی سربه سرش می گذاشتم توی كوچه خیابان خانه شیطنت من و مظلومیت او كنار هم خوب جواب می داد انگار هم را تكمیل می كردیم توی خیابان كه می رفتیم همیشه می گفت« فاطمه نخند! بد است» و تا می گفت نخند من بیش تر خنده ام می گرفت. یك بار آن اوایل ازدواجم – هنوز ناوارد بودم- روغن را ریختم توی ظرف شویی، آب سرد را هم ول كردم رویش بلافاصله لوله ی ظرف شویی گرفت من مدام می گفتم« حمید ظرف شویی گرفته» و او ازینكه لوله را باز كند طفره می رفت؛ بدش می آمد. با اینكه می دانست ما آن جا فقط ظرف می شوریم. بالاخره یك روز مثل شمر بالای سرش ایستادمكه « باید این را درست كنی.» او هم شروع كرد اما وقتی داشت این لوله را باز می كرد، من دیدم واقعا حالش دارد به هم می خورد. گفت« وای فاطمه! هیچ وقت ازین كارها به من نگو!» اما همین آدم در بسیج كه كار می كردیم همیشه توالت شستن را قبول می كرد یعنی می خواست كه این كار را به او بسپارند. من احساس می كردم چیزهایی كه خوانده خواندن تنها نبوده؛ در تن و روحش نشسته قرآن در روحش نشسته. این طور نبود كه فقط حرفش را بزند. خودش همه ی اینها را از تبریز می دانست؛ از روزهایی كه پیش مهدی بوده. اقا مهدیبا اینكه فقط یك سال از حمید بزرگتر بود یك نوع حالت پدری نسبت به او داشت رفتار حمید هم در مقابل او همین را تداعی می كرد. هم رزم هایش می گفتند« حمید جلوی آقا مهدی فقط یك جور می نشست؛ دو زانو. وقتی هم آقا مهدی می رفت باز از اول تا آخر حرف او مهدی بود. می گفتیم حمید آقا! ما هم مثل تو آقا مهدی را شناخته ایم. آه می كشید می گفت نه! به خدا شما آقا مهدی را نمی شناسید. من با داداش مهدی بزرگ شده ام. پا به پای خودش مرا برده اصلا من راه رفتن را از او یاد گرفته ام.ز همیشه می گفت « عمر مفید من از تبریز شروع می شود؛ از وقتی كه رفتم پیش مهدی» « اما عمر مفید من از وقتی شروع شد كه با تو ازدواج كردم؛ هرچند تو همیشه آن سر دنیایی و من ..» مثل بچه ها لب ورچید و ساكت ماند. یك چیزی قلنبه شده بود توی گلویش. حمید با دلواپسی نگاهش كرد مخده را گذاشت پشت او خودش تكیه داد به دیوارها دیوار ها سرد بود گفت« فاطمه! خدا می داند اگر مهدی كسی را داشت جای خودش بگذارد در این شرایط تو را تنها نمی گذاشتم» حمید رفت من هیچ وقت به حمید نمی گفتم نرو اما خیلی دلتنگی می كردم آقا مهدی امد یك نامه و یك عكس از حمید برایم آورده بود از خوشحالی آنقدر هول شدم كه فراموش كردم با او حال و احوال كنم فقط نامه و عكس را گرفتم و برگشتم داخل اتاق. بعد از آن هر شب می رفتم یك جای خلوت كه كسی مرا نبیند نامه را باز می كردم جلوم عكس را هم می گذاشتم كنارش می خواندم و گریه می كردم . عكس را در ذوالفقاریه گرفته بودند؛ یك نخلستان بود. حمید تكیه داده بود به یك نخل. یك بادگیر سورمه ای تنش است كه خودم برایش دوخته بودم. وقتی برگشت اذیتش می كردم؛ می گفتم« برای صدام این طور ژست گرفته بودی؟» حمید می گفت «عكس گرفتم كه بفرستم برای تو. ژستم هم برای آن بود كه تو بپسندی. عصرها كه یادت می افتادم تپه ای تخته سنگی پیدا می كردم می نشستم غروب را تماشا می كردم. آن وقت دلم بیشتر تنگ می شد. دلم می خواست داد بزنم.» وقتی آمده بود نزدیك نوروز بود كمی قبل از تولد احسان. آمد بیمارستان دیدنم. گفتم « وای حمید! بچه مان آنقدر زشت است؛ با تو مو نمی زند!» می خندید. تا حرف خودمان را می زدیم چیزی نمی گفت. حرف دیگران را كه جلوش می زدند می گفت« برو بند ب! حرف دیگری بزن» من دوست داشتم این حساسیت هایش را. احساس می كردم روحش سالم است. از صبوری او كه نقطه ی مقابل تندی و كم حوصلگی من بود خوشم می آمد. یك بار صبح زود می خواست برود بیرون. من برایش تخم مرغ گذاشته بودم كه آب پز شود. آب جوش برگشت ریخت روی احسان و كاملا سوزاندش. من هول كردم این ور و آن ور می زدم. رفتم قیچی آوردم لباسهای بچه را قیچی كردم كه راحت تر از تنش دربیاید. حمید آمد؛ دست های مرا گرفت گفت « تو آرام شو! تا تو آرام نشوی بچه را دكتر نمی برم. چرا این طور می كنی؟» بعد یك هفته تمام هر صبح خودش احسان ا می برد دكتر تا بهتر شد. به من گفت « دیدی ضرر كردی؟ بی خودی داد و بیداد كردی. دیدی بچه ات خوب شد.؟» دفتری كه قرار گذاشته بودیم در آن اشكالات هم را بنویسیم تقریبا همیشه با اشكالات من پر می شد حمید می گفت « تو به من بی توجهی. چرا اشكالات مرا نمی نویسی؟» از گوشه ی چشم نگاهش كرد« تو فقط یك اشكال داری؛ دست هایت خیلی بلند است. تقریبا غیر استاندارد است. من هرچه برایت می دوزم آستین هایش كوتاه در می آید.» حمید خندید روسری و چادر او را از دستش گرفت گذاشت روی جالباسی حواسش به روسری بود گفت« راستی؛ یك چیزهایی آمده خانم ها زیر چادر سرشان می كنند. جلوش بسته ست و تا روی بازوها را می گیرد...» فاطمه گفت «مقنعه را می گویی؟» حمید آمد كنار او نشست گفت« نمی دانم اسمش چیست ولی چیز خوبی است چون بچه بغل می گیری راحت تری» از آن موقع با چادر مقنعه پوشیدم و هیچ وقت در نیاوردم برایم جالب بود و لذت بخش كه او به ریزترین كارهای من دقت می كند. به لباس پوشیدنم غذاخوردنم كتاب خواندنم. می گفت « تو در كنار من و همراه منی اما خودت هم باید یك مسیری داشته باشیكه مال خودت باشد و در آن رشد كنی؛ پیش بروی.» در یك از نامه هایش نوشته بود « از فرصت دوری من استفاده كن بیش تر بخوان به خصوص قرآن. چون وقتی با هم هستیم من آفتم. نمی گذارم تو به چیز دیگری نزدیك شوی» ما آن روزها شرایط خوبی در ارومیه نداشتیم و او هم مجبور بود برود هم من سختم بود هم او و من تمام دلخوشی ام این بود كه بهترین لحظه هایم را با او گذرانده ام و بهترین نمازهایم را به او اقتدا كرده ام. مجبور می شدم راهی اش كنم برود و دعاش كنم برگردد بیاید پیش من و ما. تا باز مقتدای نماز من بشود. تا سال شصت و یك حمید كه می رفت اكثر اوقات من ارومیه می ماندم اما بعد از آن دیگر نماندم هرجا می رفت می رفتم دیگر فهمیده بودم كه هرچه هست همین سال هاست. بعدی وجود ندارد. اولین بار هم برای عملیات فتح المبین كه می رفت با او رفتم اهواز. نمازهامان را اهواز می زفتیم روی تراس پشت بام با هم می خواندیم. یك بار به من گفت می آیی نماز شب بخوانیم گفتم اوهوم اما من نمی توانستم مثل او طولانی بخوانم وسطش خوابم می گرفت. می گفت« خودت را عادت بده! مستحبات بیش تر آدم را به خدا نزدیك می كند.» تكیه كلامش بود كه « بهشت را به مستحبات می دهند نه به واجبات» حمید سكوت های عجیبی داشت. علاقه اش به امام عجیب بود. می گفت امام هر اشتباهی بكند از درست ما هم درست تر است. می گفت« امام باید فقط فكر كند. ما دست های امامیم و هرچی فكر كند ما باید عمل كنیم.» می گفت « امام فكر های بزرگی دارد و باید دست های خوبی داشته باشد تا بتواند فكرش را پیاده كند.» این رفتار را با مهدی هم داشت. اگر می خواست یك دلیل محكم برای جبهه رفتنش بیاورد فقط می گفت « مهدی تنهاست» تا این را می گفت خاموش می شدم احساس می كردم اگر یك از ما می تواند كار مفیدی انجام دهد دیگری نباید سد راهش بشود.من و ما با حمید و امثال حمید نبودیم ولی همیشه پشت سرشان بوده ایم و هستیم. سر دنیا آمدن اسیه قبل ازینكه برود عملیات گفت «برای دنیا آمدن بچه نمی خواهد بروی ارومیه همین جا بمان خودم بر می گردم از تو مراقبت می كنم» رفت. زخمی شد یادم هست صفیه بدوبدو آمد گفت «فاطمه یه چیزی می گم هول نكنی» گفتم«چی شده؟» گفت «حمید آمده ولی زخمی است» من گل از گلم شكفت گفتم « چه خوب! كجایش هست؟ پایش؟ بهتر. دیگر نمی تواند از خانه برود بیرون» آن شب تب كرد آنقدر حالش بد شد كه خودم همان نصفه شب زیر بغلش را گرفتم بردمش بیمارستان. پرستار كه آمد پانسمان را عوض كند حمید به من گفت « نگاه نكن؛ سرت را برگردان!» در آن هیر و ویر حواسش به همه چیز بود فكر می كرد من جای زخم را ببینم ناراحت می شوم. گفتند باید برود تهران جراحی كند. در واقع همه نقشه هامان برای اینكه كنار هم باشیم به هم خورد او را فرستادند تهران من هم راهی ارومیه شدم. دو هفته بعد ازینكه من رسیدم او را هم از تهران آوردند وقتی از بیمارستان برگشتم بچه را از من گرفت؛ سرش را خم كرد و خوب نگاهش كرد بعد هم توی گوشش اذان گفت. بچه خیلی كوچك بود در دست های او گم شده بود. آدم دوست داشت آن لحظه ها هیچ وقت تمام نشوند. بعد هركداممان یك جا ماندیم. من پیش مادرم او پیش خواهرش. از هردومان نمی شد یك جا پرستاری كنند. وقتی خدا چیزی را نخواهد این طور می شود روزی ده بار من می آمدم پای تلفن كه با هم صحبت كنیم . روز دوم حمید آمد خانه ی مادرم اما خیلی اذیت می شد دستشویی خانه طوری نبود برای او با آن پا كه راحت باشد از من عذر خواهی كرد گفت می ترسم پایم بدتر شود مجبورم برگردم پیش زهرا» یك ماه ماند بعد هم خوب شده و نشده با همان پای چلاقش رفت گفتم حمید «حمید زود برگردی ها! من چشم به راهم» اما تا یك ماه برنگشت. من دورادور با او قهر كردم. هرچه تلفن می كرد جواب نمی دادم. یك روز با مادرم رفتم باغ مشغول انگور چینی بودیم دیدم یك جفت پای بلند از روی دیوار باغ پرید این طرفدویدم.بغض گلویم را گرفته بود با این حال قبل ازینكه برسم صدایش كردم« حمید! حمید آمدی؟» بیچاره مادرم. می گفت « فاطمه! من همه اش فكر می كردم تو این قدر عصبانی هستی، حمید بیاید چه كار می كنی؟ می ترسیدم چیزی به او بگویی» اما وقتی دیدمش همه ی این ها از یادم رفت. گفت « از مهدی دو روز مرخصی گرفته ام، آمده ام شما را با خودم ببرم» من همه چیز را جمع كردم؛ بچه ها را برداشتیم و راه افتادیم. توی راه خیلی سخت بود هنوز پایش خوب نشده بود. از ارومیه تا دزفول رانندگی كرد من مدام می گفتم« بمیرم حمید زانویت خیلی درد می كند؟» با هر سختی بود ما را رساند دزفول خودش رفت دو هفته بعد پیغام فرستاد نمی توانم بیایم حجت فتوره چی را می فرستم شما را بیاورد اسلام آباد حجت از بچه های ارومیه بود. جایی در اسلام آباد ساکن شدیم، در اصل پادگانی بود که زمان شاه، افسرهای مجرد آن جا می ماندیند. یک مجموعه بود با چندین خانوار که هر کدامشان دو اتاق داشتند. یک حمام و یک دستشویی. سرایداری هم داشتیم به اسم «مش محمد» که آمده بود و با خانواده اش آن جا زندگی می کرد، چون غالب اوقات، مردهای ما نبودند. من با خانم همت آن جا آشنا شدم. خیلی های دیگر هم بودند؛ خانم دستواره، خانم نورانی، خانم عبادیان و ... هر چند وقت یک بار همهمه ای می شد. بعد ناله ای، گریه ای می پیچید توی ساختمان و بعد یکی شروع می کرد به جمع کردن وسایل اش و ما می فهمیدیم یکی دیگر یارش شهید شده و غمی می نشست روی دلمان. فکر می کردیم کی نوبت ماست؟ احساس می کرد همه دارند با یک حالت بحرانی زندگی می کنند، اما او دوست داشت فکر کند زندگی طبیعی همین است و همین طور باید باشد. دوست داشت فکر کند حمید، سال های سال کنار او می ماند و بچه ها را با هم بزرگ می کنند. بالاخره آدمیزاد با امید زنده است. با امید می شود زندگی کرد. حمید خودش به پنجره های اتاق توری زده، آنتن تلویزیون را راه انداخته که احسان حوصله اش سر نرود. امروز حتی به او کمک کرد و با هم شیرینی پختند. پس امیدی هست.سرش را از روی خیاطی اش برداشت وحمید را نگاه کرد. حمید هم داشت او را نگاه می کرد. هر دو خندیدند. فاطمه گفت:«حمید! من یک شغل خوب برات پیدا کردم.» حمید پتوی پلنگی ای را که دم دستش بود را تا زد و انداخت روی پاهایش. آسیه را گذاشت روی پتو و آرام آرام تکانش داد. گفت:«چه شغلی؟» فاطمه خیاطی اش را کنار گذاشت و دو زانو نشست جلوی او. سرش را کمی کج کرد و گفت:« خب بیا جای مش ممد بمان همین جا. آنوقت همیشه پیش هم ایم» این طور وقت ها عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد و یا می گفت:« فاطمه! حرف های بیخود چرا می زنی؟» یكبار از خط آمده بود اسلام آباد را خیلی می زدند گفتم« خوشم می آید یك باربیایی ببینی اینجا را زده اند من كشته شده ام برایم بخوانی فاطمه جان شهادتت مبارك!» شوخی می كردم اما از حمید صدایی در نیامد برگشتم دیدم دارد گریه می كند جا خوردم گفت:« فاطمه! به خدا قسم اگر تو نباشی، من اصلا از جبهه برنمی گردم» آن سال برای اولین بار روز ازدواجمان دور هم بودیم. برایش یك پلوور بافتم كه آستین هایش باز كوتاه درآمد. خودش می گفت «خوب است نمی خواهد بشكافی» و آستینهایش را كه به وزر تا مچش می رسید می كشید پایین. این بار كه رفت خیلی زود برگشت. خیلی با عجله و حتی ترسان. تعجب كردم سراغ احسان را گرفت. رفته بود خانه ی یكی از دوستانش گفتم« برو بیاورش خانه حالا كه بعد از نود و بوقی برگشته ای» از سالم بودن احسان كه یقین كرد گفت« آمده ام با خودت صحبت كنم» ازین جور حرف زدنش بوی فاجعه شنیدم اصرار كردم برود حتما احسان را بیاورد آورد هیچ حرفی نزد من هی منتظر بودم حرف بزند و نزد نمی توانستم اصرار كنم. به چی اصرار كنم؟ به این كه ته دلم را خالی كند و حرفی را كه باید بزند بزند؟ یا به وداع آخر و ... فردایش مهدی فرستاد دنبالش وقتی برگشت گفت« فاطمه آماده باش هستیم باید بروم» برایش لباس گذاشتم در ساك و آن دعایی كه خانم همت سفارش كرده بود در گوششان بخوانیم تا سالم برگردند را خواندم . ساك را برداشت رفت بعد از دقیقه ای برگشت گفت «ساك لازم نیست كوله پشتی ام را می برم» كوله پشتی را آوردم گفتم «از بچه ها خداحافظی نمی كنی؟» گفت « نه! بیدار می شوند تو را اذیت می كنند» اما بچه ها آسیه خودش بیدار شد چهار دست و پا آمد پاهای حمید را چسبید احسان هم به دنبالش. حمید نشست. احسان را بوسید و موهای آسیه را كه روی پیشانیش حلقه شده بود باسر انگشت به هم ریخت. گفت « بابا اشك موفرفریش را نبیندها!» بعد سرش را بالا آورد گفت« فاطمه اگر بخواهی تا ظهور پهلویت می مانم» حرفی را كه توی دلم شده بود بغض نگفتم دلم نمی خواست بغضم بتركد گفتم« پاشو! پاشو! مهدی بیرون منتظر است» همین كه پایش را بیرون گذاشت با خودم گفتم من این آیه را خواندم تا سالم برگردد خب برگشت حالا باید دوباره می خواندم چرا نخواندم؟ و دویدم دنبالش اما دیگر رفته بود و كی می داند من چه حالی داشتم احساس می كردم دارم می میرم سینه ام تنگ شده بود آن قدر قرآن خواندم تا آرام شدم. یك شب همان طور كه آسیه را روی پاهایم خوابانده بودم، انگار خوابم برد و در خواب و بیداری احساس كردم جنازه ی حمید روی زمین است و یك عراقی با پا زد به او. صبح روز بعد همین كه تلفن همسایه بالایی مان زنگ زد من دویدم بالا گفتم «مرا می خواهند» صاحب خانه تعجب كردند خانم همت داشت با تلفن حرف می زد. آمدم پایین و شروع كردم به جمع كردن وسایلمان. دور و بری ها آمدند گفتند « چكار می كنی؟» گفتم « امروز بابای ما شهید می شود داریم اثاثیه مان را جمع می كنیم» گفتند « مهدی شهید شده» آلبوم عكس حمید را برداشتم كه بگذارم داخل چمدان. گفتم « نه! آقا مهدی شهید نشده اند» آنوقت احسان خودش را رساند به چمدان گریه می كرد می گفت« این آلبوم بابای منه. این آلبوم عكس بابای منه» انگار بچه حس كرده بود همه چیز را. آقا مهدی یك ماشین فرستادند و من و بچه ها همراه صفیه راه افتادیم سمت ارومیه. « دیگر هیچ كس را ندارد» پیشانیش را چسباند به شیشه و دشت كه انگار تا آخر دنیا پهن شده بود دوباره در نگاهش لرزید و تار شد. فكر كرد« آخر دنیا... آخر دنیا مگر كجاست؟ حمید شهید شده. دیگر هیچ كس نمی تواند مرا به اندازه ی او بفهمد. هیچ كس نمی تواند مرا به اندازه ی او دوست داشته باشد. سرش را از شیشه برداشت و چشمش افتاد به صورت خودش توی آیینه ی ماشین. دوست نداشت قیافه ی یك زن مصیبت زده ی شوهر مرده را داشته باشد، اما زنی كه شوهرش، برادرش، دوستش، همصحبتش را با هم از دست داده باشد چی؟ چادرش را كشید توی صورتش و شانه هایش را كه می لرزیدند جمع كرد دلش نمی خواست بچه ها گریه ی او را ببینند. وقتی ارومیه رسیدیم، تازه فهمیدم جنازه ای در كار نیست. بدنش مفقود بود. من همیشه از روزی كه باید با جنازه ی حمید روبه رو می شدم می ترسیدم. حس می كردم دیدن چنین منظره ای خارج از طاقت من استو حمید انگار خودش می دانست. روزهای اول خیلی گریه می كردم؛ یك شب خوابش را دیدم. گفت «چرا این قدر گریه می كنی؟» گفتم « می خواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت «تو هم به چه چیزها فكر می كنی. یك تركش خورد اینجا...» اشاره كرد به پیشانیش «...و شهید شدم» توی جزیره بوده اند جزیره ی مجنون. می گفتند «خیلی ها سعی كردند جنازه را بیاورند عقب اما هركس می رفت می زدنش». آقا مهدی پیغام فرستاد اگر می شود جنازه های دیگر را هم آورد این كار را بكنید اگر نمی شود، حمید هم مثل بقیه ی شهدا بماند. وقتی بعد از چهل روز آقا مهدی آمد ارومیه، از در كه وارد شدو چشمش افتاد به عكس حمید من احساس كردم الان می افتد روی زمین خیلی سنگین حركت می كرد. گاهی وقتها حس می كند صدای پای همت را از توی راه پله می شنود. گاهی گوشی را(كه ساكت است) برمی دارد، نكند مهدی زنگ زده باشدو بعد، وقتی خسته می شود، می رود توی حیاط. در را باز می كند، سرك می كشد. با خودش فكر می كند«اگر حمید الان می رسید و مرا می دید، اول می خندید، بعد ابروهایش را كه گرد و خاكی بود و دمشان تا روی شقیقه هایش می رسید. بالا می برد، می گفت من كه هنوز در نزده بودم، تو چطور می فهمی دارم می آیم؟ بعضی چیزها یافتنی نیست؛ گفتنی نیست. این را هروقت می خواهد برای بچه ها از جمید تعریف كند، میگوید و بلافاصله قبل ازینكه آسیه دلخور شود و بگوید«اصلا مامان من خشك است» دستش را قلاب می كند دور آنها و می گوید « از بابا چی بگویم برایتان؟ من شماها را دوست دارم چون بچه های حمید باكری هستید.» من نمی توانم حمید را بگویم نمی دانم كدام گوشه اش را بگویم از او فقط چشم هایش را یادم مانده كه همیشه از بی خوابی قرمز بود انگار این چشمها دیگر سفیدی نداشت. وقتی گفتند شهید شد، گفتم« الحمدلله؛ بالاخره خوابید. خستگیش در رفت» حالا فكر می كنم «نكندخدای نكرده این روزها به ظواهر آلوده شده باشم یا خلاصه حتی؟» یاد آن روزها می افتم كه به حمید التماس می كردم مرا هم با ماشین اداریش ببرد برساند بسیج كه محل كار هردومان بود. خانه مان جای دوری بود كه ماشین رو نبودباید بیست سی دقیقه پیاده می رفتیم تا به جاده می رسیدیم. او فقط مرا تا ایستگاه می رساند و خیلی جدی می گفت« پیاده شو فاطمه با ماشینِ راه بیا» می گفتم من كه از بسیج حقوق نمی گیرم فكر كن روزی یك تومان به من حقوق می دهی. این یك تومان را بگذار به حساب كرایه ماشین» می گفت « ما نباید باعث شویم مردم به غیبت و تهمت بیفتند.» گاهی عصرها دیر می شد و غیرتش هم اجازه نمی داد من تنها برگردم با دوچرخه اش پیاده دنبال من می آمد این ها همه را به خاطر من می كرد. حتی اگر خودش در خطر بود بیشتر نگران من بود تا خودش. آن آموزش نظامی را هرگز فراموش نمی كنم حمید رفته بود بالای صخره و در یك لحظه بین طناب و صخره گیر كرد. می گفت « من اصلا نگران خودم نبودم. از آن بالا دنبال تو می گشتم علامت بدهم نگران نباشی» گفتم« بند دلم پاره شد امانگذاشتم بفهمی چون می دانستم داری آن بالا به چی فكر می كنی» وای به وقتی كه پیش من بود و سنگی جلوی پامان می افتاد. مثل آن بار كه آمدیم خانه و یادمان افتاد كلید را فراموش كرده ایم. حمید با آن قد بلندش از دیوار رفت بالا و خودش را پرت كرد انداخت توی حیاط. از افتادنش معلوم بود كه بدجوری خورده زمین. ولی در سریع باز شد با لبخندی كه حمید خیلی سعی می كرد درد را در آن نشان ندهد. گفتم « با این افتادنت گفتم شاید...» گفت « افتادن كه ا |
مهدی باكری 28 شهریور 85 - 13:37 |
تا به حال ماه را در خانه دیده ای!؟ شنیده ای!؟ جای ماه در آسمان است ماه كه در چهار دیواری نمی گنجد! بله ماه همیشه در آسمان است اما بعضی از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسمانی می كنند حتی چهار دیواری ها را بعضی از ماه ها عاشقند، مجنونند؛ یك ماه دیگر، یك ماه مجنون دیگر، به روایت نیمه ی پنهانش: پرده را عقب زد تا مهدی را در كت و شلوار دامادی ببیند. صفیه آهسته گفت« این هم اقای داماد» زن ها سرشان را آوردند نزدیك سر صفیه. مادربزرگ پرسید « كدام یكی داماد است؟ » صفیه مهدی را نشان داد « همون كه اوركت پوشیده» و لباس سبز سپاه كه شلوارش بالای پوتین گتر شده و زانو انداخته بود. مردها طبقه ی بالا بودند من را صدا زدند بروم دفتر عقد را امضا كنم. برادرم یوسف و عاقد توی راه پله ها ایستاده بودند. بله را گفتم و دفتر را امضا كردم و برگشتم. چند دقیقه بعد مادر بزرگ پرسید « چی شد صفیه؟ كی بله میدی؟» گفتم « مادر جون تموم شد» دلخور گفت « می گفتی اقلا یه دست می زدیم» و تازه شروع كردند به كف زدن این عقد ما بود سفره هم پهن نكرده بودیم چون خریدی نداشتیم. كل خریدمان یك حلقه بود كه به اصرار مهدی خریدم. یكی دو ساعت قبل از اینكه داماد بیاید حمید آقا برادر مهدی آمد و یك آیینه ی مستطیلی دور فلزی و دو جعبه سیب زرد آورد. نیم ساعت گذشت. احساس كردم از بالا سر و صدایی نمی آید. سرك كشیدم فقط یك جفت پوتین دم در بود فهمیدم مهدی تنهاست و هیچ كس به من خبری نداده؛ بی انصاف ها! چادر سفیدم را دورم گرفتم و رفتم پیشش. تا مرا دید بلند شد سلام كرد و دو زانو رو به رویم نشست. بازهم سرش پایین بود حال و احوال كرد و ساكت شد. دستش را كرد توی جیب شلوارش و یك جعبه ی كوچك درآورد و گذاشت جلویم روی زمین توش حلقه بود حلقه را دستم كردم كه در زدند آمده بودند دنبال مهدی گفت « باید بروم» می خواستند نیرو بفرستند جبهه. رفت تا دو ماه و نیم بعد. مهدی را از قبل نمی شناختم برادرش حمید آقا و خواهر بزرگشان را چرا. حمید آقا مربی آموزش اسلحه مان بود. ده روز از جنگ می گذشت. آن روز بعد از ظهر دوستم حمیده آمده بود خانه ی ما. تازه با یكی از بچه های شهربانی ازدواج كرده بود؛ آقای نادری. وقتی خواست برود دم در كه تنها شدیم گفت« مهدی باكری رو می شناسی؟ من رو فرستاده خواستگاری. راستش آقای باكری دنبال یه همسر اسلحه به دست می گشت. ما شما رو معرفی كردیم. نظرت چیه درباره ی او؟ » من كه نمی شناختمش. گفتم « باید فكر كنم» به یك از دوستانم گفتم ذوق زده شد می گفت« صفیه اشتباه نكنی نه بگویی. مهدی از بهترین بچه های ارومیه ست» هفته ی بعد حمیده آمد دنبالم و گفت « آقا مهدی خونه ی ماست. می خواد با شما صحبت كنه» آماده شدم به بهانه ی مسجد رفتم. مهدی پشت به پنجره ی اتاق منتظر نشسته بود وارد اتاق كه شدم بلند شد و بدون آنكه نگاهم كند سلام كرد و نشست. من هم نگاهش نكردم كنار پنجره نشستم رو به دیوار. مهدی شروع كرد به حرف زدن. از عقیده اش گفت و این كه دوست دارد چطور زندگی كند. یادم نیست آن روز چه حرف هایی زد اما در آن لحظه كه می گفت توی ذهنم به رویاهایی كه می خواستم در همسفر و همراهم باشد فكر می كردم انگار داشتند واقعی می شدند. وقتی مهدی حرف می زد فكر می كردم همان مرد خدایی است كه زندگی پر جنب و جوشی دارد برگشتم خانه. منتظر بودم برادرم بیاید و به او بگویم كه به مادر و آقاجون قضیه مهدی را بگوید. خودم خجالت می كشیدم عصر آمد سلام كرد و با خنده پرسید چه خبر گفتم سلامتی گفت آقای نادری را دیدم یه چیزایی می گفت. همه چیز را برایش تعریف كردم یوسف و مهدی دوست بودند همان شب برادرم به مادر و آقاجون همه چیز را گفت. گفت مهدی پسر خوبیه من نمی تونم روش ایرادی بزارم حالا خودتون می دونید.» پدرم مهدی را كمی می شناخت. قرار بود با خانواده ام صحبت كنم و جواب آخر را بدهم. روزی كه آقای نادری از طرف مهدی برای گرفتن جواب آمد خانه ی خواهرم بودیم با یوسف آمد آنجا جوابم بله بود. یوسف گفت « می دونی زندگی كردن با مهدی خیلی سخته؟ او با آدمهای دیگه كه تو ذهنت هست فرق داره. همه ی این مدت كه من و مهدی با هم بودیم ندیده ام یك وعده غذای سیر از گلوی این آدم پایین بره» خوب من هم آدم متفوت می خواستم. گفتم « من فكرهام رو كرده ام» اما فكر این جاش را نكرده بود كه دوری شان این قدر زود برسد. فكر كرد از كسی كه زن اسلحه به دست بخواهد و مهریه همسرش یك كلت كمری باشد توقع دیگری نمی شود داشت. آن روز كه حلقه خریدند مهدی قبل از آنكه برود پرسید ر نظرتون در مورد مهریه چیه؟ » صفیه دوست داشت بداند توی سر مهدی چه می گذرد. گفت« هرچه شما بگید » مهدی فوری گفت « یك جلد قرآن با یه كلت كمری» هیچ وقت به كسی نگفته بود دوست دارد مهرش چه باشد. مهدی از كجا می دانست؟ چرا از مهدی نپرسید؟ تازه یادش افتاده بود. حتی نگفت خودش هم همین را می خواسته. مهدی می گفت « ما یك روحیم در دو بدن. اصلا ازدواج یعنی همین . من و تو حالا شده ایم یك؛ یه یك قوی» قبل از مهدی هر خاستگاری كه می آمد استخاره می كردم جواب می دادند « صبر كنید زوج مطهری نصیبتان خواهد شد» مهدی همان زوج بود. آن قدر مطمئن بودم كه حتی استخاره نكردم. آن دو ماه و نیم بعد از عقدمان مهدی یك بار تلفن كرد. خودمان تلفن نداشتیم شماره ی یكی از همسایه ها را داده بودم كه ما را بی خبر نگذارد. هی می پرسید « صفیه حالت خوبه؟ مشكلی نیست؟ من بیایم؟» چرا این قدر نگران بود؟ نگو آقای نادری سربه سرش می گذاشته « پاشو برو دختر مردم رو گذاشته ای اومده ای؟» فكر كرده بود من به دوسستم چیزی گفته ام یا او ناراحتی من را دیده و به شوهرش گفته كه او این طور می گوید. بعد از ظهر روزی كه آمد گفت « یك كاغذ و مداد بردار چیزهایی رو كه لازم داریم بنویس یه روز كه وقت داری بریم خرید» مادرم از قبل برایم یك چیزهایی كنار گذاشته بود. به مهدی گفتم. راضی بود با همان ها شروع كنیم. می خواستیم سبك باشیم و راحت هرجا خواستیم برویم. مهدی می گفت « تو اگه زندگی مفصل بخوای وظیفه ی منه كه برات آماده كنم» اما هردومان اهل سادگی بودیم. شنبه غروب با خواهرش آمدند خانه ی ما آمده بودند مرا ببرند. اصلا فكر نمی كردیم به این زودی ها باشد . ماشین دوستش را آورده بود؛ یك ژیان سبز. پرسید « شما رانندگی بلدید؟» گفتم«نه» سرش را تكان داد و گفت « باید یاد بگیرید لازمه» تازه احساس می كرد اصلا مهدی را می شناسد. او چطور مردی بود؟ هیچ نپرسیده بود غذا پختن بلد است یا نه. اما حالا می گفت باید رانندگی یاد بگیرد. دیده بود و شنیده بود كه مردها دوست دارند زنشان كدبانو باشد. صفیه یادش نمی آمد تا به حال خانه ی پدرش غذا درست كرده باشد مادر وسواس داشت به این كار نمی گذاشت دخترها دخالتی بكنند. دل خوش كرده بود حالا حالاها وقت دارد و این چیزها را یاد می گیرد. باز به صورت مهدی نگاه كرد چقدر جدی به نظر می رسید.دلش خالی شد. به خودم دلداری می دادم كه غذاپختن كه كاری ندارد یاد می گیرم. هفته ی اول ناهار مهمان مادرش بودیم. اولین شبی كه می خواستم خودم غذا بپزم برایمان مهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید « می تونی شام درست كنی نگرشون داریم؟» گفتم « آره درست كرده م» برنج را كشیدم رویم نمیشد بیارم سر سفره. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت « بیا تو كاریت نباشه» دیس را گذاشت وسط سفره و گفت « آشپزی خانم ما حرف نداره اگه می بینید پلو خوب درنیامده چون برنجش خوب نبوده» مهمان ها كه رفتند گفت « اینطور كه معلومه باید یه مدت غذا درست كنم تا یاد بگیری» مهدی هیچ وقت از غذا ایراد نگرفت. حتی نمی گفت چه غذایی دوست دارد. كم غذا هم بود اگر شبی خوب می خورد یا توی رودربایستی مجبور می شد زیاد بخورد فرداش روزه می گرفت. هفته ی دوم یك كاغذ آورد خانه و چسباندش به دیوار اتاق برنامه خودسازی بود كه امام سفارش كرده بود مهدی گفت « از همین امروز شروع می كنیم» یكی از توصیه ها ورزش بود. هرهفته دوشنبه و پنج شنبه روزه می گرفتیم. خرج خانه را حساب كردیم از دوهزار و هشت صد تومان حقوق دویست تومان ماند. مهدی برای خانواده های نیازمند مایحتاج خرید. برنامه ی دیگر آموزش رانندگی بود تاكید داشت حتما یاد بگیرم. خواندن كتاب های شهید مطهری را هم شروع كردیم اما دوسه جلسه بیشتر پیش نرفتیم مهدی آنقدر كار داشت كه بعضی شبها اصلا خانه نمیآمد یا وقتی می رسید از خستگی نمی توانست بنشیند شبی كه خسته نباشد كم پیش میآمد آن شبها دوست داشتیم بنشینیم و حرفهای خودمان را بزنیم. بعد از شهادت امینی فرمانده عملیات سپاه مهدی رسما رفت سپاه. روزیكه با لباس رسمی آمد ته دلم لرزید من عاشق این لباس ها بودم اما این لباس ها باعث می شد من مهدی را كمتر ببینم. یك وقت پانزده روز نمیآمد. چندوقت با خانواده ام رفتم باغ تا تنها نمانم. او هم مثل بقیه بچه ها اصلا باغ را دوست نداشت از بس كار بود. این طلسم را مهدی در ذهنش شكست؛ با آمدنش به باغ. قرص ماه توی آسمان همه جا را روشن كرده بود. صفیه دست مهدی را گرفت و با هم در باغ قدم زدند. دلش انگار باز نیمی شد آنقدر كه دلتنگی كشیده بود و هول داشت كه باز مهدی فردا می رود. گفت «مهدی خیلی بی انصافی اینقدر من رو تنها میذاری. یه ذره هم به دل من فكر كن» مهدی ساكت ماند. نمی خواست اذیتش كند قدم هایش را آرامتر كرد و سعی كرد لرزش صدایش را پنهان كند و برای مهدی جانش زمزمه كرد « امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام/ حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام» گفت «صفیه ما می خواهیم بریم جنوب تو با من میایی اهواز؟ » از خدا خواسته گفتم « تو هر جا بری من باهات هستم حتی اون ور دنیا» مهدی خندید گفت « نیای اونجا دلت تنگ بشه بشینی گریه كنی كه من مامانم رو می خوام» قرار شد این بار كه می رود خانه ای جور كند و بیاید مرا با خودش ببرد. دوهفته بعد زنگ زد و گفت «حمید میاید دنبالت با او بیا اهواز» موقع خداحافظی با خانواده ام آنقدر خندان بودم كه همسایه مان تعجب كرده بود می گفت صفیه چه طور می توانی این قدر شاد باشی داری؟داری از خانواده ات جدا می شی داری می ری توی یه منطقه جنگی» گفتم «می رم پیش مهدی» اولین باری بود كه از ارومیه خارج می شدم. تا رسیدیم باختران ظهر بود مهدی منتظرمان بود از نگرانی كلافه شده بود فردای آن روز با مهدی رفتیم اهواز و دوتایی خانه ای را كه اجاره كرده بود مرتب كردیم مهدی یك جعبه ی مهمات را داده بود طبقه زده بودند و به جای كتاب خانه گذاشتیم كنار اتاق و كتابها را چیدیم توش می گفت « اگه وقت نمی كنم بخونم اقلا چشمم كه بهشون می افته خجالت می كشم» به من سپرده بود از المعجم آیات ایثار و شهادت و جهاد و هجرت را دربیاورم. هربار می آمد چیزهایی را كه درآورده بودم می دادم بخواند. همان روز اول مرا برد و شهر را نشانم داد دو روز ماند پیشم موقع رفتنش گفتم « اینجا ارومیه نیست كه خیالت راحت باشه بری من رو تنها به امید خدا بذاری باید مرتب سر بزنی» اما تا بیست روز خبری نشد. چادر گلدار را كه مهدی خریده بود روی پایش انداخت پارچه اش را از پیرمردی كه به چشم مهدی نورانی آمده بود خریدند از آنجا هم رفتند لب كارون روی پل مهدی برایش ترانه خواند. رفت سراغ یكی دو عكسی كه با مهدی انداخته بود. مهدی از عكس انداختن فراری بود عقدمان هم كه عكسی نینداختیم اوایل بهار خواهرش دوربین دوستش را گرفته بود گفتم چندتا فیلمش را برای ما نگه دارد توی عكس معلوم است كه به اجبار ایستاده جلوی دوربین. مهدی آمد پیشانی ترك خورده اش را بسته بود با هم رفتیم ارومیه شب توی راه بودیم از سحر منتظر بودیم ماشین بایستد نماز صبح بخوانیم. می خواست به قهوه خانه ای جایی برسد جاده بود و بیابان. نماز قضا می شد. مهدی جوش می زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد كتش را پشت و رو كرد كه من روی آن بایستم و خودش روی خاكها نماز خواند. مهدی آدم مقیدی بود. یادم هست برای یكی از آشنایان كه به خاطر دیدن عملكرد غلط بعضی از آدم های به ظاهر مذهبی كه دست اندركار بودند، در نمازش كاهل شده بود، نامه نوشت. برایش نوشت كه نماز ارتباط انسان با خداست و هیچ ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد. در هیچ شرایطی نباید تركش كرد. رفته بودند برای آزادی خرمشهر وسط عملیات تلفن زد. از او بعید بود. چیز خاصی نگفت فقط احوالپرسی كرد. ار آن طرف حمیدآقا به خواهرش خبر داده بود مهدی مجروح شده و بستری است. همان عصر راه افتادیم بریم اهواز. اتوبوس جا نداشت راننده گفت بوفه جا هست بنشینید توی راه مسافرها پیاده می شن» من و فاطمه و احسان نشستیم پشت اتوبوس كه راننده می خوابد بقیه هم بوفه نشستند هیچ كس پیاده نشد تا اهواز دولا مانده بودیم. مهدی ما را كه دید باورش نمی شد. هی می پرسید« چطوری آمدید؟به این زودی رسیدید با هواپیما آمدید؟» ما می خندیدیم و می گفتیم « آره اونم با چه هواپیمایی» براش تعریف كردیم. قاه قاه می خندید. یك هفته ای كه مهدی توی خانه بستری بوده حمیدآقا و دوستانش به ش می رسیدند. بعد از یك هفته همه برگشتند ارومیه و ما تنها شدیم. با حلقه ی صفیه بازی می كرد از انگشتش در میاورد دوباره دستش می كرد. اخم كرد« اون روزی كه باید دستم می كردی، نكردی» مهدی دستش را زیر چانه گذاشت و گفت « چه اشكالی داره صفیه؟ حالا می كنم. اگه می دونستم زن اینقدر خوبه، زودتر ازدواج می كردم. اصلا تا دیپلم می گرفتم...» برای اینكه مهدی خنده اش را نبیند بلند شد به هوای چای آوردن و گفت« آره دیگه اونقدر صلوات فرستادی و نذر و نیاز كردی تا یه زن خوب نصیبت شد. خودت هم كه كوپنی هستی اگه خدا بخواد ماهی یكبار اعلام میشی معلومه كه خوش می گذره.» مهدی از خنده ریسه می رفت. گاهی می ماندم كه او همان مردی است كه سر به زیر بود و به من نگاه نمی كرد؟ اما یك چیز را درست حدس زده بودم او مردی است كه همیشه در حال رفتن است؛ توی خانه بند نبود.حالش كه بهتر شد من باز تنها شدم. بعد از عملیات بیت المقدس بهش پیشنهاد كردند برود تبریز فرمانده سپاه تبریز بشود. اصرار می كردم |







