آرشیو وبلاگچمران 23 تیر 85 - 17:13 |
اگر آنان را نمی شناسی حق داری فکر کنی قرن ها پیش وقتی مجنون کنار مزار لیلی جان سپرد عشق هم مرد. اگر آنان را نشناسی حق داری فکر کنی لیلی از زمین و زمینیان قهر کرده دیگر در زمین جلوه نمی کند که چشمی او را ببیند دیگر مجنونی نیست عشق نیست جنون نیست اگر آنان را نشناسی حق داری در سوگ عشق بر قلبت سیاه بپوشانی اما باور کن لیلی هرگز قهر نکرده هنوز با هزار جلوه برون می آید بلکه او را ببینی بلکه مجنونش شوی لیلی دوستت دارد عاشقانه دوستت دارد مگر دلش می آید او را ندیده بمیری مگر دلش می آید بی عشق بمیری مگر دلش می آید جاودان نشوی مجنون نشوی پس چرا می بندی چشمانت را؟ اگر باور نداری آنان را بشناس همان ها که او را دیدند و مجنونش شدند تا باور کنی جز با او جز در کنار او عشق معنا ندارد و هرگز باور نکنی تا جلوه گاه او نشدی در تو جلوه کند! و هرگز باور نکن تا کسی او را نخواهد مجنون شود آنان را بشناس تا یقین کنی عشق بی او دروغ است فریب است عشق نیست چمران یکی از آنان بود ببین چطور در غاده اش لیلی را دید و چطور عاشق شد، مجنون شد زندگی پرفراز و نشیب مصطفی چمران، از ایران تا آمریكا و از جبلعامل لبنان تا دهلاویه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگهای افتخارآفرین است. چندی پیش، «غاده چمران» همسر لبنانی شهید چمران، بخشهایی از زندگی مشترك خود با مصطفی چمران را بازگو نمود و این اظهارات تحت عنوان كتاب «نیمه پنهان ماه» به چاپ رسید. بالاخره روی کاغذی که تمام شب مثل میت به او خیره مانده بود نوشت:از جنگ بدم می آید. پدرم بین آفریقا و ژاپن تجارت میكرد و من فقط خرج میكردم، هر طوری كه میخواستم. پاریس و لندن را خوب میشناختم، چون همه لباسهایم را از آنجا میخرید شب ها در بالکن می نشستم، گریه می کردم و می نوشتم.ازین جنگ که از اسلام فقط نامش را داشت با دریا حرف می زدم با ماهی ها با آسمان این ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ می شد. مصطفی اسم مرا پای همین نوشته ها دیده بود. من هم اسم او را شنیده بودم درباره اش هیچ نمی دانستم ندیده بودمش اما تصورم از او آدم جنگجوی خشنی بود که شریک این جنگ شد. سید غروی، روحانی شهرمان پیشم آمد و گفت:اقای صدر می خواهد شما را ببیند. امام موسی صدر استقبال زیبایی از من کرد از نوشته هایم تعریف کرد گفت بیایید با ما کار کنید گفتم من دریک دبیرستان دخترانه درس می دهم نمی توان رهایش کنم نمی خواهم امام موسی گفت:ما پول بیشتری به شما می دهیم عصبانی شدم گفتم من برای پول کار نمی کنم. آمدم بیرون. ایشان بزرگوارانه دنبال من آمد و معذرت گفت بعد بی مقدمه پرسید چمران را می شناسم یا نه گفتم اسمش را شنیده ام گفت:شما حتما باید او را ببینید. تعجب کردم، گفتم:من ازین جنگ ناراحتم.ازین خون و هیاهو، و هرکس را هم که درین جنگ شریک باشد نمی توانم ببینم امام موسی اطمینان داد که «چمران این طور نیست، ایشان دنبال شما می گشت.ما مؤسّسهای داریم برای نگهداری بچّههای یتیم. فكر میكنم كار در آنجا با روحیه شما سازگار باشد. من میخواهم شما بیایی آنجا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم. شش هفت ماه گذشت و من هنوز نرفته بودم موسسه اسم چمران برایم با جنگ همراه بود نمی توانستم بروم. یك شب در تنهایی همانطور كه داشتم مینوشتم، چشمم به یك نقّاشی كه در تقویمیچاپ شده بود، افتاد. یكی از نقّاشیها زمینهای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی میسوخت كه نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانهای نوشته شده بود: «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود». آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه كردم. هنوز پس از گذشت این مدّت، نمیتوانم نهایت حیرتم را در اوّلین برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصویر درك كنم. او كسی نبود جز «مصطفی چمران»... . مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فكر میكردم كسی كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او میترسند، باید آدم قسیای باشد، حتی میترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر كرد... . مصطفی شروع كرد به خواندن نوشتههای من، گفت:«هر چه نوشتهاید خواندهام و دورادور با روحتان پرواز كردهام» و اشكهایش سرازیر شد... . من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم. حجاب درستی نداشتم اما دوست داشتم چیزهای دیگری ببینم غیر ازین ریخت و پاش ها و تجمل ها ... از آن خانه که یک اتاق بیشتر نبود اما درش همیشه بروی همه باز بود خوشش می آمد بچه ها می توانستند هر ساعتی می خواهند بیایبند تو چه قدر جا خوردم وقتی فهمیدم باید کفشهایم را بکنم و بنشینم روی زمین! به نظرم مصطفی یک شاهکار بود. یادم هست در یكی از سفرهایی كه به روستاها میرفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیهای به من داد. اوّلین هدیهاش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز كردم دیدم روسری است. یك روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت:«بچهها دوست دارند شما را با روسری ببینند». من میدانستم بقیه افراد به مصطفی حمله میكنند كه شما چرا خانمیرا كه حجاب ندارد میآوری مؤسّسه، ولی مصطفی خیلی سعی میكرد ـ خودم متوجّه میشدم ـ مرا به بچهها نزدیك كند. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوام آنچنانی دارد، اینها روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد تو دیوانه شدی؟ این مرد بیست سال از تو بزرگتر است ایرانی است همه اش توی جنگ است پول ندارد همرنگ ما نیست حتی شناسنامه ندارد ارزش آدم ها به ظاهرشان و پولشان است به کسی احترام می گذارند که لباس شیک بپوشدو اگر دکتر است باید ماشین مدل بالا زیر پایش باشد روح انسان و این چیزها توجه کسی را جلب نمی کند با همه ی این ها مصطفی از طریق سید غروی مرا از خانواده ام خواستگاری کرد گفتند نه آقای صدر دخالت کرد و گفت من ضامن ایشانم. این حرف موثر بود اما اختلاف به قوت خود باقی ماند. فکر کردم با اجازه ی آقای صدر که حاکم شرع است ازدواج می کنیم اما مصطفی مخالف بود اصرار داشت با همه ی فشارها عقد با اجازه ی پدر و مادرم جاری شود می گفت:سعی کنید با محبت و مهربانی، آن ها را راضی کنید من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد پدرم موافقت کرد روز عقد مامان با من صحبت نمی کرد عصبانی بود. آن روز همین كه رسید خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفی شروع كرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا میخندی» و غاده كه چشمهایش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفی تو كچلی ... من نمیدانستم!» مصطفی هم شروع كرد به خندیدن... . ...گفتند داماد باید بیاید كادو بدهد به عروس. این رسم ماست. داماد باید انگشتر بدهد. من اصلا فكر اینجا را نكرده بودم. مصطفی وارد شد و یك كادو آورد، رفتم باز كردم دیدم شمع است. كادوی عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی هم كنارش بود. سریع كادو را بردم قایم كردم. همه گفتند چی هست، گفتم «نمیتوانم نشان بدهم» اگر میفهمیدند میگفتند داماد دیوانه است. برای عروس كادو شمع آورده مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. در واقع هیچ وجهی در مهریه ام نبود.. مادرم گفت:«حال شما را كجا میخواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم:میخواهم بروم مؤسسه با بچهها » مادرم رفت آنجا را دید، فقط یك اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت مادرم یك هفته بیمارستان بستری بود ... خودش او را برد بیمارستان سفارش کرد شما باید بالای سر مادرتان بمانید رهایش نکنید حتی شبها. مصطفی دست مادرم را میبوسید و اشك میریخت. مصطفی خیلی اشك میریخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از این همه محبت دستم را بوسید گفتم برای چی مصطفی؟ گفت این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده مقدس است گفتم خب مادر خودم بود مادر شما که نبود. گفت دستی که به مادرش خدمت می کند مقدس است کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد من از شما ممنونم که با این محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید. گفتم:بعد از همه ی این کارها که با شما کردند این طور می گویید؟ گفت:آنها حق داشتند چون شما را دوست دارند من را نمی شناسند و این طبیعی است که هر پدر و مادری می خواهد دخترش را حفظ کند.. روزی كه مصطفی به خواستگاریاش آمد مامان به او گفت:«شما میدانید این دختر كه میخواهید با او ازدواج كنید چطور دختری است؟ این صبحها كه از خواب بلند میشود هنوز رفته كه صورتش را بشوید و مسواك بزند كسی تختش را مرتب كرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كردهاند. شما نمیتوانید با مثل این دختر زندگی كنید، نمیتوانید برایش مستخدم بیاورید اینطور كه در خانهاش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت:«من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول میدهم تا زندهام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب كنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید شد، اینطور بود. حتی وقتهایی كه در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار میكرد خودش تخت را مرتب كند. میرفت شیر میآورد خودش قهوه نمیخورد ولی میدانست ما لبنانیها عادت داریم، درست میكرد. ... مامان همیشه فکر می کرد مصطفی بعد از ازدواج کارهای آنها را تلافی کند، نگذارد من بروم پیش آنها ولی مصطفی جز محبت و احترام کاری نکرد و من گاهی به نظرم میآمد مصطفی سعهای دارد كه میتواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختیهای زندگی مشتركمان در مدرسه جبل عامل را . خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد یتیم ... یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان ( كه لبنانیها رسم دارند و دور هم جمع میشوند ) مصطفی مؤسسه ماند نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نیامدید خانه پدرم» مصطفی گفت، الان عید است خیلی از بچهها رفتهاند پیش خانوادههایشان اینها كه رفتهاند وقتی برگردند برای این دویست، سیصد نفری كه در مدرسه ماندهاند تعریف میكنند كه چنین و چنان. من باید بمانم با این بچهها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اینها هم چیزی برای تعریف كردن داشته باشند». گفتم:«خوب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ و نان و پنیر و چای خوردید» گفت:«این غذای مدرسه نیست». گفتم:«شما دیر آمدید بچهها نمیدیدند شما چی خوردهاید» اشكش جاری شد گفت:«خدا كه میبیند». بارها به خاطر بچه ای که در خاککنار جاده نشسته و گریه می کرد ماشین را نگه می داشت پیاده می شد بچه را بغل می کرد می بوسید اشکهایش را پاک می کرد آن وقت تازه اشک های خودش سرازیر می شد بار اول فکر کردم بچه را می شناسد گفت نه نمی شناسم. مهم این است که این بچه ی یک شیعه است این بچه هزار و سیصد سال ظلم را به دوش کشیده و گریه اش نشانه ای ظلمیست که بر شیعه علی رفته. ظلمی که انگار تمامی نداشت و جنگ های داخلی نمونه اش بود بارها از مصطفی شنیدم سازمان امل را راه انداخت تا نشان دهد مقاومت اسلامی چه طور باید باشد. انقلاب که پیروز شد مصطفی رفت نامه فرستاد:امام از من خواسته اند بمانم و می مانم در ایران ممکن است بیشتر بتوانم به مردم کمک کنم تا لبنان. پانزده روز بعد نامه ی دوم آمد:بیا ایران. تا اینکه جنگ کردستان شروع شد مصطفی برای من درباره ی این جریان صحبت کرد درباره ی کردها و اینکه خودمختاری می خواهند.پرسیدم:چرا خودمختاری نمی دهید؟ مصطفی عصبانی شد و گفت:عصر ما،عصر قومیت نیست حتی اگر فارس بخواهد برای خودش کشوری درست کند من ضد آن ها خواهم بود در اسلام فرقی بین عرب و عجم و بلوچ و کرد نیست مهم این است، این کشور پرچم اسلام داشته باشد. گفت:اگر خواستید بمانید به خاطر خدا بمانید نه به خاطر من خیلی سختی کشیدم گفتم باید ایران را ترک کنی بیا برگردیم لبنان ولی مصطفی ماند به من می گفت:فکر نکن من آمدم پست گرفتم زندگی آرام خواهد شد تا حق و باطل هست و مادام که سکوت نمی کنی جنگ هم هست. بالاخره پاوه آزاد شد و من به لبنان برگشتم همین قدر که گاهگاهی بروم و برگردم راضی بودم مصطفی دقیق کارهایی که باید انجام می دادم می گفت. در لبنان بودم که شنیدم عراق به ایران حمله کرده فرودگاه بسته شده بود دست و پا زدم سریع تر خودم را برسانم ایران با یک هواپیمای نظامی موتور هواپیما آتش گرفته بود در هیاهوی اطرافیان آخرین نامه مصطفی را باز كرد و شروع به خواندن كرد:«من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس میكنم فریاد میزنم میسوزم و با تو میدوم زیر بمباران و آتش. من احساس میكنم با تو به سوی مرگ میروم، به سوی شهادت؛ به سوی لقای خدا با كرامت. من احساس میكنم هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره میكند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس كنید كه وجودتان در وجودم ذوب میشود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق كه مصیبت را به لذت تبدیل میكند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...». حتی حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون میآمد اما میگفت، «چطور كولر روشن كنم وقتی بچهها در جبهه زیر گرما میجنگند». غاده اگر میدانست مصطفی این كارها را میكند، عقب نمیآید اهواز میماند و اینقدر به خودش سخت میگیرد هیچ وقت دعا نمیكرد زخمی بشود و تیر به پایش بخورد. هر كس میآمد مصطفی میخندید و میگفت:«غاده دعا كرده من تیر بخورم و دیگر بنشینم سر جایم». آن وقت ها انگار در مصطفی فانی شده بودم نه در خدا . می گفتم مصطفی تو مال منی. و او درک می کرد می گفت:« هرچیزی از عشق زیباست تو به مُلکیت توجه می کنی. من مال خدا هستم تو هم. این وجود مال خداست» برایش می نوشتم« کاش یکدفعه پیر بشوی، تا نه کلاشینکف تو را از من بگیرد و نه جنگ» و او جواب داد که« این خودخواهی است اما من خودخواهی تو را هم دوست دارم. این فطری ست. اما چطور مشکلات حیات را تحمل نمی کنی؟ من تو را می خواهم محکم مثل یک کوه، سیال و وسیع مثل یک دریای ابدیت... تو می گویی مُلک؟مُلکیت؟ تو بالاتر از ملکی. من از شما انتظار بیشتر دارم. من می بینم در تو کمال و جلال و جمال.جایز نیست در وجود تو خودخواهی. تو روحی تو باید به معراج بروی تو باید پرواز کنی. چطور می توانم تصور کنم افتادی در زندان شب. تو طائر قدسی. می توانی از فراز همه حاجزها عبور کنی. می توانی در تاریکی پرواز کنی» آن شب قرار بود در تهران بماند قرار نبود برگردد...گفت« من امشب برای شما برگشتهام» گفتم « » نه مصطفی تو هیچ وقت به خاطر من برنگشتهای برای كارت آمدی با همان مهربانی گفت«امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعیدی بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپیما نبود. تو میدانی من در همه عمرم از هواپیمای خصوصی استفاده نكردهام ولی امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپیمای خصوصی آمدم كه اینجا باشم» وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز كشیده فكر كردم خواب است او را بوسیدم. مصطفی روی بعضی چیزها حساسیت داشت یك روز كه آمدم دمپاییهایش را بگذارم جلوی پایش خیلی ناراحت شد دوید دو زانو شد و دستهایم را بوسید... آن شب خیلی تعجب كردم كه وقتی حتی پایش را بوسیدم تكان نخورد احساس كردم بیدار است اما چیزی نمیگوید چشمهایش را بسته بود... و گفت:«من فردا شهید میشوم» ... ولی من میخواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمیشوم ... من فردا از اینجا میروم و میخواهم با رضایت كامل شما باشد... آخر رضایتم را گرفت ... نامهای داد كه وصیتش بود گفت تا فردا باز نكنید بعد دو سفارش به من کرد« اول اینکه ایران بمانید» گفتم ایران بمان چه کار؟ اینجا کسی را ندارم» گفت « نه تعرب بعد از هجرت نمی شود ما این جا حکومت اسلامی داریم و شما تابعیت ایران دارید نمی توانید برگردید به کشوری که حکومتش اسلامی نیست حتی اگر آن کشور خودتان باشد» گفتم « پس اینهمه ایرانی که در خارج هستند چه می کنند؟» گفت آن ها اشتباه می کنند. شما نباید به آن آداب و رسوم برگردید هیچ وقت!» دوم هم این بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم« نه مصطفی. زن های حضرت رسول(ص) بعد از ایشان...» که خودش تند دستش را گذاشت روی دهنم.گفت« این را نگویید این، بدعت است. من رسول نیستم» گفتم« می دانم می خواهم بگویم مثل رسول کسی نبود من هم دیگر مثل شما پیدا نمی کنم.». چرا داشت با فعل گذشته به مصطفی فكر میكرد؟ مصطفی كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت:«یعنی فردا كه بروی دیگر تو را نمیبینم؟» مصطفی گفت:«نه» غاده در صورتش دقیق شد و بعد چشمهایش را بست گفت:«باید یاد بگیرم، تمرین كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببینم» یقین پیدا كردم كه مصطفی امروز اگر برود دیگر بر نمیگردد. دویدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود ... مصطفی در اتاق نبود ....بعد بچهها آمدند كه ما را ببرند بیمارستان گفتند دكتر زخمی شده، من بیمارستان را میشناختم وارد حیاط كه شدیم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. میدانستم كه مصطفی شهید شده و در سردخانه است زخمی نیست. من آگاه بودم كه مصطفی دیگر تمام شد احساس میكردم خدا خطرات زیادی رفع كرد به خاطر مرد صالحی كه یك روز قدم زد در این سرزمین به خلوص ... مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی. خیلی اذیت شد. شبها گریه میكرد راه میرفت ..بیدار میماند ..آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سكینه خوابیده، آرامش گرفتم. چون ما در تهران خانه نداشتیم، در مسجد محل، محله بچگیاش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابیده بود من سرم را روی سینهاش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... . ... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفی را خاك كردند. آن شب باید تنها برمیگشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفی واقعا تمام شد... . آن وقت ها او اصلا فارسی بلد نبود نمی فهمید امام موسی و مصطفی با هم چه می خوانند؟ امام موسی خودش جریان فال حافظ را برای او گفت و بعد هم برایش فال گرفت. آمد که: الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها بعد از شهادت مصطفی از خانه بیرون آمدم چون مال دولت بود هیچ چیز جز لباس تنم نداشتم حتی پول داشتم خرج كنم ... . ... هر شب را یكجا میخوابیدم و بیشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفی ... . از لبنان كه آمدیم هرچه داشتیم گذاشتیم برای مدرسه و در ایران هم كه هیچ ... . میگفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یكجور نداشته باشم بهتر است ... . گاهی فکر می کرد به همین خاطر خدا بیش تر از همه از او حساب می کشد، چون او با مصطفی زندگی کرد با نسخه ی کوچکی از امام علی علیه السلام. همیشه به مصطفی می گفت « تو حضرت علی نیستی. کسی نمی تواند او باشد فقط حضرت امیر آن طور زندگی کرد و تمام شد» مصطفی هم چنان که صورت آفتاب خورده اش باز می شد و چشم هایش نم دار « نه درست نیست! با یان حرف دارید راه تکامل در اسلام را می بندید. راه باز است. پیامبر می گوید هرجا من پا گذاشتم امتم می تواند هر کس به اندازه ی سعه اش» به مصطفی می گفتم« من نمی گویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند بدبختند» مصطفی به شدت مخالف بود می گفت« چرا ما این همه عقده داریم؟ چرا می خواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا می پسندند نشان دهیم خوبیم؟ این آداب و رسوم ماست نگاه کنید این زمین چقدر تمیز است مرتب و قشنگ. این طوری زحمت شما هم کم می شود ، گرد و خاک کفش هم نمی آید روی فرش.» ما مجسمه های خیلی زیبا داشتیم که بابا از آفریقا آورده بود خودمان دوتا همه را شکستیم می گفت« این ها برای چه؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام. به همین سادگی» وقتی مادرم گفت« شما پول ندارید من برایتان وسایل خانه می آورم» مصطفی رنجید گفت« مسئله پولش نیست مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود» با مصطفی یک عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا، از مجاز به حقیقت و از خدا می خواهم که متوقف نشوم در مصطفی، همچنان که خودش در حق من این دعا کرد: «خدایا من از تو یك چیز میخواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من میخواهم كه بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! میخواهم غاده بعد از من متوقف نشود و میخواهم به من فكر كند مثل گلی زیبا كه در راه زندگی و كمال پیدا كرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. میخواهم غاده به من فكر كند، مثل یك شمع مسكین و كوچك كه سوخت در تاریكی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس كوتاه. میخواهم او به من فكر كند، مثل یك نسیم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوی كلمه بینهایت» |
عشق دروغ نیست 23 تیر 85 - 17:01 |
بسم رب المهدی ارواحنا الفداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش
... نمی شناختمشان برای همین بود که فکر می کردم قرن ها پیش، همان زمان که مجنون کمی بعد از لیلی در کنار مزار او به او پیوست عشق هم مرد
می خواندم در کتاب ها اما دیگر نمی دیدم
نمی شناختمشان و در سوگ عشق سیاه بر قلب پوشانده بودم
می دیدم که حسابگرانه ادای مجنون می گیرند می دیدم که دروغ را عشق می نامند می دیدم که لیلی را نمی دیدند جز خود را نمی بینند و شاید همین است که عشقشان دروغ است و جنونشان فریب
می پرسیدم یعنی لیلی قهر کرده دیگر رخ نشان نمی دهد مجنون شدنمان دیگر رویاست؟؟؟؟
نمی شناختمشان اما روزنه ای به قبلم تابید و آنان را نشانم داد
و یقین کردم که عشق دروغ نیست
ببین چمران همت باکری ها و ..... هزاران مجنون شاهدش
مجنون ترین به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنونِ مجرم به عشق را چه طور شلاق میزدند و او آرام و بلند و بافریاد فقط می گفت:«لیلی!» به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه لیلی چه طور در آتش عشق مجنون می سوخت و به هر زخم شلاق مجنون، زخمی بر او نقش می بست و او هم دور از او و در زندان خانه پدر و آرام و بلند و با فریاد فقط می گفت:«مجنون!»
به من گفت یا برام خواند، مادربزرگم گمانم، كه مجنون چه طور آواره بیابانها شد و زخم ها خورد و جان كنار پای معشوقش سپرد وقتی هنوز از اعماق جانش فریاد میزد:«لیلی!»
به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم كه چطور شعله آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته كه اینطور از قیس عامر توانسته بگوید. شاید همان روزها بود كه برای اولین بار به مجنون گفتم:«زنده بمان!»
عشق های كودكی اغلب كوچك اند.
بزرگ تر كه شدم، از خاطره و خطر و خون كه گذشتم، مجنون ها در خودم، با خودم، كنار خودم دیدم. مشق عشقشان حكایتها با خودش داشته بوده ست.
چمران اگر اسلحه به دست گرفت برود بجنگد، عاشقانه ترین لحظه ها را كنار لیلی اش ، كنار غاده اش گذراند كه توانست مرگش را پیشاپیش ببیند و به آن بخندد.
همت اگر گمگشته ترین مرد جزیره مجنون بود، مجنون لیلی اش هم بود، كه زنگ بزند و به او بگوید « ژیلا ! كاش یك ساعت این جا بودی تا باز معنی آرامش را می فهمیدم.»
و این مجنون، مجنون،مجنون.
نمی دانم چرا اسم این دو جزیره را گذاشته اند مجنون. شاید چون قربانگاه عاشق ترین مردانی بوده ست كه جنگ باعث شد بشناسم شان. قربانگاه ابراهیم و حمید و مهدی، كه اسم شان برای همیشه در قلبم با اسم مجنون به یادگار مانده است.پیشه شان عاشقی بود، مطمئنم، بروید از لیلی هاشان بپرسید. بروید از لیلی ابراهیم بپرسید. بپرسید وقتی ابراهیم رفت خانه خدا از خدا چه خواست.
بپرسید مگر نگفت:« ژیلا را به من برسان!»
بپرسید مگر نگفت:« فقط او میتواند مادر هر دو پسرم باشد.»
بپرسید مگر نگفت:« زخم تیر و تركش نمی خواهم. نمی خواهم ژیلا برای یك لحظه حتی نگران زخم های من باشد.» و مگر جز این شد؟ ابراهیم به لیلی اش رسید، هرچند سخت، هرچند دور، هرچند كوتاه. هر دو پسرش را هم به او سپرد. كه می دانست. و زخم تیر و تركش هم نخورد.تا روزهای مجنون،كه سرش از تن ...
و وای از مجنون، مجنون، مجنون.
همان روزها بود كه باز زیر لب و بلند و با فریاد به مجنون گفتم:« زنده بمان!»
حمید هم آن جا بود، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگی روزها نخوابیدن،كه وقتی آرامش تیری یا تركشی ربودش، لیلی اش با لبخندِ بغض گفت:« بهتر.حالا حمیدم می تواند كمی بخوابد.»
و همین است. از همین آتش می خواهم بگویم كه به جان من و هر كس كه این لبخند بغض را دیده افتاده است. لیلی را همیشه، من و ما و دیگران، پر آب چشم دیده ایم در فراق مجنون عاشقش. اما لیلی حمید فقط می خندید ... فقط می خندید. انگار از آرامش بخش ترین و شوخ ترین لحظه های عمرش می گوید وقتی از رفتن حمیدش برامان می گوید.حتی می خندد و قتی می گوید «گفتم بهتر.»
شرح این عشق ها را باید گفت. باید گفت هر كس كه رفته است لب مرز جنگیده است، مشق عاشقی ها كرده است.اول او با خودش جنگیده است، بعد با فراق دوری از لیلی اش، بعد پا در راه عشقی دیگر گذاشته است. آن لیلی دیگر. كه بهای عشقش فقط خون است.
خب بله. اشتباه من همین است. نه؛ بهای عشق هر لیلی یی خون است.گواه هم البته دارم. خونی كه مصطفی به عشق غاده ریخته است، یا ابراهیم برای ژیلا، یا حمید برای فاطمه،یا مجنون برای لیلی.
مهدی هم البته هست. كه باید بعد از حمید بماند بشنود:«او رفته به عراق پناهنده شده ست.»
یا خودش هم برود بگذارد دیگران بشنوند:«كاش مهدی توبه كرده باشد، وگرنه شهادتش ...»
یا دوستی بیاید بگوید:«حمید ماهی بود كه خورشید مهدی نگذاشت او زیاد دیده شود.»
از آنها گفتن و نوشتن، از بعد از دیدن واگویه ی دیگران، همیشه آرزوی من بوده است. تا این كه پیش آمد.
اشك ها خب، گفتن ندارد، بی اختیار می آمد وقتی نه حمید برگشت نه مهدی، آن هم در مجنون، مجنون، مجنون.
چه رازها در خود داری، مجنون، كه روایت راویانت به رنگینی رنگهای رنگین كمان است. سهم من از این قوس قزح فقط پر رنگ تر كردن لحظه های كم رنگ مجنون بوده است، با قلم موی قلمم، بی دست بردن در تپش های مستند ... تا باز بعد از سالها و برای همیشه و با فریاد به مجنون گفته باشم:«زنده بمان!»
مقدمه «به مجنون گفتم زنده بمان»
کتاب حمید باکری/فرهاد خضری/ انتشارات روایت فتح/ تلفن ۸۸۰۹۷۶۴ |
دعای فرج 23 تیر 85 - 16:57 |
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً بِرَحْمَتِكَ یا أَرْحَمَ الرّاحِمین |







