آرشیو وبلاگمی نویسم از تو... 27 مهر 86 - 13:31 |
من هستم و تو هستی و این روزهای بد می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود من هستم و تو هستی و حسی که بین ماست تا باد تو ی کوچه همین طور می وزد درباره تو، چشم تو تا فکر می کنم صدها هزار خاطره از ذهن می رود می خواهم از خود بنویسم چه می کشم اما غریبه غصه رهایم نمی کند این روزها بدون تو من غصه می خورم این روزها اگر تو بیایی چه می شود... پنهان نمی کنم به تو محتاجم و هنوز می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود...
|
به یاد یک دوست... 11 مهر 86 - 19:40 |
آخرین دیدار است من نگاهم پر اشک ولبانم بسته بسته از شکوه تکراری عشق او باز هم می خندد، خنده اش شیرین است با تلنگر به بیان پیشین ، باز هم می پرسد! گوییا باورش نیست که من من افسرده و تنها دیگر دیگر از کوچه تنهایی او به ملاقات دلش باز نخواهم آمد باز هم می پرسد« من تو را فردا به چه ساعت و کجا باز هم خواهم دید؟» باز هم می پرسد! و جوابش تنها دیده گریان من است ته آن کوچه پیر «زیر گیسوی بلند آن بید» باز هم می آیی؟ دستم از گرمی دستش تب دار می فشارد محکم با بیانی قاطع ولی این بار به لحنی دیگر من تو را خواهم دید « دل قوی دار قوی» قوی چون یک مرد....
|









