تبلیغات


__
آرشیو وبلاگ
ضرورت ها
31 شهریور 85 - 18:36

ضرورت ها

 

.مدیتیشن، یعنی خودتان باشید و عشق، یعنی سهیم شدن وجود خود با دیگری

 مدی تیشن به شما گنج می بخشد و عشق به شما کمک میکند آن را با دیگری سهیم شوید. این دو، بنیادی ترین چیزها هستند و بقیه ضروری نیستند

 

سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر

اول پرسید: چند روز در اینجا می مانی؟  مسافر گفت: سه ماه. پاپ گفت: پس می توانی خیلی جاهای رم را ببینی

 

.مسافر دوم در پاسخ پاپ گفت: من شش ماه میمانم

پاپ گفت: پس  تو بیشتر از همسفرت میتوانی رم را ببینی

مسافر سوم گفت: من فقط دو هفته میمانم

پاپ گفت: تو از همه خوش شانس تری. زیرا میتوانی همه چیز 

. این شهر را ببینی

مسافرها متعجب شدند. زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند. تصور کنید

اگر هزار سال عمر می کردید، متوجه خیلی چیزها نمی شدید، زیرا خیلی چیزها

را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمیتوان چیزهای زیادی

. را به تاخیر انداخت. با این حال، مردم این کار را میکنند

تصور کنید اگر کسی به شما میگفت، فقط یک روز از عمرتان باقی

است، چه می کردید؟ آیا به موضوعات غیر ضروری فکر میکردید؟ نه، همه ی آنها را فراموش

می کردید. عشق می ورزیدید، دعا و مراقبه می کردید، زیرا

.فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید

 

 

OshO

 

  • ارسال نظر (0)
آواتار مهربابا كی جی
30 شهریور 85 - 18:49





خدا و عشق یکی هستند و آنکه عشق الهی دارد خدا را دارد.


***


عشق الهی ما را با خودمان و سایرین صدیق می سازد..... عشق الهی داروی تمام مشکلات و مسائل ماست. عشق الهی ما را از هر گونه قید و بند رها می سازد. عشق الهی موجب می شود که گفتار، اندیشه و کردار ما درست و خوب باشد. عشق الهی موجب می شود که با تمام عالم احساس وحدت و یگانگی بنماییم. عشق الهی دلهای ما را پاک و هستی ما را نورانی می سازد.


***







نخستین درس در این مکتب دوست داشتن کسانی است که از آنها نفرت دارید. هرچه بیشتر دیگران را به شفقت و محبت یاد کنید خود را بیشتر فراموش می کنید و چون خود را بکلی فراموش کردید خدا را می یابید


مسافر
30 شهریور 85 - 18:22
مردی جهانگردی شنید روحانی مقدسی در سرزمین خاور زندگی می كند. وسایلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببیند. وقتی به خانه روحانی رسید او را در كلبه محقری تنها یافت در حالی كه در آن خانه جز یك قفسه كتاب و میز و صندلی چیزی وجود نداشت. مرد جهانگرد از روحانی پرسید: « پس وسایل خانه شما كجاست؟» روحانی پرسید: « وسایل تو كجاست؟» مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم.» روحانی نیز پاسخ داد: « من هم وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم ...»

مشكلات دیگران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
29 شهریور 85 - 19:13

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.


موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد


اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.


موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »


مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد


میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود


موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.


سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟


در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.


او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست


مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.


اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.


روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.


حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!


نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!


 


استعفا
28 شهریور 85 - 15:17

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول  می كنم


می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است .


می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم !


می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .


می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .


می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .


می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و   خوب هستند.


می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .


می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ..


می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و  به ...


این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما .


من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم


 


  نویسنده: سانیتا سالگا


Three Little Trees
27 شهریور 85 - 15:37
Once upon a mountain top, three little trees stood and dreamed of what they wanted to become when they grew up. The first little tree looked at the stars and said, "I want to hold treasure. I want to be covered with gold and filled with precious stones. I will be the most beautiful treasure chest in the world !"

The second little tree looked out at the small stream trickling by on its way to the ocean. "I want to be traveling mighty waters and carrying powerful kings. I'll be the strongest ship in the world !"

The third little tree looked down into the valley below where busy men and women worked in the busy town. "I don't want to leave theh mountain top at all. I want to grow so tall that when people look at me, they'll raise their eyes to heaven and think of God. I will be the tallest tree in the world."

Years passed. The rains came, the sun shone and the three little trees grew tall.

One day three woodcutters climbed the mountain. The first woodcutter looked at the first tree and said, "This tree is beautiful. It is perfect for me." With a swoop of his shining axe, the first tree fell. "Now I shall be made into a beautiful chest, I shall hold wonderful treasure," the first tree said.

The second woodcutter looked at the second tree and said, "This tree is strong, it is perfect for me." With a swoop of his shining axe the second tree fell. "Now I shall sail mighty waters," thought the second tree. "I shall be a strong ship for mighty kinds !:

The third tree felt her heart sink when the last woodcutter looked her way. She stood straight and tall and pointed bravely to heaven. But the woodcutter never even looked up. "Any kind of tree will do for me," he muttered. With a swoop of his shining axe the third tree fell.

The first tree rejoiced when the woodcutter brought her to a carpenters shop, but the carpenter fashioned her into a feedbox for animals. The once beautiful tree was not covered with gold nor with treasure. She was coated in sawdust and filled with hay for hungry farm animals.

The second tree smiled when the woodcutter took her to a shipyard, but no mighty sailing ship was made that day. Instead the once strong tree was hammered and saved into a simple fishing boat. She was too small and too weak to sail to an ocean, or even a river, instead she was taken to a little lake.

The third tree was confused when the woodcutter cut her into strong beams and left her in a lumberyard. ""What happened, " the once tall tree wondered ? "All I ever wanted was to stay on the mountain top and point to God."

Many, many days and nights passed. The three trees nearly forgot their dreams. But one night golden starlight poured over the first tree as a woman and her husband whispered. The mother squeezed his hand and smiled as the starlight shone on the smooth and sturdy wood. "This manger is beautiful," she said. And suddenly the first tree knew that he was holding the greatest treasure in the world.

One evening a tired traveler and his friends crowded into the old fishing boat The traveler fell asleep as the second tree sailed quietly out into the lake. Soon a thundering and thrashing storm arose. The little tree shuddered, she knew she didn't have the strength to carry so many passengers safely through the wind and the rain. The tired man awakened. He stood up, stretched out his hand and said, "Peace." The storm stopped as quickly as it had begun. And suddenly the second tree knew that he was carrying the king of heaven and earth.

One Friday morning, the third tree was startled when her beams were yanked from the forgotten woodpile. She flinched as she was carried through an angry jeering crowd. She shuddered when soldieries nailed a man's hands to her. She felt ugly harsh and cruel. But, on Sunday morning, when the sun rose and the earth trembled with joy beneath her, the third tree knew that God' love had changed everything. It had made the third tree strong. And every time people thought of the third tree, they would think of God. That was better than being the tallest tree in the world.

So the next time you feel down because you didn't get what you wanted, just sit tight and be happy because God is thinking of something better to give you.

 

بودا
26 شهریور 85 - 20:19

داستانی بسیار زیبا در مورد گوتام بودا وجود دارد.


 او به مریدانش خبر داد كه در روزی مخصوص، شب ماه تمام كه در پیش است، او از این دنیا خواهد رفت.
وقتی كه ماه تمام ناپدید شود، او نیز از میان خواهد رفت.
این تصادفی نادر است كه گوتام بودا در شب ماه تمام زاده شد، در شب ماه تمام به اشراق رسید و در شب ماه تمام از دنیا رفت.
هزران نفر از مریدان از هرگوشه و كنار شتافتند تا برای آخرین بار با او دیدار كنند.
اندوهی عظیم بر همگان حاكم بود ولی آنان اشك هایشان را نگه داشته بودند تا رفتنش را دشوار نسازند. و بودا از آنان پرسید، "اگر هر سوالی دارید __ زیرا كه من فردا در اینجا نخواهم بود __ اگر در قلبتان هنوز پرسشی هست كه آن را فاش نكرده اید، همین حالا بپرسید. قبل از اینكه بروم، می خواهم كه تمام مریدانم هشیار باشند و بدون هیچ پرسش. مایلم تا مریدانم همه پاسخ باشند، نه پرسش."
هیچكس چیزی نگفت. فقط آناندا گفت، "تو چهل و دو سال است كه هر روز و هر روز پیوسته به سوال های ما پاسخ داده ای __ ما هیچ پرسشی نداریم. ما فقط گردآمده ایم تا وقتی كه در معرفت كیهانی محو می شوی، كنار تو باشیم."
"ما از روزگاران قدیم تاكنون شنیده ایم كه هرگاه مردی بیدار می میرد و بدنش را ترك
می كند، معرفتش در سراسر كائنات پخش می شود. ما فقط می خواهیم كنار تو باشیم و مزه ای از معرفت تو را بچشیم."
و سپس بودا گفت، "خوب، پس با شما وداع می كنم. من در چهار مرحله می میرم: نخست بدنم را ترك می كنم، سپس ذهنم را ترك می كنم، بعد از آن قلبم را ترك می گویم و در چهارمین مرحله، توریاTurya ، در اقیانوس جهان هستی ناپدید می گردم."
چشمانش را بست و درست در همان لحظه مردی دوان دوان آمد و گفت، "من باید چیزی از او بپرسم. من سی سال است كه این را به تاخیر انداخته ام. در این سی سال، بودا بارها به شهر من آمده بود و من همیشه فكر كردم كه این بار نزدش خواهم رفت و سوالم را خواهم پرسید. ولی هر بار كاری پیش می آمد... و من به تاخیر می انداختم. فقط حماقت انسانی __ برایم میهمان آمده بود، سرگرم مشتریان بودم، مراسم عروسی بود و باید شركت می كردم. پس من به تعویق انداختن ادامه دادم، با این فكر كه عجله ای نیست و بار دیگر كه بیاید، آنوقت از او خواهم پرسید. ولی بازهم زنم بیمار می شد، گاهی خودم بیمار بودم...... و سی سال چنین گذشت. همین حالا شنیدم كه بودا دارد می میرد. حالا دیگر نمی توانم به تعویق بیندازم.
هیچ دلیلی نمی تواند مانع من شود."
ولی آناندا گفت، "تو قدری دیر آمده ای. او سفر دورنی اش را شروع كرده است: او تا اینجا دو گام پیش رفته است: می توانیم بدنش را ببینیم كه كاملاً ساكت شده است و در مورد انداختن ذهنش........ این فقط یك ذهن خالی است، باید آن را انداخته باشد. شاید قدری طول بكشد كه قلبش را نیز بیندازد، زیرا این قلب او بود كه عشق او را، سرورش را و سكوتش را تشعشع می كرد. او چهل و دو سال سخن گفت و این تقصیر تو است كه در این سی سال فرصتی نیافتی، این مشكل تو است."
ولی بودا بازگشت. تنفس او كه رفته بود، باردیگر بازگشت، قلبش دوباره شروع به تپش كرد. چشمانش را باز كرد و گفت، "آناندا، آیا می خواهی كه نسل آینده به یاد بیاورد كه وقتی كه انسانی تشنه سررسیده بود، عشق بودا چنان كوچك بود كه نتوانست دو گام بازگردد؟
و من هنوز زنده ام __ من همیشه مورد سرزنش قرار می گیرم. مانعش نشو، بگذار سوالش را بپرسد."
آن مرد برای نخستین بار بود كه بودا را می دید و آن هم در موقعیتی بسیار عجیب: هزاران نفر در سكوت نشسته بودند و چشمانشان پر از اشك بود. و بودا تقریباً بی جان بود: او دو گام به دورن رفته بود، فقط دو گام دیگر باقی بود و او بخشی از اقیانوس معرفت می گشت.
ولی انسانی كه عشق هست، حتی در چنین موقعیتی نیز عشق را تشعشع می كند. آناندا و سایر مریدان باورشان نمی شد كه برای مردی معمولی، كه حتی مرید هم نیست، كسی كه سی سال به تعویق انداخته..... ولی عشق و مهر بودا بی نهایت است. او از مرد خواست تا سوالش را بپرسد، ولی مرد چنان منقلب شده بود كه سوالش را ازیاد برد.
مرد گفت، "من همینقدر ارضا شدم و كافی است. همین عشق تو پاسخ تمامی سوالات من است. تو نیمه جان بودی و فقط برای اینكه پاسخ مردی معمولی را بدهی كه سوالش را برای سی سال به تعویق انداخته، بازگشتی. همین برای من كفایت می كند."
او پای بودا را لمس كرد و گفت، "بگذار من آخرین مرید تو باشم، مرا مشرف كن. من آمده بودم تا سوالی بپرسم، ولی اینك سوالی وجود ندارد __ در برابر عشق تو، تمامی پرسش ها ازبین می روند. و من نمی خواهم این فرصت را كه به دست تو مشرف شوم از كف بدهم."
وبودا آن مرد را مشرف كرد


__