
14 خرداد 88 - 14:57 |
در نامهای به ضرغامی: |
20 اردیبهشت 88 - 23:28 |
7 اردیبهشت 88 - 14:56 |
"جهان وازه درشتیست سنگین است صبوری می خواهد اما همین جهان به خاطر من روزی رو به روشنایی اغوش خواهد گشود ما به اقلیمی اسوده خواهیم رفت و رویاهای خویش را از خواب نا ممکن باران باز خواهیم گرفت" |
7 بهمن 87 - 03:53 |
بر روی سنگ قبرم نوشته بودند : 1306متولد شد و 1333مرد ... دروغ بود ... سال۱۳۰۶ سالی بود که من مردم و زندگی من پس ازسالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد ! ... سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم روحم با خنده گفت : شاعر این مسخره بازی ها را فراموش کن. بکسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی ! برو بخواب ! منهم خنده کنان رفتم خوابیدم ، چه خوابی ! چه خواب خوبی . کاش همه می فهمیدند ... ""کارو" |
4 بهمن 87 - 01:00 |
نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود " |
19 دی 87 - 19:50 |
تقدیم به همه زنان زن عشق می كارد و كینه درو می كند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.... برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است, ) دکتر علی شریعتی( |
8 دی 87 - 19:04 |
"شاید دیگر وقت آن شده که به رمانتیک ها هم نفرین کنیم؟"آقا معلم به عظمت و حضور لاک پشت ها که به آرامی در آب غوطه ور می شدند نگاهی انداخت و این سخن را زمزمه کرد! هیچ لاک پشتی به تلاطم و خفقان آب سد و آلودگی حزن آور اخیر آن راضی نیست ! و لیک همگی،خودرا با این دانایی،نادان می پندارند،شاید آنها هم منتظرند که کسی بیاید؟ شاید هم واهمه دارند؟شاید آنها هم عقده دارند و یا شاید خود را به دیوانگی می زنند ،یا شاید واقعا دیوانه اند.. کس چه می داند... آقا معلم خندید و دستی به موهایش که به حرمت باد آشفته شده بودند کشید و آهی سر داد و رو به سوی آبادی به راه افتاد..در راه سنگی از زیر پای آقا معلم لغزید و تمام سراشیبی را با سکوتی وحشت آور و گنگ ،تنها با صدایی دلخراش که بسان فکری مشوش دامنگیر روح آقا معلم شده بود بدون هیچ گلایه ای پیمود!آقا معلم به فردا صبح خندید و عید را به کلاغی که روی زمین بی جهت سایه ی خود را دنبال می کردتبریک گفت.کلاغ بی بهانه پر زد و رفت. آقا معلم پنداشت به سالیان دراز رفته و کوچه ای کاه گلی رامی پیماید، آن سوتر کسی از بی کسی می پرسد علی کجا ضربت خورده، می شنود :در بر محراب. بهت زده زبانش می لغزد : علی کجا و گلدسته و محراب کجا؟؟ ......... ومن امروز در این اندیشه ام که چقدر از قامت روزگاران خم شد تا ما از آن بیغوله بدین محفل پا بگذاریم ؟و این بار به دوش چه کسی سنگینی می کرد؟و اکنون سهم هر یک از ما ازین وداع آخرین چقدر است؟به راستی چه کسی مسئول است؟ من وتو که آزادگی را رها کردیم و به ندای تن پرنده گوش نسپردیم که محفل از درک ما عاجز است و قفش پنداشتیمش!یا جغدی که نه رنگ محفل را چشید نه روی ناچیز شعور را،تا آنجاکه از در چرکین دل خویشتن روز رادید و اولین پرواز پرنده را سرخ کرد غافل از اینکه او پرنده را به اوج بلند آزادگی سوق می دهد و خویشتن را به حضیض ترین دخمه های کور و نابجاترین شرح کسالت... به راستی کدام یک مسئولیم؟ و به راستی که نفرین به چنین بودن محو و ناگواری.. تقدیم به روح مهربان و زلال معلم طبیعت سبز نایاب که ناجوانمردانه ترور شد و شهر را در وهم و حزنی ناهمگون غوطه ور ساخت ... |
21 آبان 87 - 17:54 |
بدون شرح ************************** سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگویم کم و بیش چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم لب باز نکردم به خروشی و فغانی من محرم راز دل طوفانی خویشم یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم از شوق شکرخند لبش جان نسپردم شرمنده جانان ز گران جانی خویشم بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم هر چند "امین" بسته دنیا، نیم اما دلبسته یاران خراسانی خویشم
|
9 تیر 87 - 13:06 |
««ایدئولوژی هایی که ما را به من و تو و او تقسیم می کند،مبلغ نابودی انسان است.اندیشه ای که جمع شریف انسانی را به پراکندگی می خواند،اندیشه ای شیطانی است.من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایه بان دیگران است.::»» |























