پیام های کوتاه
salam man eradat daram motaasefane man shoma ra be ja na
3 هفته پیش
   
salam mer30 lotf darin shad bashin
1 ماه پیش
   
hekmate vazidane ba, raghsandane shakheha nist! emtehane rishehast!
2 ماه پیش
   
سلام آقا مانی. مهم خندیدن به همه عدد هاست عزیزم. صبح پرنده را فریاد كن.
2 ماه پیش
   
آقا مانی ارادت! خواستم گفتگو زنده بدم و حال و احاولی كنم كه متاسفانه نمی دونم چرا گفتگو زندم باز نمیشه! شاد باشی همیشه.
4 ماه پیش
   
نیست یک دم شکند خواب در چشم کس و لیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند..
__
14 خرداد 88 - 14:57

در نامه‌ای به ضرغامی:
هاشمی رفسنجانی خواستار فرصت برای پاسخگویی به احمدی نژاد شد


تهران - حیات

در پی طرح برخی مسائل از سوی احمدی نژاد در مناظره با موسوی که شب گذشته برگزار شد، دفتر هاشمی رفسنجانی در نامه‌ای به رئیس رسانه ملی خواستار تعیین فرصتی در اسرع وقت جهت پاسخگویی در این زمینه شد.

به گزارش حیات ، در نامه دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به عزت الله ضرغامی رئیس صدا و سیما آمده است: در پی مناظره شب گذشته (13 خرداد 87) در شبکه سه سیما میان آقای محمود احمدی نژاد و آقای میرحسین موسوی و نسبت دادن دروغ ها و تهمت های مکرر به شخص آیت الله هاشمی رفسنجانی و فرزندان ایشان و ایجاد شبهه در فضای انتخاباتی توسط آقای احمدی نژاد که فرصت دفاع و پاسخگویی نیز وجود نداشت، خواهشمند است قبل از پایان مهلت و در اسرع وقت فرصتی مناسب در همان شبکه جهت پاسخگویی و شفاف سازی در خصوص موارد کذب ادعا شده فراهم گردد.
پاپان پیام


  • ارسال نظر (0)
20 اردیبهشت 88 - 23:28

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.




7 اردیبهشت 88 - 14:56

"جهان وازه درشتیست

سنگین است صبوری می خواهد

اما همین جهان به خاطر من روزی رو به روشنایی اغوش خواهد گشود

ما به اقلیمی اسوده خواهیم رفت

و رویاهای خویش را از خواب نا ممکن باران باز خواهیم گرفت"


7 بهمن 87 - 03:53

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند : 1306متولد شد و

 1333مرد ... دروغ بود ... سال۱۳۰۶ سالی بود که من مردم و زندگی من پس ازسالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد ! ... سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم روحم با خنده گفت : شاعر این مسخره بازی ها را فراموش کن. بکسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی ! برو بخواب ! منهم خنده کنان رفتم  خوابیدم ، چه خوابی ! چه خواب خوبی . کاش همه می فهمیدند ...

                                                            ""کارو"


4 بهمن 87 - 01:00
نخست برای گرفتن کمونیستها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیکها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
و سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود "

19 دی 87 - 19:50

تقدیم به همه زنان

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....
برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به
لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و
در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع
قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و
فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این, رنج است,

) دکتر علی شریعتی(

8 دی 87 - 19:04

 

"شاید دیگر وقت آن شده که به رمانتیک ها  هم نفرین کنیم؟"آقا معلم به عظمت

و حضور لاک پشت ها که به آرامی در آب غوطه ور می شدند نگاهی

انداخت و این سخن را زمزمه کرد!

هیچ لاک پشتی به تلاطم و خفقان آب سد و آلودگی حزن آور اخیر آن راضی نیست !

و لیک همگی،خودرا با این دانایی،نادان می پندارند،شاید آنها

 هم منتظرند که کسی بیاید؟ شاید هم واهمه دارند؟شاید آنها هم عقده دارند و یا شاید

 خود را به دیوانگی می زنند ،یا شاید واقعا دیوانه اند..

کس چه می داند...

آقا معلم خندید و دستی به موهایش که به حرمت باد آشفته شده بودند کشید و آهی سر داد

و رو به سوی آبادی به راه افتاد..در راه سنگی از زیر پای آقا معلم لغزید و تمام سراشیبی را با

سکوتی وحشت آور و گنگ ،تنها با صدایی دلخراش که بسان فکری مشوش دامنگیر روح آقا معلم

شده بود بدون هیچ گلایه ای پیمود!آقا معلم به فردا صبح خندید و عید را به کلاغی که روی زمین بی

جهت سایه ی خود را دنبال می کردتبریک گفت.کلاغ بی بهانه پر زد و رفت. آقا معلم پنداشت به

سالیان دراز رفته و کوچه ای کاه گلی رامی پیماید، آن سوتر کسی از بی کسی می پرسد علی کجا

ضربت خورده، می شنود :در بر محراب.

بهت زده زبانش می لغزد : علی کجا و گلدسته و محراب کجا؟؟

.........

ومن امروز در این اندیشه ام که چقدر از قامت روزگاران خم شد تا ما از آن بیغوله

بدین محفل پا بگذاریم ؟و این بار به دوش چه کسی سنگینی می کرد؟و اکنون

سهم هر یک از ما ازین وداع آخرین چقدر است؟به راستی چه کسی مسئول است؟

من وتو که آزادگی را رها کردیم و به ندای تن پرنده گوش نسپردیم که محفل از درک

ما عاجز است و قفش پنداشتیمش!یا جغدی که نه رنگ محفل را چشید نه روی ناچیز

شعور را،تا آنجاکه از در چرکین دل خویشتن روز رادید و اولین پرواز پرنده را سرخ کرد

غافل از اینکه او پرنده را به اوج بلند آزادگی سوق می دهد و خویشتن را به حضیض ترین

دخمه های کور و نابجاترین شرح کسالت...

به راستی کدام یک مسئولیم؟ و به راستی که نفرین به چنین بودن محو و ناگواری..

                                                                             تقدیم به روح مهربان و زلال

                                                                             معلم طبیعت سبز نایاب که ناجوانمردانه

                                                                              ترور شد و شهر را در وهم و حزنی ناهمگون

                                                                              غوطه ور ساخت ...


21 آبان 87 - 17:54

بدون شرح

**************************

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم   

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم کم و بیش        

چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی       

 من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی  

عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم      

 شرمنده جانان ز گران جانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر 

 افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند "امین" بسته دنیا، نیم اما           

دلبسته یاران خراسانی خویشم


9 تیر 87 - 13:06

««ایدئولوژی هایی که ما را به من و تو  و او تقسیم می کند،مبلغ نابودی انسان

است.اندیشه ای که جمع شریف انسانی را به پراکندگی می خواند،اندیشه ای

شیطانی است.من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین

 پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد

و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایه بان دیگران است.::»»


12 بهمن 86 - 18:40

امروز با میلان کوندرا حرف می زدم..سرا پا دل و جان گوش بودم .. وقت رفتن به یادگار گفت:

((نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت ؛ پاک کردن حافظه آن است . باید کتابهایش را ؛ فرهنگش را ؛ تاریخش را از میان برد . بعد باید کسی را واداشت که کتاب تازه ای بنویسد . فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد ؛ تاریخ تازه ای را اختراع کند . کوتاه زمانی بعد ملت انچه بوده را فراموش می کند ؛ دنیای اطراف نیز همه چیز را حتی با سرعت بیشتری فراموش می کند . ))

تصمیم گرفتم حتی اگر یک نفر بخواند یا اصلا کسی نخواند ، آنچه می خوانم

از جوانی وطنم،نقشی به یادگار اینجابنا کنم....


کوروش بزرگ چگونه بوجود امد:

((آستیاژ)) پادشاه ماد که پایتختش شهر اکباتان (همدان) بود بعد از اینکه دختر جوانش موسوم به (ماندان) را به یکی از امرای پارس به اسم (کموبجیه) داد خوابی عجیب دید. استیاژ پادشاه ماد خواب دید که از بطن دخترش ماندان که او را به عقد و ازدواج کمبوجیه امیر پارس دراورده بود یک درخت انگور رویید و ساقه های ان درخت از هشت جهت به حرکت درامد و نه فقط تمام شهر همدان و کشور ماد را پوشانید بلکه در مدت بسیار کوتاهی تمام جهان از ساقه ها و برگهای ان درخت انگور پوشیده شدو هر قدر استیاژ جستجو کرد که پایتخت خود همدان و کشورش ماد را پیدا کند نیافت و انگاه صدای شیپور پاسبان عبور و مرور وی را خواب بیدار کرد/ چون در شش قرن قبل از میلاد مسیح در شهر همدان در چهارراه ها مامور عبور و مرور می ایستاد و به وسیله شیپور به سواران و ارابه ها و پیادگان راه میداد که از یک خیابان به خیابان دیگر بروند.
استیاژ که در کتیبههای به دست امده از بابل اسمش را به شکل ( ایشتوویگو) نوشته اندبعد از بیدار شدن از خواب به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احظار نمود و خواب خود را برای انها بیان کرد و خواست که ان خواب را تعبیر نمایند.معبرین بعد از مباحثه و مشورت خواب پادشاه را اینطور تعبیر کردند که از دختر او پسری بوجود خواهد امد که کشور ماد و سایر کشورها را تسخیر خواهد کرد و سلطنت ماد منقرض خواهد شد.
استیاژ تصمیم گرفت همین که دخترش ماندان وضع حمل کرد اگر پسر زایید ان طفل را به هلاکت برساند تا اینکه به سن رشد نرسد و دودمان سلطنتی ماد را منقرض ننماید. بعد از چند ماه ماندان دختر پادشاه ماد و زوجه کمبوجیه پسری زایید و به حکم پادشاه ان پسر را از ماندان گرفتند و شاه ان طفل را به یکی از ندیمان خود به اسم ( هارپاگوس) سپرد و گفت او را به قتل برساند.هارپاگوس کودک را نزد یک مرد شبان گاوچران به اسم ( میت ری داتس) برد و به او گفت این نوزاد را به صحرا ببر و در جایی بگذار که جانوران درنده در انجا فراوان باشند تا اینکه طفل را بخورند و معدوم کنند.
از قضا در همان روز زن( میت ری داتس )وضع حمل کرد و پسری مرده زایید و مرد گاو چران به پیشنهاد همسرش لباس شاهزاده را بر تن کودک مرده کرد و ان جسد کوچک را به صحرا برد و در محلی که جانوران درنده بودند قرار داد و جانوران جسد طفل را خوردند ولی لباسش به جا ماند و هارپاگوس ندیم پادشاه بعد از دیدن لباس یقین حاصل کرد که جانوران درنده پسر ماندان را خورده اند و به شاه گزارش داد که طفل از بین رفت. این خلاصه روایت مربوط به تولد کوروش است که هرودوت  مورخ یونانی نقل میکند.
کتزیاس پزشک و مورخ معروف و گزنفون مورخ و سردار جنگی مشهور در یونان نوشته اند: کوروش زود رشد کرد و وقتی به سن پانزده سالگی رسید اندامش شبیه به جوانان نوزده بیست ساله بود و به همین جهت قبل از وصول به سن سربازی داوطلبانه وارد خدمت ارتش شد و او را به خدمت پذیرفتند. کوروش بعد از اینکه وارد ارتش شد تحت تربیت قرار گرفت و سواری و شمشیرزدن و پرتاب کردن زوبین و تیراندازی و نیزه بازی و پرتاب کردن سنگ را فرا گرفت. روسایش در ارتش او را طوری مستعد دیدند که سرباز جوان پنجداک یعنی فرمانده یک جوخه پنج نفری و انگاه دکاداک یعنی فرمانده یک جوخه ده نفری و سپس لوشاک یعنی فرمانده نیم گروهان امروزی یعنی پنجاه نفر گردید و او را به کاخ سلطنتی استیاژ منتقل کردند یعنی جزو نگهبانهای مخصوص پادشاه ماد شد.
                 
اگر راجع به زندگینامه کوروش بزرگ بخواهیم بنویسیم و روایات و گفته های مورخان ایرانی و یونانی را به رشته تحریر در بیاریم چند جلد کتاب میشود و بصورت خیلی خلاصه و اجمال به سرگذشت کوروش بزرگ میپردازیم.
بعد از اینکه نینوا پایتخت اشور ویران شد/ دیگر یک قدرت مرکزی در اشور وجود نداشت که ایران را مورد تاخت و تاز قرار دهد ولی گاهی بعضی از افراد اشوری به خاک ایران حمله ور میشدند و از جمله عده ای از اشوریها در منطقه ای که امروز به اسم کرمانشاه خوانده میشود مبادرت به دستبرد میکردند و کوروش که ان موقع در ارتش استیاژ شاه ماد بود و فرمانده یک لوش یعنی پنجاه سرباز را داشت مامور قلع و قمع انان شد و ماموریت خود را به اتمام رسانید و مردان اشوری دستگیر شدند و پنجداکها یعنی به اصطلاح امروز سرجوخه ها میخواستند سر اسیران را از بدن جدا نمایند و به همدان ببرند و کوروش مانع شد. کوروش گفت اینها اسیر هستند و اسیر را نباید به قتل رسانید و اگر ما اسیران را به قتل برسانیم چه تفاوت بین ما و اشوریان است که اسیران را به قتل میرسانند یا کور میکنند؟؟
هر زمان که قشون کشی بود استیاژ از قشون سان میدید / ارتش به فرماندهی هارپاگوس در یک جلگه وسیع و مسطح صف بست و افسران مقابل واحهای خود قرار گرفتند و از جمله کوروش که فرمانده یک گروهان بود مقابل گروهان خویش ایستاد. استیاژ سوار بر اسب اهسته از مقابل واحدهای قشون عبور میکرد و هارپاگوس فرمانده قشون در قفای او می امد و فرماندهان واحدها را نام میبرد تا اینکه به کوروش رسید.
قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای استیاژ بصورت کوروش دوخته شد و عنان اسب را کشید. استیاژ بدون پلک زدن کوروش را می نگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه بر نمیداشت/ ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از ایین سربازی / زیرا مقرر بود که فرمانده کل یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سرباز هم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد.
استیاژ پرسید ای جوان اسم تو چیست؟ فرمانده گروهان جواب داد پادشاها اسمم کوروش است. استیاژ پرسید پدرت کیست؟ افسر جوان گفت پادشاها همه میگویند که من پدر خود را نمیشناسم. کوروش که میدانست اگر هویت واقعی خود را بروز بدهد کشته خواهد شد جوابی داد که دروغ نبود. استیاژ خطاب به فرمانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی او را دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه است یا برادرش.بعد پادشاه ماد از کوروش پرسید که ایا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟ کوروش گفت پادشاها من هرگز او را ندیدم. این جواب هم راست بود و کوروش هیچگاه پدر خود را ندیده بود.
بصورت خلاصه استیاژ به این مسئله شک برد و  به هارپاگوس ماموریت داد که بفهمد پدر کوروش کیست / هارپاگوس کوروش را به کاخ فراخواند و متوجه شد او همان پسر ماندان دختر استیاژ و همسر کمبوجیه امیر پارس است که برای نابودی او را میت ری داتس داده بود. هارپاگوتس میدانست اگر پادشاه ماد مطلع شود که کوروش نوه خود اوست به خاطر اهمال خود هارپاگوس را به قتل میرساند به همین علت کوروش را به همراه دو افسر دیگر بعنوان طلایه دار به فارس فرستاد. و کوروش بعنوان افسر طلایه دار پادشاه ماد پیش کمبوجیه پدرش رفت . از ان طرف هم استیاژ متوجه رفتن کوروش گردید و متوجه شد که کوروش نوه خود اوست و به همین مناسبت پسر هارپاگوس بنام کدن را بطرز فجیعی به قتل رساند .
کوروش به همراه پدرش سه سال با استیاژ جنگید. در قسمت بعدی چگونگی به قدرت رسیدن کوروش  و همچنین مابقی سرگذشت کوروش را به رشته تحریر میاورم

 

در خصوص وقایع جنگ سه ساله کوروش بزرگ با استیاژ اطلاعات درست و کاملی وجود دارد که راجع به به سازمان قشون او و شماره افسران و سربازان و پزشکان و دامپزشکان و طباخان است. در اغاز جنگ کوروش سی هزار و سیصد و سی و سه نفر سرباز داشته / که در ان ارتش بیست پزشک و ده دامپزشک به کار اشتغال داشتند و فزونی شمار پزشکان نسبت به دامپزشکان نشان میدهد که کوروش برای جان سربازان پیش از دواب قایل به ارزش بوده است.
نکته ای که باید ذکر شود اینکه در ارتش کوروش در پایان جنگ سه ساله با استیاژ مقرراتی جالب توجه برای بهداشت وجود داشته که حتی امروز هم که قرن بیست و یکم میلادی است تولید تحسین و حیرت میکند و ان اینکه هنگام مسافرت / سربازان کوروش اب را می جوشانیدند و بعد از اینکه خنک میشد در قمقمه های خود میریختند و می نوشیدند و معلوم میشود که این رسم ان موقع در فارس متداول بوده / چون بعید است که خود کوروش که ان موقع هنوز در عنفوان بود به راز جوشانیدن اب پی برده باشد.
عاقبت کوروش بزرگ در بهار سال ۵۵۳ قبل از میلاد استیاژ را بکلی شکست داد و وارد شهر اکباتان گردید . خود کوروش میگوید : وقتی استیاژ بر اثر محاصره شدن مجبور گردید تسلیم شود من سپردم که با وی به احترام رفتار کنند زیرا عقیده دارم که با هر پادشاه باید به احترام رفتار کنند و از ان گذشته استیاژ جد مادری من بود و هر گاه نسبت به او بی احترامی میکردند به منزله توهین نسبت به من محسوب میگردید.هنگامیکه وارد کاخ استیاژ شدم دختری که یک دسته گل سرخ معطر در دست داشت به استقبال من امد و ان دسته گل را به من داد و گفت به خانه ما خوش امدی...
گفتم ای دختر تو کیستی؟ او گفت من دختر استیاژ هستم. پرسیدم ایا خواهرت ماندان را میشناسی؟ او گفت چگونه ممکن است که من خواهر بزرگم ماندان را که همسر کمبوجیه بود نشناسم و ایا راست است که کمبوجیه در جنگ کشته شده؟   گفتم بلی ای دختر پدر من کمبوجیه سال گذشته در جنگ با پدر تو کشته شد. بعد از او پرسیدم اسم تو چیست؟؟
او جواب داد نام من (( امی تیس)) است. گفتم : هم اسم تو گل سرخ است و هم برایم گل سرخ اوردی.
امی تیس که بقول خود کوروش همسر او و ملکه ایران شد . او دختری بسیار زیبا و با نشاط بود. واضح است که امی تیس دختر کوچک استیاژ خاله کوروش بود و پادشاه ایران با خاله خود ازدواج کرد ولی در ان موقع این ازدواج مشروع و قانونی به شمار میرفت و کوروش مبادرت به کار خلاف نکرد
کوروش از زمانی که پادشاه ماد و پارس یعنی پادشاه ایران شد با همه سر صلح داشت و می خواست با تمام ملل جهان با مسالمت زیست نماید و همزیستی مسالمت امیز را اول مرتبه کوروش در جهان متداول کرد و بدان عمل نمود . کوروش بعد از اینکه پادشاه ایران شد مبادرت به ساختن اولین شهر نمونه کرد که بعد شهرهای دیگر ایران/ همچنان در دوره سلطنت کوروش از روی ان شهر نمونه ساخته شد. شهر نمونه مزبور که اینک خرابه هایش نزدیک قریه ای به اسم مشهد مرغاب در فارس است به اسم  پازارگادس خوانده میشد که امروز بیشتر انرا پاسارگاد میگویند. خرابه های شهر پاسارگاد امروزه دو کیلومتر و نیم طول و هفتصد متر و در بعضی نقاط هشتصد متر عرض دارد/ ولی این خرابه ها بازمانده تمام شهر پاسارگاد نیست بلکه فقط بازمانده کاخ سلطنتی میباشد و شهر پاسارگاد خیلی بیش از این وسعت داشته است و تنها قسمت وسیع شهر به مناسبت اینکه با مصالح درجه یک و بخصوص سنگ ساخته نمیشد از بین رفته ولی خرابه های سلطنتی باقی مانده است. مهندسین و معماران ایرانی که نقشه ان شهر را کشیدند شهری بوجود اوردند که از لوله های گاز و کابل جریان برق و تلفن گذشته / فرقی با شهرهای جدید ندارد. چون در ان شهر جریان اب لوله بود و مجرای فاضلاب اب هم وجود داشت و در ان موقع در هیچ یک از نقاط اروپا شهری نبود که اب لوله و مجرای فاضلاب داشته باشد.
از این قسمت از زبان خود کوروش بزرگ می نویسم: من بعد از اینکه به سلطنت رسیدم متوجه شدم که در ادیان گوناگون مبدا یکی است و تمام اقوام دنیا یک چیز را می پرستند و فقط الفاظ و وسائل رسیدن به مبدا بین انها فرق میکند. من چون فهمیدم که در تمام ادیان مبدا یکی است / متوجه شدم که مخالفت کردن با دین اقوامی که دین انها غیر از دین من است لجاجت می باشد و دور از صلاح سلطنت است. من متوجه شدم که اگر اقوام را ازاد بگذارم که دین خود را بپرستند و همانطور که به دین خود احترام میگذارم به دین انها احترام بگذارم یکی از علل بزرگ عدم رضایت ها و شورش ها از بین خواهد رفت.
بعضی از موبدان دین من/ روش مرا نمی پسندیدند و مرا مورد نکوهش قرار میدادند که چرا به ادیان اقوام دیگر احترام میگذارم ولی من چون می دانستم عملم مقرون به صلاح است به ایراد انها اعتنا نمی کردم و نتیجه عمل نشان داد که من درست فهمیده بودم / زیرا از روزی که من اقوام را ازاد گذاشتم که دین خود را بپرستند و به انها ثابت کردم که به دینشان احترام میگذارم / هرگز در کشور وسیع من اتفاق نیفتاد که شورش و طغیانی بروز کند که ناشی از دیانت باشد و اکنون در کشور من که یک سر ان سند ( یعنی هندوستان ) و یک سر دیگرش یونی میباشد / ۱۵ نوع دین وجود دارد و هر گروه از مردم یک دین را می پرستند و من همه انها را به یک چشم نگاه میکنم و برای هیچ یک از انها از لحاظ مذهبی قائل به رجحان نیستم...

http://zegorat-iran.blogfa.com/


__