userinfo close

پیام های کوتاه

رویا آزادی , roya5876
سلام با اینکه نمیدونم چرا؟ ولی ممنون از اینکه منو حذف کردید موفق باشید.
1 هفته پیش
   
پرنیان   ف , takhoda
سلام قدیمیه نزدیک... چه خبر ...از اصله خودت؟ دلت خوب است ایا ؟؟
3 ماه پیش
   
شکلاتی   , r_soltany
ممنون از تصویرهای زیبایی که توی شازده ثبت میکنید ... از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم مرسی
1 سال پیش
   
سلدا احمدی , askyetar
اگر میخواهید اندام زیبایی داشته باشید حتما به این سایت یه سری بزنید!!!!!!!!...................wwww.panashop.ir
1 سال پیش
   
مسعود   , masood_kohan
دوستی این نیست که منتظر شیم دوستمون داشته باشن! دوستی اینه که بی انتظار دوست داشته باشیم!
1 سال پیش
   
"مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!"

علی ک

zurbayeyunani

مرد 30 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 3 ماه و 26 روز سن کلوبی ،
من از اول بوده ام، معمای منعکس؛ لابلای دلتنگی گیسوانی که دستان رها شده کودکی را در ازدحام تردید آدمها می فهمید.. و اما ...
 
19:11 1386/10/23

این عکسو پرنیان فرستاد

در حال و هوای پدر آسمونی... حیفم اومد که بقیه نبینن..

8-grand-father.jpg


  • ارسال کامنت(1)
21:13 1386/09/29

 

هنوز اندکی به آخر قصه ی پاییز مونده ،که دیشب برف با پشت بام خانه مان بگو مگو کرد

من به خیالی به پشت بام  رفتم ، هجوم برف را به اهالی زمین به چشم خویشتن دیدم

خودم را مثل شعری زنانه به آغوش آسمون سپردم، ..برای لحظه ای در آن دور ها ی آسمون زنی

دیدم،جامه ای سرخ به تن داشت.. وانگار برای کسی شعر می گفت...شعری مثل عصیان!

حال و هوایم مثل کودکی پاک که لذت یک گناه اونو آشفته کرده منو به فضای زنی زمستانی برد..

به یاد فروغ:

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود..
 

 

 


14:36 1386/09/1

آن قدر غرق در اعماق خود بودم که هیچ  ممکن نبود مرا

 به هوش آورد مگر این فریاد دلگیر  که گوشم نه بلکه سراسر

وجودم را به لرزه در آورد: "سرکار به خدا .به جان...که ما خواهر و برادریم:"

برای فرزندان انقلاب:

مترسک جان نترس.هیچ ابدیتی نیست.این جا مامن توست.!

مترسک جان جامه ی سیاهت را به دور افکن..بگذار قناری رها باشد..

مترسک تا به کی سیاه پوش می مانی..بگذار گلوی قناری سرخ بماند!

گیرم که ادمک ها گرسنه هم نباشند درد همواره به پاست..

مگر می توان چشم های خود را به ندیدن عادت داد...

مترسک جان دل من از جنس دل همه ی ناگفته های دنیاست..چه کسی گفته که  تو دل نداری.

چه روز و شب ها که خود را به نشنیدن و ندیدن زدی بلکه پرنده ای به آسودگی، ای بسا دمی بیاساید..

چه روز ها که مشوش و مغشوش بودی..چه روزگاران که ...!

آی مترسک جان بیش از این ساکت منشین..لب بگشای..زمین در هراس است...فریاد کن..

دست ور دار..بگذار بچه های گنجشک  خانه ی من، سیر اگر نه، دانه ای بر چینند..

مترسک جان بگذار دانه ها بر چیده شوند مردمان من ریشه هاشان خشکیده است..

رویش سبز دانه ریشه می دواند مردان من ریشه ها را نمی بینند..

مترسک جان بگذار پرنده دمی آزاد باشد جوانان من آزادیشان جرم است و حکمشان آب سرخ..

به چله نشستگان من در حسرت نگاه دوست مانده اند..

آخر مگر نمی دانی مترسک جان، پاسبانان شهر مستند ومستان جامه ی مردان به تن کرده اند و مردانم چو دمی فریاد آزادگی سر دهند بر در مدرسه به دار آویخته شوند..

مترسک جان بگذار اگر بوییدن دوست جرم است .بگذار اگر دیدن رخ دوست حکمش قیمت نان است ، بگذار اگر جوانی من در کنج اتاقم کز کرده باشد بگذار من اگر می میرم ..مترسک جان تو بگذار پرنده های دیارم پرواز کنند..و فریاد آزادی و آزادگی سر دهند.بگذار فریاد  ایران  به خاک خفته ی من از دل دانه به گلوی پرنده بنشیند وندای تن پرنده وجود خدای را بلکه به لرزه  در آورد..

که کدامین پدر چنین، چنان که اینان کنند گلوی فرزند را می برد مبادا که

حرفی در نگاه و فریادی در گلو خفته باشد!

مترسک جان بگذار اگر دستان من زنجیر است، تو بگذار که پرنده رها باشد

تو بگذار..

بلکه ندای تن پرنده پیام انقلابی باشد برای جوجه های بهت زده در لانه!!!

 

 

 

 

 

 


17:20 1386/07/19

خداجون:

تو كه یك گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

                    حیف باشد كه تو باشی و مرا غم ببرد


22:26 1386/06/5

 


((    در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
    این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند
و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید)) 

صادق هدایت


22:10 1386/03/31

 

..رفتن آغاز كردم..هیچ كجا مقصد نبود..مقصد اگر بود رفتن بود

هیچ كجا كه این جا نبود.

قدم هایم ارام تر از سیر چشمان من _خیره نگاه رنگتر از آنجا _

هیچ مامنی جا نداشت.

جا كه می یافتم هر جا بود...هیچ كجا كه جا نبود..جان من بود

تو نگاه ..من نگاه..تو لبریز ...من نگاه..تو شوق من محو نگاه

آنجا فاصله نبود..جاده بود..جاده كه همراه بود...

ناگهانم كه معنا كرد ...كه چنین برهنه یافتمش

ناگهانم بود كه با ما نبود..

صید. من .راه .من .واله و شیدا تو

بی تو من صید نگاه..آه كه من اهل این جا نبود..از ملك رها بود

هیچ كجا مقصد من نبود..رفتن بود..

تو بگو رفتن به كجا بود...كه این جا نبود..!!.


20:26 1386/03/8

 

 بیدارکه می شدم

بوی کبوتر می دادم..چشمانم که باز کردم

حس آب را داشت..

پاورچین سراغ آب را گرفتم که درآینه

صبح را دیدم..

از لا به لای مژه هایم

 به آسمان وتاریک روشنش نگریستم

ماه را لمس کردم...

نفسی عمیق کشیدم

                 و خدای را با تمام وجودم

                 به اعماق تن و جانم روانه کردم...

                                         


05:22 1386/03/4

 


 


یاد اولین سفرم به شمال كه می افتم..همیشه هنگام مسافرت سعی می كنم


بیشتر با تنهایی خودم كنار بیام...همون پنجره و همون طبیعت بیرون واسه حرف زدن كافی بود


ولی این بار مردی كه كنارم نشست انگار حس منو داشت...آدمی كنجكاو و جالب...


از اونایی كه به نظر میاد كم حرف و پر از حرفن...ولی سعی كردم آروم باشم..


كنجكاویش آدمو تحریك می كرد...


تا حدود یك شب فقط چند تا تعارف بین ما رد و بدل شد...


تاریكی عجیبی بیرون رو گرفته بود ..از دور تر شعله ای از آتش جلب توجه می كرد


اتوبوس نزدیك و نزدیك تر شده بود...تا جایی كه دیگه راه رو بسته بودند


تمام عمرم تصادف های زیادی رو به چشم دیده بودم  اما این چیز دیگری بود


وقتی كه پیاده شدم تازه فهمیدم كه حادثه بدتر از اونیه كه فكر می كردم..


صدای ضجه های زنی كه در گوشهای كنار جاده افتاده بود آدمو می سوزوند..


نزدیك تر كه رفتم به چشمان خود دیدم كه سری رو در آغوش گرفته ..انگار كه می خواست


با او یكی شه..یا او بر گرده یا خودش بره...


كمی ان طرف تر مردی در پی انتقام بود..ولی تلاشش بی فایده...


...


اتوبوس ما رو به هر زحمتی بود هدایت كردند و ما راه افتادیم..و دل به


شب دادیم..هنوز فكر حادثه بودم كه مرد گفت":


 


 


05:50 1386/02/14

وصیت نامه كوروش كبیر

اینك من از دنیا میروم بیست وپنج كشور جزء امپراتوری ایران است.
و در تمام این كشور ها پول ایران رواج دارد.
در آن كشور ها دارای احترام هستند . وایرانیان نیز
و مردم آن كشور ها در ایران دارای احترام هستند.
جانشین من (خشایار شاه) باید مثل من در حفظ این كشور ها بكوشد .
وراه نگهداری این كشور ها آن است كه در امور داخلی آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.


اكنون كه من از این دنیا می روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یكی از اركان قدرت تو میباشد.
زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست .
البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینكه از آن بكاهی .
من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان .


مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن.


ده سال است كه من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمی آیند و انبار ها پیوسته تخلیه می شود .
غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینكه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینكه همواره آذوقه دو و یا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد .
و غله جدید را بعد از اینكه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت. ولو دو یا سه سال پیاپی خشكسالی شود.


هرگز دوستان وندیمان خود را به كار های مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافی است
چون اگر دوستان وندیمان خود را به كار های مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.


من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ كانالی بوجود بیاورم كه از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تمام كردن این كانال هنوز به اتمام نرسیده تو باید آن كانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور كشتی ها از آن كانال نباید آنقدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتی ها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند.


اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینكه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند ، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی . با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند.


توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما .

هرگزعمال دیوان را بر مردم مسلط نكن و برای اینكه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم .
افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نكن .
اگر با آنها بد رفتاری كنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در میدان جنگ تلافی خواهند كرد.
ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد .
تا اینكه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند.
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینكه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو میتوانی با اطمینان بیشتری سلطنت كنی .
همواره حامی كیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش كه هركس باید آزاد باشد و از هر كیش كه میل دارد پیروی نماید



بعد از اینكه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزمانی كه میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، كه من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست وپنج كشور سلطنت میكردم ، و تو نیز مثل من خواهی مرد .
زیرا سرنوشت آدمی این است كه بمیرد.
خواه پادشاه بیست وپنج كشور باشد خواه یك خاركن و كس در این جهان باقی نخواهد ماند .

23:28 1386/01/25

    برای اسوه ی عزیز


    روحی که دائم به جسم تلنگر می زند:


                        با ترنمی از یاد طلایه داران آرام


                        و صلیبی که به زیبا کران جوانی مصلوب شده


                        مرام و مسلکی از روزگاران را به گردن آویخته


                        و خود آن قدر بزرگ که بزرگترین لطفی که می کند


                        به هیچ می بیند و می پندارد که وظیفه دارد..


         اسوه عزیز


                         کاش در این بحبوحه نروی و


                        امید های تاریک مانده را بلکه نگذاری که در نطفه خفه شود


                        و شاید که نگذاری و کمک کنیم که نگذاریم خاکمان


                                       ((یادگار گفتار ها و کردار ها و پندار های نیکمان ))


                        از این رو سیاه تر شود...


        اسوه جان


                      خاک من به تو نیاز دارد و سرزمینم با بودنت آرام است


                      کاش بمانی  و درک نمایی که چه رسالت سنگینی داری


                      کوچه ها و خیابان ها و محله ها خفته اندو


                      دختران امید به راه.. رو به در... چشم انتظار که کسی بیاید!


                     آآن ها از تنهایی واهمه دارند اسوه ی عزیز...!؟


      اسوه ی عزیز


                     کاش بمانی و به همه بگویی که بالا بلند و بلند بالا


                     گلاویز ددان نخواهی شد


                     و سپیده دمان بر آستانه ی شهر بیایی و با انگشتان اندیشه ات


                     شهر را بلکه بیدار کنی


                         باشد که خاک من رستنی دوباره را آغاز نماید


                         و باشد که کرک ها خوب خواندن را از سر بگیرند


                        و باشد که نامحرمان ایمان را..


     اسوه جان


                   گرگ هایی که مسئول قتل یوسف بودند تبرئه شدند


                   ولی گرگ هایی که مسئول خون همرزمان من و تو اند


                   درنده تر..خون آشام تر وناجوان مردانه تر از آنند که تبرئه شوند


                   من ایمان دارم...


                               بمان و دیارم را خالی از اندیشه مگذار


                                                                                      ...


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.