این عکسو پرنیان فرستاد
در حال و هوای پدر آسمونی... حیفم اومد که بقیه نبینن..

هنوز اندکی به آخر قصه ی پاییز مونده ،که دیشب برف با پشت بام خانه مان بگو مگو کرد
من به خیالی به پشت بام رفتم ، هجوم برف را به اهالی زمین به چشم خویشتن دیدم
خودم را مثل شعری زنانه به آغوش آسمون سپردم، ..برای لحظه ای در آن دور ها ی آسمون زنی
دیدم،جامه ای سرخ به تن داشت.. وانگار برای کسی شعر می گفت...شعری مثل عصیان!
حال و هوایم مثل کودکی پاک که لذت یک گناه اونو آشفته کرده منو به فضای زنی زمستانی برد..
به یاد فروغ:
آن قدر غرق در اعماق خود بودم که هیچ ممکن نبود مرا
به هوش آورد مگر این فریاد دلگیر که گوشم نه بلکه سراسر
وجودم را به لرزه در آورد: "سرکار به خدا .به جان...که ما خواهر و برادریم:"
برای فرزندان انقلاب:
مترسک جان نترس.هیچ ابدیتی نیست.این جا مامن توست.!
مترسک جان جامه ی سیاهت را به دور افکن..بگذار قناری رها باشد..
مترسک تا به کی سیاه پوش می مانی..بگذار گلوی قناری سرخ بماند!
گیرم که ادمک ها گرسنه هم نباشند درد همواره به پاست..
مگر می توان چشم های خود را به ندیدن عادت داد...
مترسک جان دل من از جنس دل همه ی ناگفته های دنیاست..چه کسی گفته که تو دل نداری.
چه روز و شب ها که خود را به نشنیدن و ندیدن زدی بلکه پرنده ای به آسودگی، ای بسا دمی بیاساید..
چه روز ها که مشوش و مغشوش بودی..چه روزگاران که ...!
آی مترسک جان بیش از این ساکت منشین..لب بگشای..زمین در هراس است...فریاد کن..
دست ور دار..بگذار بچه های گنجشک خانه ی من، سیر اگر نه، دانه ای بر چینند..
مترسک جان بگذار دانه ها بر چیده شوند مردمان من ریشه هاشان خشکیده است..
رویش سبز دانه ریشه می دواند مردان من ریشه ها را نمی بینند..
مترسک جان بگذار پرنده دمی آزاد باشد جوانان من آزادیشان جرم است و حکمشان آب سرخ..
به چله نشستگان من در حسرت نگاه دوست مانده اند..
آخر مگر نمی دانی مترسک جان، پاسبانان شهر مستند ومستان جامه ی مردان به تن کرده اند و مردانم چو دمی فریاد آزادگی سر دهند بر در مدرسه به دار آویخته شوند..
مترسک جان بگذار اگر بوییدن دوست جرم است .بگذار اگر دیدن رخ دوست حکمش قیمت نان است ، بگذار اگر جوانی من در کنج اتاقم کز کرده باشد بگذار من اگر می میرم ..مترسک جان تو بگذار پرنده های دیارم پرواز کنند..و فریاد آزادی و آزادگی سر دهند.بگذار فریاد ایران به خاک خفته ی من از دل دانه به گلوی پرنده بنشیند وندای تن پرنده وجود خدای را بلکه به لرزه در آورد..
که کدامین پدر چنین، چنان که اینان کنند گلوی فرزند را می برد مبادا که
حرفی در نگاه و فریادی در گلو خفته باشد!
مترسک جان بگذار اگر دستان من زنجیر است، تو بگذار که پرنده رها باشد
تو بگذار..
بلکه ندای تن پرنده پیام انقلابی باشد برای جوجه های بهت زده در لانه!!!
خداجون:
(( در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند
و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید))
صادق هدایت
..رفتن آغاز كردم..هیچ كجا مقصد نبود..مقصد اگر بود رفتن بود
هیچ كجا كه این جا نبود.
قدم هایم ارام تر از سیر چشمان من _خیره نگاه رنگتر از آنجا _
هیچ مامنی جا نداشت.
جا كه می یافتم هر جا بود...هیچ كجا كه جا نبود..جان من بود
تو نگاه ..من نگاه..تو لبریز ...من نگاه..تو شوق من محو نگاه
آنجا فاصله نبود..جاده بود..جاده كه همراه بود...
ناگهانم كه معنا كرد ...كه چنین برهنه یافتمش
ناگهانم بود كه با ما نبود..
صید. من .راه .من .واله و شیدا تو
بی تو من صید نگاه..آه كه من اهل این جا نبود..از ملك رها بود
هیچ كجا مقصد من نبود..رفتن بود..
تو بگو رفتن به كجا بود...كه این جا نبود..!!.
بیدارکه می شدم
بوی کبوتر می دادم..چشمانم که باز کردم
حس آب را داشت..
پاورچین سراغ آب را گرفتم که درآینه
صبح را دیدم..
از لا به لای مژه هایم
به آسمان وتاریک روشنش نگریستم
ماه را لمس کردم...
نفسی عمیق کشیدم
و خدای را با تمام وجودم
به اعماق تن و جانم روانه کردم...
یاد اولین سفرم به شمال كه می افتم..همیشه هنگام مسافرت سعی می كنم
بیشتر با تنهایی خودم كنار بیام...همون پنجره و همون طبیعت بیرون واسه حرف زدن كافی بود
ولی این بار مردی كه كنارم نشست انگار حس منو داشت...آدمی كنجكاو و جالب...
از اونایی كه به نظر میاد كم حرف و پر از حرفن...ولی سعی كردم آروم باشم..
كنجكاویش آدمو تحریك می كرد...
تا حدود یك شب فقط چند تا تعارف بین ما رد و بدل شد...
تاریكی عجیبی بیرون رو گرفته بود ..از دور تر شعله ای از آتش جلب توجه می كرد
اتوبوس نزدیك و نزدیك تر شده بود...تا جایی كه دیگه راه رو بسته بودند
تمام عمرم تصادف های زیادی رو به چشم دیده بودم اما این چیز دیگری بود
وقتی كه پیاده شدم تازه فهمیدم كه حادثه بدتر از اونیه كه فكر می كردم..
صدای ضجه های زنی كه در گوشهای كنار جاده افتاده بود آدمو می سوزوند..
نزدیك تر كه رفتم به چشمان خود دیدم كه سری رو در آغوش گرفته ..انگار كه می خواست
با او یكی شه..یا او بر گرده یا خودش بره...
كمی ان طرف تر مردی در پی انتقام بود..ولی تلاشش بی فایده...
...
اتوبوس ما رو به هر زحمتی بود هدایت كردند و ما راه افتادیم..و دل به
شب دادیم..هنوز فكر حادثه بودم كه مرد گفت":
برای اسوه ی عزیز
روحی که دائم به جسم تلنگر می زند:
با ترنمی از یاد طلایه داران آرام
و صلیبی که به زیبا کران جوانی مصلوب شده
مرام و مسلکی از روزگاران را به گردن آویخته
و خود آن قدر بزرگ که بزرگترین لطفی که می کند
به هیچ می بیند و می پندارد که وظیفه دارد..
اسوه عزیز
کاش در این بحبوحه نروی و
امید های تاریک مانده را بلکه نگذاری که در نطفه خفه شود
و شاید که نگذاری و کمک کنیم که نگذاریم خاکمان
((یادگار گفتار ها و کردار ها و پندار های نیکمان ))
از این رو سیاه تر شود...
اسوه جان
خاک من به تو نیاز دارد و سرزمینم با بودنت آرام است
کاش بمانی و درک نمایی که چه رسالت سنگینی داری
کوچه ها و خیابان ها و محله ها خفته اندو
دختران امید به راه.. رو به در... چشم انتظار که کسی بیاید!
آآن ها از تنهایی واهمه دارند اسوه ی عزیز...!؟
اسوه ی عزیز
کاش بمانی و به همه بگویی که بالا بلند و بلند بالا
گلاویز ددان نخواهی شد
و سپیده دمان بر آستانه ی شهر بیایی و با انگشتان اندیشه ات
شهر را بلکه بیدار کنی
باشد که خاک من رستنی دوباره را آغاز نماید
و باشد که کرک ها خوب خواندن را از سر بگیرند
و باشد که نامحرمان ایمان را..
اسوه جان
گرگ هایی که مسئول قتل یوسف بودند تبرئه شدند
ولی گرگ هایی که مسئول خون همرزمان من و تو اند
درنده تر..خون آشام تر وناجوان مردانه تر از آنند که تبرئه شوند
من ایمان دارم...
بمان و دیارم را خالی از اندیشه مگذار
...