تهران - حیات
در پی طرح برخی مسائل از سوی احمدی نژاد در مناظره با موسوی که شب گذشته برگزار شد، دفتر هاشمی رفسنجانی در نامهای به رئیس رسانه ملی خواستار تعیین فرصتی در اسرع وقت جهت پاسخگویی در این زمینه شد.
به گزارش حیات ، در نامه دفتر اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام به عزت الله ضرغامی رئیس صدا و سیما آمده است: در پی مناظره شب گذشته (13 خرداد 87) در شبکه سه سیما میان آقای محمود احمدی نژاد و آقای میرحسین موسوی و نسبت دادن دروغ ها و تهمت های مکرر به شخص آیت الله هاشمی رفسنجانی و فرزندان ایشان و ایجاد شبهه در فضای انتخاباتی توسط آقای احمدی نژاد که فرصت دفاع و پاسخگویی نیز وجود نداشت، خواهشمند است قبل از پایان مهلت و در اسرع وقت فرصتی مناسب در همان شبکه جهت پاسخگویی و شفاف سازی در خصوص موارد کذب ادعا شده فراهم گردد.
پاپان پیام
"جهان وازه درشتیست
سنگین است صبوری می خواهد
اما همین جهان به خاطر من روزی رو به روشنایی اغوش خواهد گشود
ما به اقلیمی اسوده خواهیم رفت
و رویاهای خویش را از خواب نا ممکن باران باز خواهیم گرفت"
بر روی سنگ قبرم نوشته بودند : 1306متولد شد و
1333مرد ... دروغ بود ... سال۱۳۰۶ سالی بود که من مردم و زندگی من پس ازسالها مرگ تحمیلی در ۱۳۳۳ شروع شد ! ... سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنانکه بود بنویسم روحم با خنده گفت : شاعر این مسخره بازی ها را فراموش کن. بکسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی ! برو بخواب ! منهم خنده کنان رفتم خوابیدم ، چه خوابی ! چه خواب خوبی . کاش همه می فهمیدند ...
""کارو"
"شاید دیگر وقت آن شده که به رمانتیک ها هم نفرین کنیم؟"آقا معلم به عظمت
و حضور لاک پشت ها که به آرامی در آب غوطه ور می شدند نگاهی
انداخت و این سخن را زمزمه کرد!
هیچ لاک پشتی به تلاطم و خفقان آب سد و آلودگی حزن آور اخیر آن راضی نیست !
و لیک همگی،خودرا با این دانایی،نادان می پندارند،شاید آنها
هم منتظرند که کسی بیاید؟ شاید هم واهمه دارند؟شاید آنها هم عقده دارند و یا شاید
خود را به دیوانگی می زنند ،یا شاید واقعا دیوانه اند..
کس چه می داند...
آقا معلم خندید و دستی به موهایش که به حرمت باد آشفته شده بودند کشید و آهی سر داد
و رو به سوی آبادی به راه افتاد..در راه سنگی از زیر پای آقا معلم لغزید و تمام سراشیبی را با
سکوتی وحشت آور و گنگ ،تنها با صدایی دلخراش که بسان فکری مشوش دامنگیر روح آقا معلم
شده بود بدون هیچ گلایه ای پیمود!آقا معلم به فردا صبح خندید و عید را به کلاغی که روی زمین بی
جهت سایه ی خود را دنبال می کردتبریک گفت.کلاغ بی بهانه پر زد و رفت. آقا معلم پنداشت به
سالیان دراز رفته و کوچه ای کاه گلی رامی پیماید، آن سوتر کسی از بی کسی می پرسد علی کجا
ضربت خورده، می شنود :در بر محراب.
بهت زده زبانش می لغزد : علی کجا و گلدسته و محراب کجا؟؟
.........
ومن امروز در این اندیشه ام که چقدر از قامت روزگاران خم شد تا ما از آن بیغوله
بدین محفل پا بگذاریم ؟و این بار به دوش چه کسی سنگینی می کرد؟و اکنون
سهم هر یک از ما ازین وداع آخرین چقدر است؟به راستی چه کسی مسئول است؟
من وتو که آزادگی را رها کردیم و به ندای تن پرنده گوش نسپردیم که محفل از درک
ما عاجز است و قفش پنداشتیمش!یا جغدی که نه رنگ محفل را چشید نه روی ناچیز
شعور را،تا آنجاکه از در چرکین دل خویشتن روز رادید و اولین پرواز پرنده را سرخ کرد
غافل از اینکه او پرنده را به اوج بلند آزادگی سوق می دهد و خویشتن را به حضیض ترین
دخمه های کور و نابجاترین شرح کسالت...
به راستی کدام یک مسئولیم؟ و به راستی که نفرین به چنین بودن محو و ناگواری..
تقدیم به روح مهربان و زلال
معلم طبیعت سبز نایاب که ناجوانمردانه
ترور شد و شهر را در وهم و حزنی ناهمگون
غوطه ور ساخت ...
بدون شرح
**************************
سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم کم و بیش
چون آیینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند "امین" بسته دنیا، نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

««ایدئولوژی هایی که ما را به من و تو و او تقسیم می کند،مبلغ نابودی انسان
است.اندیشه ای که جمع شریف انسانی را به پراکندگی می خواند،اندیشه ای
شیطانی است.من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین
پنهان نمی کند. نه ابرو به هم می کشد
و نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایه بان دیگران است.::»»
امروز با میلان کوندرا حرف می زدم..سرا پا دل و جان گوش بودم .. وقت رفتن به یادگار گفت:
((نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت ؛ پاک کردن حافظه آن است . باید کتابهایش را ؛ فرهنگش را ؛ تاریخش را از میان برد . بعد باید کسی را واداشت که کتاب تازه ای بنویسد . فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد ؛ تاریخ تازه ای را اختراع کند . کوتاه زمانی بعد ملت انچه بوده را فراموش می کند ؛ دنیای اطراف نیز همه چیز را حتی با سرعت بیشتری فراموش می کند . ))
تصمیم گرفتم حتی اگر یک نفر بخواند یا اصلا کسی نخواند ، آنچه می خوانم
از جوانی وطنم،نقشی به یادگار اینجابنا کنم....