رفیق من ، سنگ صبور غم ها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی!
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مَرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیایی همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج دِله نه خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
مے پسـندم پاییـز را
که معافـم مے کنـد
از پنـهان کردن ِ
دردے(!) که در صـدایم مے پیچـد ُ
اشکے(!) که در نگاهـم مے چرخـد ؛
آخر همه مـے داننـد
سـرما (!) خورده ام !! ...
همین ...
"...دایی در مورد بیاحترامی به او در جشن باشگاه استقلال، خاطرنشان کرد: من این مسئله را از خبرنگاران شنیدم. به هر حال از گذشته نیز دلقکهایی وجود داشتند. آدمهای کوچک زیاد بودند. من به این آدم کوچک خرده نمیگیرم اما از مسئولان و بزرگترهایی که آنجا در آن مراسم حضور داشتند انتظاری بیش از این دارم. آقای کوچکی که چنین کاری میکند باید بداند چیزی از من کم نمیشود و حتی اگر این آدمهای کوچک در جشن استقلال از من تعریف میکردند چیزی به من اضافه نمیشد ولی نباید این مسخرهبازیها و کارهای چیپ را انجام داد. من متاسفم برای آنهایی که در جشن استقلال چنین کاری کردند.
وی ادامه داد: استقلال دومین تیم ایران از نظر تعداد طرفداران است و این باشگاه بزرگ باید الگویی برای باشگاههای کوچک دیگر مانند ما باشد. چنین کارهای سبکی ارزش کار آنها را پایین میآورد اما من با چنین کارهایی کوچک نمیشوم. عزت و ذلت دست خداست.
دایی در مورد اینکه فرهاد مجیدی با فردی که به او بیاحترامی کرده، برخورد کرده، گفت: این نشان از شعور فرهاد مجیدی دارد و فرهنگ بالای او را میرساند. نباید برای یک لحظه خندیدن آدمها را مسخره کرد و چنین لوسبازیهایی درآورد. اگر قرار بر مسخرهبازی باشد، من میتوانم آقایان را به راحتی مسخره کنم. از نظر علمی، سابقه ورزشی، روابط اجتماعی و زندگی که دارند، میتوانم خیلیها را به مسخره بگیرم اما این مسائل در ذات آدمهای بزرگ نیست. اسلام دین بزرگ و قشنگی است و همه مسائل در آن آورده شده است. ما با اشتباهاتی که مرتکب میشویم به این دین لطمه میزنیم و با مطالب و دروغهایی که میگوییم و خودمان را مسلمان نشان میدهیم، به دین اسلام لطمه میزنیم. این دین ماست و ما میتوانیم در جهت ترویج آن با رفتار درست تلاش کنیم..."
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
من تعجب می کنم چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید
ما به پارس جنوبی!
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
حسین پناهی
چه عارف و صوفی شرقی و چه عارف و فیلسوف غربی، هردو برای مقولهی اخلاق و رفتارهای اخلاقی توجیهی عارفانه و دینی ارایه داده و تحلیل اخلاق را بر پایهی ایمان و مبتنی بر تایید الهی میدانند. چرا که در این صورت، زندگی اخلاقی نه برای خویشتن و نه برای همگان، بلکه تنها برای خدا جریان مییابد و انسان به مرحلهای خواهد رسید که هر فعلی را متصل به مصدر فعل و مؤید به امر الهی به قوه میرساند
ترس و لرز اثر کیرکگور
در سوگ ناصر حجازی
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :
این داستان مردی است كه كرنش را بلد نبود. مردی كه هرگز سرخم نكرد و خم نشد. به برابر هیچكس و نه هیچ چیز حتی برابر مرگ. داستان مردی كه ستاره شد، ستاره ماند و ستاره رفت.
میگویند ستارگان را خاموشی نیست و تنها از دیدگان دور میشوند. همانند ستارهها، همانند ناصر حجازی كه دیگر قامت پرصلابت او را نخواهیم دید و دلمان برایش تنگ خواهد شد. برای چهره مردانهاش، حرفهای صریحاش حالا باید برای دیدن دوبارهاش به خاطرههایمان برگردیم به عكسها و نوشتهها چرا كه ناصر حجازی دیگر كنار ما نیست. ناصر خان رفت، آن «مرد» رفت.
"من ناصر حجازی هستم. سرد و گرم روزگار را چشیدهام. عمری از من گذشته است. همواره سعی كردم از مردم جدا نباشم. همیشه با مردم بودهام، هرچه دارم از خدا و لطف و محبت مردم است. من و امثال من مدیون مردم هستیم. رفتم تا شاید دیگران بتوانند..."
ناصر حجازی مردی از جنس آذر و آتش بود. آرام نبود و قرار نداشت. اهل بازی نبود و همیشه خودش بود. شماره یك آبیها، ایران و آسیا 28 آذر 1328 در محله آریانای تهران چشم به دنیا گشود و 62 سال بعد زمین و زمینیها را برای همیشه ترك كرد.
او سنگربان نخست ایران و آسیا در دهه 50 بود و در جام ملتهای آسیا و بازیهای آسیایی قهرمان شد. در بازیهای المپیك و جام جهانی به میدان رفت و با آبیهای تهران در تخت جمشید و جام باشگاههای آسیا به بالاترینها رسید. هنوز هم ماندهایم كه چرا فدراسیون جهانی تاریخ و آمار فوتبال ناصرخان ما را دومین دروازبان قرن بیستم قاره كهن پس از محمد الدعایه عربستانی میداند. حجازی ما همیشه اول بود. همیشه یك بود. او فوتبالش را از نادر شروع كرد. از 1345 تا 1348 نادری بود و سپس راه تاج را در پیش گرفت. تا 1356 درون دروازه آبیها تهران ایستاد و پس از یك سال و نیم بازی برای شهباز دوباره به استقلال برگشت و تا پایان فوتبالش در سال 1365 كنار آبیها ماند، ولی در سال 1369 و با پیراهن محمدان بنگلادش دستكشهایش را آویخت!
ناصر حجازی در فاصله سالهای 1347 تا 1359 شصت و دو بار پیراهن تیم ملی ایران را پوشید و تنها به خاطر قانونی عجیب و معروف به قانون «29 سالهها» در 29 سالگی از تیم ملی كنار گذاشته شد.
حجازی پس از جام جهانی 1978 آرژانتین برای مدت كوتاهی با منچستریونایتد تمرین كرد و پنج بازی را نیز درون دروازه تیم ذخیرههای منچستریونایتد ایستاد. ولی همین مدت كوتاه و یا 5 بازی ناچیز دلیلی نشد تا سرالكس فرگوسن و شیاطین سرخ احوالپرسی او در دوران بیماری نشوند و از راه دور سراغ بازیكن تمرینی خود را نگیرند. آنها از راه دور جویای احوال بازیكن تمرینی خود شدند و ما در همین نزدیكی هم حال ستارهمان را نپرسیدیم! همینها بود كه دل «مرد» را به درد میآورد. چنان كه بهار هم نمیتواند حال و هوای ابری دلش را دگرگون كند. برای همین بود كه میگفت و مینوشت كه «غم قفس به كنار، آنچه عقاب را پیر میكند. پرواز زاغها بی سر و پا است.»
ناصر خان. چهل و یكمین دروازهبان شایسته فوتبال جهان آدم عجب و غریبی بود. عجیب و غریب ولی بزرگ، محترم و دوست داشتنی. «مرد» فوتبال ما همیشه كارهای خاص خودش را میكرد. مثل همان زمان در هجده سال بیشتر نداشت و به خاطر شكستن كتف نامش از سوی رایكوف مربی وقت تیم ملی خط خورد، ولی او را به صحبت قانع كرد و در نهایت هم حرفش را به كرسی نشاند.
یا همان زمان كه راه بنگلادش را در پیش گرفت. دروازهبان و مربی محمدان شد و با این تیم پرسپولیس مدعی در رقابتهای آسیایی حذف كرد و در جمع 8 تیم برتر آسیا قرار گرفت.
این هم تصمیمهای دور از انتظار «ناصرخان» نبود. او یكبار آبیها را با چیدمان 2ـ6ـ2 روانه شهرآورد تهران كرد و در نهایت هم نتیجه را 3 بر صفر واگذار به قرمزهای تهران.
او در تهران در دیدار پایانی جام باشگاههای آسیا هم تصمیم عجیبی گرفت و محمدعلی یحیوی را به جای پرویز برومند درون دروازه آبیها قرار داد. شاید این تصمیم باعث شد تا جوبیلو ایواتای ژاپن در تهران و برابر هواداران آبی در ورزشگاه آزادی جشن قهرمانی را برپا كند.
ناصر حجازی تمام عمرش را جنگید و مبارزه كرد، درست همانند 15 ماه پایان عمرش با سرطان ریه. او در مدرسه عالی ترجمه، مدرك لیسانس مترجمی زبان را گرفت، همانجا با همسرش آشنا شد، گرچه آتیلا و آتوسا حاصل این پیوند بودند، ولی دروازهبان فراموش شدنی فوتبال ایران ستارگان بسیاری در فوتبال ایران و جهان به همگان شناساند از جمله علی دایی، آقای گل فوتبال جهان و رحمان رضایی را.
فوتبال همه زندگیاش بود، ولی او هرگز نخواست تا یك بازیكن بازنشسته ولی خوشنام بماند.
او هیچ گاه در سایه نرفت. شنا بر خلاف جهت آب عادت همیشه آقای شماره یك ما بود.حالا او رفته است، ما ماندهایم بدون ناصر خان حجازی. فوتبال ایران دیگر ناصر حجازی خوش پوش و خوش گفتارش را ندارد.دلمان برایت تنگ میشود. برای تو، حرفهای صریحت و رفتار مردانه و مردمدارانهات.
حالا باید میان خاطرههایمان آن «مرد» را جستوجو كنیم.
حالا ما ماندهایم و چسبیدهها و خاطرههایی دیر و دور. به دورود آقای همیشه شماره یك .خداحافظ ناصرخان . خدانگهدار آقای حجازی، روحت شاد و سپاس كه اسطوره بودی، اسطوره ماندی و به دنبال باد نرفتی. یاد مردی و مردانگیات تا همیشه به خیر باد.
................
گزارش از محمد علیجانی بائی، خبرنگار ایسنا
برای همه مادران و زنان
برای مادرم و
برای خانم بهناز شفیعی که...
.............
"تـــرا ستایش می کنــــم
ترا که قلب سرشـــار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت چراغ راه ماست
امید و تکیه گاه ما
زندگی و هستی ماست
تـــرا ستایش میکنــــــم
ترا که می بخشایی ومهربانی بی توقعت رانثار میکنی
حجت بی اجر و مزدت را
تـــــرا ستایش میکنم
ترا که می سوزی و میکاهی
و برای مهر ورزیدن نه زمان می شناسی، نی مکان
و نه پشیمانی را پیشه میکنی
تـــرا ستایش میکنم
ترا ای مادر پاک ، ای روحانی پاک
ای سرچشمهء همه مهربانی ها، همه فدا کاریها و همه از خود گذشتی ها
تر ای مادر بخشاینده، ستایش میکنم
بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد
بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد
و بخاطر دامانت که ما را پروراندو لالایت که نشه خواب را در چشمان ما ریخت
و نگران سرنوشتمان
نگران خوب و بد
نگران خوشحالی و غمها بی پایانمان است
ترا ای مادر، ای روحانی مقدس
ستایش میکنم و در برابر عظمت روح
ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که
هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و میگویم
مادر! تو فرشته ای"
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم . . . نهراسم