userinfo close

پیام های کوتاه

کاش میشد از پنجره ی باز خیال، دستی دراز کرد و قاصدک عشق را در مشت گرفت ...

علی حقیقت

zero_point

مرد 31 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 5 ماه و 10 روز سن کلوبی ،
واقع بینم. از كمك به دیگران لذت میبرم در هر شرایطی و به هر اندازه‌ای كه بشه. سعی میكنم از احساسات دوری كنم و در ظا...
 
09:43 1386/08/20

آری ٫ پرواز در سكوت!

خدایا ! بارالها! دیگر نمی خواهم در زمین خاكیت پا بگذارم.

دیگر نمی خواهم در این عرصه گام بردارم. می خواهم پرواز كنم. آری ٫ پرواز!

پرواز در آسمان ٫ پروازی به سوی تو٫ تا ملكوت !

خدایا خسته ام ! خدایا خسته ام از این مردمان!

دیگر گوش شنوایی نیست كه گوش جان به حرف های ناگفته ام بسپارد.


 

دیگر هم دمی نیست كه غمخوار روزهای تنهاییم باشد.

خدایا این چه روزگاری است!!

كه آدمیان بدون ارتكاب جرم مجازات می شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمی شوند و می شكنند!

این چه دنیایی است كه هیچ كس خود نیست! كه همه نقاب و صورتك های زیبا به چهره دارند و وای به آن روز كه این نقاب ها كنار بروند!

این چه دنیایی است كه همه از عشق و محبت دم می زنند ولی دانه های نفرت در دل همه كاشته میشود!

این چه دنیایی است كه احساس و دل آدم ها دیگر ارزشی ندارد و چیزهایی كه وقتی مانند طلا ناب و باارزش بودند دیگر حتی كوچك ترین ارزشی ندارند!

خدایا ! بارالها! به من پر پروازی عطا فرما . آری ٫ پرپرواز! دو بال می خواهم برای پرواز. خدایا دیگر طاقت ماندن ندارم٫ نمی خواهم بمانم و شاهد این سیاهی ها باشم. خدایا ٫ دو بالی می خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقی الهی و آسمانی. خدایا ! پرواز كردن را به من بیاموز ٫ چگونگی پرواز در اوج ٫ می خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگینم را در این وادی جای بگذارم.

خدایا از تو آرامش می خواهم. می خواهم با آن دو بال همچون فرشته ای كوچك در هوای تو پرواز كنم٫ می خواهم هم دم سكوت و تنهایی باشم و دیگر دم برنیاورم. دیگر نمی خواهم گله كنم! از این دنیا ٫ از این مردمان ٫ دیگر گله ای ندارم!

می خواهم پرواز كنم ٫ پروازی همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبریایت. می خواهم از زمین خاكیت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         

خدایا ٫ عشق زمینیت را نمی خواهم ٫ خدایا چیزهای فانی را نمی خواهم ٫ من ابدیت را می خواهم٫ من عشق تو را می خواهم. خدایا ! درهای دلم را را بر روی همه ی امور دنیوی بسته ام٫ دیگر دل بستگی به این زمین خاكی ندارم. می خواهم پرواز كنم به سوی ملكوت. با عشقی كه تو به من ارزانی داشتی٫ عشقی مقدس كه هیچ گاه نابود نمی شود و همیشگی و پایدار است و با وزش نسیمی محو نمی گردد زیرا سرچشمه ی آن تویی.

خدایا دیگر سخن نمی گویم . سكوت می كنم٫ سكوت  و دم برنمی آورم تا نظری بر من افكنی و بال های مرا با عشقت توان پرواز بخشی تا پرواز كنم . پروازی در سكوت به سوی تو ای معبودم!

پروردگارم پذیرای من باش و آن چه را می خواهم به من عطا كن .              

 من پروازی را می خواهم كه مقصدش تو باشی . پرواز در سكوت را .    


  • ارسال کامنت(0)
14:56 1386/08/14
دلم برایت تنگ شده است.

به همین سادگی
توضیح دیگری ندارم
اینبار هم واژه ها مرا یاری نمی كنند
از این همه بیهوده بهانه اوردن خسته شده ام
گاهی باید همه چیز را به زبان ساده گفت
آری
چیز جدیدی خوانده ام كه می گوید:
باید بروی
باید فراموش شوی
و دیگر از تو هیچ چیزی نخواهد ماند
فقط مهم این است كه وقتی داری می روی
فكر می كنی
از اینجا می روی
و نباید هیچ وقت به آمدنت فكر كنی
و حتی به ماندنت.
متاسفم كه این شعر به سادگی من حرف نمی زند
ولی دوستش دارم
اگر بگویم دلم فقط برای رفتن تنگ شده است دروغ گفتم
چون رفتن ارزش به زبان آوردن دلتنگی را ندارد.
بگذریم؛
این چند خط پایین هم یكی از شعرهای قشنگ فریدون مشیریست كه شاید روان تر از شعر قبلی باشد:
تو نیستی كه ببینی.....

09:19 1386/08/9
در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می‌گذرد

عشق‌ها می‌میرند
                    رنگ‌ها رنگ دگر می‌گیرند

و فقط خاطره‌هاست
                    كه چه شیرین و چه تلخ
                                           دست ناخورده به جا می‌مانند.

21:40 1386/05/20

با تو مفهوم نگاهم ابدی خواهد بود
با تو قد خم من سرو قدی خواهد بود

بی تو محصول سفر، صفر مدور باشد
با تو جمع من و تو، یک عددی خواهد بود

با تو مرغوبترین حس جهان نزدیک است
بی تو احساس من از جنس بدی خواهد بود


بی تو یک دشت کتاب از ورقی ارزانتر
با تو لبخند، گرانتر سندی خواهد بود

بی تو از خوشه مهتاب ندارم سهمی
با تو آغوش فراخم سبدی خواهد بود


بی تو یعنی به خود حتی نتوانم برسم
با تو بر من به رسیدن مددی خواهد بود


بی تو عاکف چه نهد پای به زنجیر مراد
با تو تا مرز جنونم رصدی خواهد بود

10:07 1386/05/14

زمانی که سر آشپز معروف گوگل ، چارلی آیرز Charlie Ayers، معروف به شف چارلی، در سال 1999 در گوگل استخدام شد کارمند شماره 40   بود و تنها برای کمتر از 50 گوگلر غذا می پخت اما در   ماه مه 2005 که گوگل را - بمنظور تاسیس تعدادی رستوران زنجیره ای ارگانیک و با سرمایه و کمک مالی میلیون دلاری سایر کارمندان گوگل - ترک می کرد برای بیش از 1500 نفر غذا سرو می کرد.

تا زمانی که در گوگل بود رابطه نزدیکی با کشاورزان و دامداران منطقه بهم زد و همواره بهترین و سالمترین و تازه ترین ها را از آنها می خواست ، جالب است :

تمام گاوها باید فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربی باشد، تمام خوکها باید عاری از نیترات باشند چراکه نیترات باعث سرطان می شود، و تمام ماهی ها (ماهی برای رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسیار موثر و مفید است) را باید با قلاب و در حالت وحشی   ( و نه با تور و گروهی ) صید کنند تا مزه ی بهتری داشته باشد.

این اواخر 5 کمک آشپز و 40 آشپز زیردستش بودند و خودش بیشتر اوقاتش را در دفترش و یا در میتینگها و جلسات اداری صرف می کرد.

اوایل که به گوگل آمده بود همه کارها از پختن نان تا تهیه منوها را به تنهابی انجام می داد و   حالا دلش برای آنروزها تنگ شده بود. روزنامه های مهم از جمله نیویورک تایمز و اکونومیست و صدها سایت و وبلاگ چارلی را می شناسند و با او گفتگو کرده اند.

اهمیت نقش چارلی در گوگل همتراز   بالاترین مقامات مالی آن موسسه است. هزاران کارمند محلی و بین المللی گوگل متولد دورافتاده ترین نقاط دنیا هستند با انواع آلرژی ها و سلیقه ها ، و شادابی فیزیکی و مغزی آنها اهمیتی اساسی در پیشرفت مالی بیزینسی گوگل دارد بنابراین تلفیق درستی از تغذیه سالم و الگوریتم   دقیق ، در تراز مالی هر شرکتی جواب می دهد.

بویژه اینکه تمام غذاها و امکانات ورزشی ، پزشکی، مهد کودک، و غیره کارمندان گوگل کاملا مجانی است.

گوگل به کارمندانش اجازه داده تا 20 درصد از وقت کاری روزانه شان - و یا یک روز کامل در هفته - را به پروژه ها و کارهای مورد علاقه خودشان، که ربطی به شغل شان ندارد، اختصاص بدهند تا فکرشان باز و رابطه شان با دنیای غیر کامپبوتری بیشتر شود.

بهنگام حاملگی هم تا 75 درصد حقوق را به خانم ها می پردازند. بطور کلی کار کردن در گوگل بیشتر شبیه زندگی غیر رسمی در   محیط دانشگاه و خوابگاههای دانشجویی است.

مهندسین گوگل اجازه دارند در هنگام کار   هرگاه دوست دارند کمی چرت بزنند تا مغزشان فرصت بیشتری برای مرور و تفکر داشته باشد.

مهندسین گوگل ماهانه تقریبا 1,043 kg مرغ و جوجه، 800 کیلو قهوه ، 250 کیلو پاستا ( ماکارونی و غیره)، و 60   کیلو حبوبات و گندم مصرف می کنند.

تفریحات و مسابقه های ورزشی والیبال و غیره که باعث شادابی و تحرک بیشتر خون به مغز می شود هم جزیی از سیاستهای هفتگی در گوگل است. یکی از این ورزشها   wetLand walk(پیاده روی در جنگل و پارک) است.  

  مجتمع اصلی گوگل در Mountain View    پنج   کافه تریای اصلی دارد و قرار است که 14 کافه دیگر هم ایجاد شوند. نهار در تمام آنها و صبحانه و شام در بعضی کافه ها مجانی سرو می شود.   کافه های اصلی شامل Charlie's Cafe (پیتزا، بیسترو، انواع پاستا و غذاهای ایتالیایی ، انواع دسر و غذاهای هندی پاکستانی و جنوب غربی دنیا ) ،   No-Name Cafe (غذاهای تند، انواع سالاد   و ساندویچ، غذاهای گوشتی و 20 نوع غذای مخصوص گیاه خواران)، No-Name Cafe (غذاهای آسیایی)، Charleston Cafe (غذاهای امریکایی معاصر)، و Cafe 150 (غذاهایی با اسانس و ادویه جات ملیتهای مختال که از مزرعه هایی در شعاع   150 مایلی این کافه پرورش و تهیه می شوند) است.

این کافه ها روزانه در حدود   1500-2300   صبحانه و نهار و شبها 600-800   شام مجانی سرو می کنند و   85 کارمند گوگل در انها حضور می یابند و معمولا هم حدود 125درصد غذا تهیه می شود ( یعنی 25 درصد غذای اضافه برای ویزیتورها و میهمانها).

نهار را بین ساعات 11:30 - 2:30   سرو می کنند که بیشترین طرفدار را دارد اما صبحانه و شام کمتر طرفدار دارد.(در خانه صرف می شود).

بهنگام نهار تمامی کارمندان گوگل کنار یکدیگر می نشینند و تجربه ها و پروژه هایشان را با هم در میان می گذارند. این باعث می شود که همه از پروژه های آینده گوگل با خبر می شوند و کمتر کسی است که بی خبر از تجارب و پروژه های دیگران باشد. جالب اینکه سرگی برین (یکی از دو بنیانگزار گوگل) گیاهخوار است.

  انبارهای مخصوص سرشار از انواع و اقسام سبزیحات، میوه، گوشت و مرغ و ماهی و میگو و خرچنگ و دهها نوع ادویه جات از سراسر دنیا ، همگی تر و تازه و صد در صد اورگانیک و اکثرا پرورش یافته در مزارع نزدیک لوکیشن گوگل در منطقه   Mountain View (که باعث رونق اقتصادی آنها هم شده)، انواع و اقسام تنقلات (بادام و گردو و ...) و انواع مختلف شیرینیجان و حبوبات و دانه های گیاهی تازه و ارگانیک ، و انواع سرکه های ۱۰-۱۲ ساله طبیعی و روغن گل آفتابگردان ، و خلاصه بیش از 200 نوع مختلف دستور پخت غذا، روزانه چند هزار کارمند گوگل را زیر نظر خانم   Amyjo Johnson  متخصص تغذیه گوگل سرو می کنند .

محیط کاری گوگل بیشتر شبیه مهد کودک هاست و غذاخوری هایش شبیه نوعی سازمان ملل .

Cafe 150 به تنهایی روزانه 600 نفر را غذا می دهد. همه چیز در گوگل طبیعی و ارگانیک است حتی صابون ها و محلول های ظرفشویی اش.    

اینروزها نوع مخصوصی از چای آرامبخش بنام kombucha هم در کافه   تریاهای گوگل طرفداران زیادی پیدا کرده که انرژی زا و   تمیزکننده هم هست.  ...  

تغذیه در گوگل ، بویژه بهنگام استخدام مهندسین کامپیوتر، نقشی استراتژیک و اساسی دارد:  

بهنگام استخدام ، یک پکیچ    recruiting kit  می دهند بنام   " How to Care for Your Big, Wonderful High-Performance Brain."   (چگونه از مغز بزرگ و فعال تان مواظبت کنید).

در سر لیست این بروشور، توصیه های غذایی مهمی شده از جمله استفاده اکید از غذاهایی که اسید آمینه زیاد دارند همچون ماهی آزاد ( mackerel ) و ماهی سمون ( salmon ) و گردو و سبزیحاتی که برگهای سبز زیاد دارند و روغن گل آفتابگردان   (منوی کافه تریاهای گوگل سرشار از این نوع مواد غذایی است).

توصیه های دیگری هم می کنند :

دوری از سرب و محیط هایی که سرب دارند (سرب بتدریج باعث از بین رفتن سلول های مغز می شود)، و تکان دادن انگشت های پا (اینکار به فعال شدن و تحریک مغز کمک می کند) اتفاقا به همین دلیل است که اکثر کارمندان گوگل بهنگام کار دمپایی به پا می کنند تا انگشتانشان را راحتتر تکان بدهند.


09:04 1386/05/8

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

 There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 I was so embarrassed.
How could she do this to me?
 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا  از اونجا دور شدم

 The next day at school one of my classmates said,
"EEEE, your mom only has one eye!“

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

 I wanted to bury myself.
I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .
 كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم
 یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

 My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم
.

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

 I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married.
I bought a house of my own.
I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 I was happy with my life, my kids and the comforts
 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

 Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

 She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

 When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
 دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"
GET OUT OF HERE! NOW!!!“
 سرش داد زدم  “: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!
 گم شو از اینجا! همین حالا

 And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : “ اوه  خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.
 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

 My neighbors said that she died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده

 I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

 They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 "My dearest son,
I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.
 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من  دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

Your mother.
مادرت


13:15 1386/05/1
 
دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:
 
"البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *"

11:04 1386/05/1
زندگی فرصت بس كوتاهیست
تا بدانیم كه مرگ
آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه‌ایست
مثل افتادن برگ
كه بدانیم پس از خواب زمستانی خاك
نفس سبز بهاری جاریست.


با تشكر از شاعرش

09:51 1386/04/27

سخنان بزرگان دربارهء کتاب

بهترین اسلحه بر علیه پوچی. (ویکتور فرانکل، روانشناس اتریشی، ۱۹۹۷-۱۹۰۵)


- یک مشت حروف به هم ریختهء بیجان؟ نه، کیسه‌ای پر از بذر. (آندره ژید، نویسندهء فرانسوی، ۱۹۵۱-۱۸۶۹)


- کتابها غیرت دارند. اگر آنها را قرض بدهی، بازنمیگردند. (تئودور فونتانه، نویسندهء آلمانی، ۱۸۹۸-۱۸۱۹)


- از عالمی پرسیدند: چرا کسانی که کتابی قرض میگیرند به ندرت آن را پس میدهند؟ گفت: چون نگه داشتن کتاب آسانتر

 است تا به خاطر سپردن محتوایش. (ناشناس)


- در مورد بعضی از آثار نویسندگان معروف ترجیح میدهم آن چه که خط خورده بوده است را بخوانم، تا آن چه که به جا

 مانده است. (گئورگ کریستف لیشتن‌برگ، فیزیکدان آلمانی، ۱۷۹۹-۱۷۴۲)


- کتابها دوستان بهتری هستند تا آدمها. تنها زمانی سخن میگویند که ما بخواهیم، و سکوت میکنند، اگر کار دیگری داشته

 باشیم. آنها همیشه نثار میکنند و هرگز نمیطلبند. (بوریز فرای‌هر فون مونش‌هاوزن، نویسندهء آلمانی، ۱۹۴۵-۱۸۷۴)


- کتابها در واقع نامه‌هایی قطور هستند به دوستان. (ژان پاول، نویسندهء آلمانی، ۱۸۲۵-۱۷۶۳)


- فایدهء اغلب کتابها این است که با نبودنشان میتوان کنار آمد (جرج برنارد شاو، نوسندهء ایرلندی، ۱۹۵۰-۱۸۵۶)


- کتاب باید تبری باشد برای دریای یخزدهء درون ما. (فرانتس کافکا، نویسندهء اتریشی، ۱۹۲۴-۱۸۳۳)


- یک خانه بدون کتاب فقیرانه است، حتی اگر زمینش پوشیده از فرشهای زیبا و دیوارهایش پوشیده از پارچه‌ها و تابلوهای

 گرانبها باشد. (هرمن هسه، نویسندهء آلمانی، ۱۹۶۲-۱۸۸۷)


- انسان بدون کتاب نابیناست. (ضرب‌المثل ایسلندی)


- اگر میشد که کتاب را همراه زمان لازم برای خواندنشان بخریم خوب بود. اما معمولاً خرید کتاب را با فهم محتوایش

 عوضی میگیریم. (آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی، ۱۸۶۰-۱۷۸۸)


- اگر سه روز کتابی نخوانده باشی واژه‌هایت کم‌مایه میشوند. (ضرب‌المثل چینی)


- آدم کتاب را اول میخرد و بعد میخواند. تیراژ کتابهای بسیاری از نویسندگان وابسته به این ترتیب زمانی است. (آلکساندر

 دورا-دورا، نویسندهء اتریشی، ۱۹۴۵-۱۸۷۲)


- باید کتابهای خوب، بله، کتابهای عالی را ممنوع کنند، تنها برای اینکه بیشتر خوانده و مورد توجه واقع شوند. (آلبر کامو،

 نویسندهء فرانسوی، ۱۹۶۰-۱۹۱۳)


09:35 1386/04/26

آن كه مى خواهد روزى پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمى كنند.

 نیچه

 

بیوگرافی فردریش نیچه :
 

نیچهدرسال۱۸۸۲

فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). فیلسوف مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است.

ابتدا در دانشگاه فیلولوژی خواند و درجه دکتری دریافت کرد. اما اندیشه های فلسفی وی پیرامون فرهنگ، دین و اخلاق بود.

افکار، نوع زندگی و ژرفای اندیشه های وی چنان بکر و تازه بود که حتی تا مدتی بعد از مرگش برای فلاسفه و اندیشمندان اروپایی ناشناخته مانده بود.

از مشهورترین آثار وی می توان چنین گفت زردشت و فراسوی نیک و بد اشاره کرد. در کتاب چنین گفت زردشت مفهوم ابر انسان را مطرح کرد.

نوشته های وی نوع سبک تازه در زبان آلمانی محسوب می شد.نوشته هایی در نهایت ژرفی و ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین گویی ها می نامید.

بیشتر عمر خود را با انواع بیماریها درگیر بود به همین خاطر پس از مدتی از سمت استادی دانشگاه بازل بازنشسته شد و در اروپا به سیر و سفر پرداخت.

وی سرانجام بعد از ده سال کش مکش با بیماری روانی که از 1889 آغاز شده بود در سال 1900 میلادی فوت نمود


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.