من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود میمانم
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگی
گیسوان تو به یادم میآید
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگی
شعر چشمان تو را میخوانم
چشم تو، چشمه شوق
چشم تو، ژرفترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی میسپرد
تو تماشا كن
كه بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستوهاخوابند
و تو میاندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
- ونه یاری دیگر؛
حیف،
اما من و تو
دور از هم میپوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پُر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مُرد
غم تو این غم شیرین را
- با خود خواهم بُرد
«حمید مصدق»آه، هیهات، كه در این برهوت
واندر این سوخته دشت فرتوت
برگی و باری نیست
چه توانسوز كویری كه در آن
از كران تا به كران
- حتی
دیاری نیست
- آری نیست
همتی هست اگر،
با من و توست
تا در این خشك كویر
از دل سنگ برآریم آبی
كسی از غیب نخواهد آمد
در من و توست اگر مردی هست
با توام، ای دلبند
سوی ابری كه نخواهد آمد
و نخواهد بارید
چشم امید مبند
آه،
- هیهات
- چه وقت این برهوت
بر سر هر تاكش
مینشیند یاقوت
«حمید مصدق»
...
گاه می اندیشم،
خبر مرگِ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تورا
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب ! عاقبت مرد؟!
- افسوس!
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
"چه کسی باور کرد،
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟"
...
آنقدر طعنه شنیدم زهمه ،
تو دگر طعنه مزن
مهربانم
تو كه بر من همه شب لطف فراوان داری
زچه رو می شكنی قلب غمینم
اگر این تن كه به سامان نرسیده
می دهد آزارت، معذرت می خواهم
می دانم
كه دلت می شكنم
ولی ای مهر فراوان در تو
به نفسهای تو من بیمارم
نفست گر زهوایم برود
به خدا می میرم
باورم كن كه هنوز
من
به عشق توبه خود می بالم
باورم كن كه هنوز
من به عشق توگرفتارم یار
تو دگر طعنه مزنآه! بدان گونه در پایان سفر
در گرمای شب دراز می کشم
با دلی دردمند می اندیشم
که یاری می خواهم . یاری که کنارم بیارآمد
کسی که منظورم را بفهمد
دستان مهربانی می خواهم تا مرا در بر گیرند
امشب به دستان مهربان نیاز دارم
آنها را بر شانه هایم می گذاری؟
آنها را بر چشمهایم می کشی؟
دستان مهربانی می خواهم تا مرا به بهشت برسانند
آن گاه که همه چیز به سر می آید
به دستان مهربانی نیاز دارم تا مرا
در طول شب در برگیرند
با لبان مخملینت مرا لمس کن
تمام عشق خود را به تو می بخشم
در زیر نور مهتاب دلت را بدست می آورم
حالا کجایی؟
از تاریکی بیرون بیا
حالا کجایی ؟! می خواهمت
نازنینم!
اگر دیدی کنار ماه می خندم
میان باد می گریم
اگر زیر بارانی ام یک چمدان و چتر کهنه دیدی
حرفی نزن و به جایی چیزی نگو.
بگذار مردمان این سوی باد و آن سوی آفتاب
در خانه هایی که چراغ هایشان پر از پروانه مُردست
در خواب نزدیک سحر
نام مرا هجی کنند.
عزیزم!
بخدا چیزهایی امشب به یادم می آید:
از حالا اگر دیدی چتر و چمدانی کهنه در کوچه می دود
و دور می شود چیزی نگو و بگذار به خاطر تو
بروم کمی چیز های آشنا بیاورم.
باور کن همین چتر سیاه
همین بلیت های کهنه
نشان غربت ماست.
- زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.
- لوئیزا می آلکوت ٬ نویسنده ی کتاب " زنان کوچک" از طرف خانواده اش تشویق می شد که به عنوان پیش خدمت یا خیاط کاری برای خود دست و پا کند.
- بتهوون ویولن را به طرز ناشیانه ای حمل می کرد و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به نواختن ساخته های خود بپردازد. استادش او را یک آهنگساز مایوس می نامید.
- والدین انریکو کاروسو ٬ خواننده ی مشهور اپرا ٬از او می خواستند که مهندس شود . استاد او اعتقاد داشت که او اصلا صدای خوبی ندارد و قادر به آواز خواندن نیست.
- چارلز داروین ٬ پدر نظریه ی تکامل٬ حرفه ی پزشکی را رها کرد. پدرش اظهار نمود :" تو به هیچ چیز جز تیر اندازی و گرفتن سگ ها و گربه ها علاقه نداری." داروین در زندگینامه ی خود نوشته :" همه ی استادان و پدرم بر این عقیده بودند که من از نظر هوشی یک پسر کاملا عادی و زیر استانداردهای معمولی هستم."
- ویراستار روزنامه ای٬ والت دیسنی را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه اخراج کرده بود. والت دیسنی قبل از احداث دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود.
- آموزگاران توماس ادیسون اظهار می داشتند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. وی مبتلا به دیسلکسی بود.
- انیشتین اولین کلمات خود را با 3 سال تاخیر در سن 4 سالگی بیان کرد. آموزگارانش در مورد او می گفتند :" کند ذهن ٬ غیر اجتماعی و کسی که همواره دستخوش رویاهای احمقانه است." از مدرسه اخراج شد و مدرسه ی پلی تکنیک زوریخ نیز از نام نویسی او امتناع ورزید.
- لوئیس پاستور قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط بود و در درس شیمی بین 22 نفر ٬پانزدهمین نفر بود.
- اسحاق نیوتن در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود.
- پدر رودین مجسمه ساز در مورد او گفته بود :" من به جای یک پسر٬ یک احمق دارم ." رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنرهای زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود. عمویش او را غیر قابل آموزش تصور می کرد.
- لئو تولستوی ٬ نویسنده ی رمان مشهور "جنگ و صلح" در امتحانات دانشگاه مردود شد. او را بی میل و ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.
- کارفرمایان اف. دبلیو. وولورث ٬ تاجر مشهور آمریکایی٬ اظهار داشته اند که او به قدری گیج و کودن بود که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نبود.
- مورخین ورزش دنیا بر این عقیده اند که بیب روث بزرگترین قهرمان بیسبال دنیا است. او نه تنها رکورد توپ زنی به هدف ٬بلکه رکورد توپ نزنی به هدف را هم شکسته است !
- وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد . او پس از پشت سر گذاشتن عمری از شکست ها زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که 62 سال سن داشت.
- 18 ناشر از چاپ داستان 10000 کلمه ای ریچارد باخ به نام " جاناتان ٬ مرغ دریایی " که درباره ی یک مرغ دریایی بلند پرواز است٬ امتناع کردند تا این که سر انجام در سال 1970 توسط انتشارات مک میلان به چاپ رسید . از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه تنها در آمریکا به فروش رسید.