رئیس سرخپوست ها چه می گوید 2 دی 86 - 16:16 |
انسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت .
در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد .
رئیس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد :
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم ![]() |
داستان قورباغه و کرم 5 شهریور 86 - 12:25 |
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود هیچكی نبود |
اگر عمر دوباره داشتم 7 مرداد 86 - 13:25 |
اگر عمر دوباره داشتم دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید: "البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم. در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است". اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *" |
یک ایمیل از طرف خدا 23 تیر 86 - 10:11 | |||
| |||
یک شعر کوچک یک حرف بزرگ 19 تیر 86 - 12:21 |
آن گاه که من به سوی تو آیم ، چه باک اگر مرگ در میان ما قرار گیرد ، چرا که تو آن را ذوب می کنی . مرگ که از جنس زمان است ، نمی تواند آن چه را از زمان نیست تصرف کند . جاودانگی شقایق ها را .. |
دو خط موازی 6 خرداد 86 - 11:50 |
دو خط موازی دو خط موازى زاییـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یك نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یك صفحه دنج كـاغذ . من روزها كار میكنم. می توانم بروم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ،یا خط كنار یك نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خـــلوت. خط اولــی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه كردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امكان ندارد . حتمأ یك راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی كه چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه كاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزید. از زیردر كلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از كوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ..... سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میكنید. فیزیكدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان كنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید. اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا كن فیكون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. كرات با هم تصادم میكنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است. و بالآخره به كودكی رسیدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو كنید...... دو خط موازی او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل میگرفت. «آنها كم كم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این كه به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فكر میكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. یك روز به یك دشت رسیدند. یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میكرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشــی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا كنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد. و آنها دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت. و آنجا كه خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید |
بیگانگی زمان ما 27 اردیبهشت 86 - 22:10 |
The strangeness of our time بیگانگی زمان ما . The strangeness of our time in history is that we have taller buildings, but shorter tempers, wider freeways, but narrower viewpoints. We send more, but have lessees; we buy more, but enjoy less. We have bigger houses, but smaller families, more services, but less time. We have more college degrees, but less sense, more knowledge, but less judgment, more experts, but more problems, more medicine, but less wellness. بیگانگی زمان ما در تاریخ این است که ما ما ساختمانهای بلندتر داریم اما خلق و خو کوتاهتر . بزرگراه های عریض تر اما نقطه نظرات باریک تر. ما بیشتر می فرستیم اما کمتر داریم . ما بیشتر می خریم اما کمتر لذت میبریم . ما خانه های بزرگتر خانواده های کوچکتر خدمات بیشتر اما وقت کمتر داریم . ما مدراک تحصیلی بیشتر اما احساسات کمتر داریم . دانش بیشتر اما داوری کمترداریم . ما مهارتهای بیشتر اما مشکلات بیشتر .داروهای بیشتر اما بهبودی کمتر داریم . We eat too much junk food, smoke too much, spend our money carelessly, laugh too little, drive too fast, get too angry, and stay up too late, get up too tired , read too little. Watch too much TV. We have multiplied our belongings, but reduced our values. We talk much, seldom love, but hate often. ما بسیار هله هوله میخوریم .بسیار سیگار میکشیم با بی دقتی پول خرج میکنیم . بسیار کم میخندیم . بسیار سریع رانندگی میکنیم . بسیار عصبانی میشویم . و بسیار تا دیر وقت بیدار میمانیم . بسیار خسته بیدار می شوییم . بسیار کم مطالعه می کنیم .بسیار زیاد تلویزیون تماشا می کنیم .ما داراییهای خود را زیاد می کنیم اما ارزشهای خود را کاهش میدهیم . ما بسیار زیاد حرف می زنیم بسیار کم عشق میورزیم اما اغلب اوقات متنفر هستیم . We've learned how to make a living, but not a life We've added years to life, but not life to years. We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet a friend. We've overcome the outer space, but not the inner space. We've done larger things, but not better things. We've cleaned up the air, but polluted the soul. We've split up the atom, but not our prejudices. We wrote more, but read less. We plan more, but achieve less. We've learned to rush, but not to wait. We build more computers to hold more information, to produce more copies than before, but we communicate less and less. ما یاد گرفتیم که چگونه زنده باشیم اما نه چگونه زندگی کنیم . ما سالها را به زندگیمان اضافه میکنیم اما نه زندگی را به سالها . ما راه را به سوی ماه و برگشت یافتیم اما در گذشتن از یک خیابان برای ملاقات بایک دوست مشکل داریم .ما خارجی ترین فضاها را را فتح کردیم اما نه درونی ترین فضا( درون خود را ). ما کارهای بزرگتر ها انجام میدهیم اما نه کارهای بهتر . ما هوا را تمییز میکنیم اما روح را آلوده میسازیم . ما اتم را خرد میکنیم اما نه غرور و تعصب خود را. ما بیشتر مینویسیم اما کمتر می خوانیم . ما تصمیم زیاد می گیریم اما کمتر بدست می آوریم . ما یاد گرفتیم که عجله کنیم اما نه منتظر بمانیم . ما کامپیوترهای بیشتری می سازیم که اطلاعات بیشتری را نگه دارد تا کپی های بیشتر از قبلی را تولید کند اما ما کمتر و کمتر ارتباط با دیگران برقرار میکنیم . These are the times of fast foods and slow digestion, big men and small characters, high profits, but low relationships. These are the days of two incomes, but fewer outcomes, better houses, but broken homes. These are the days of quick trips disposable bottles, throwaway principles, and overweight bodies. So,………… Remember to spend some time with your loved ones because they are not going to be around forever. Remember to say a kind word to those around you because that is the only treasure you can give with your heart. Remember to say "I love you" to your loved ones .A kiss and a hug will fix hurt when it comes from deep inside of you . Remember to hold hands give time to share the wonderful thoughts in your mind. اینها همه زمان غذاهای سریع و گوارش کند ،مردان بزرگ با شخصیت های کوچک ، سودهای بالا اما روابط اجتماعی پایین است . اینها همه دوران دو درآمدی اما تاثیرکمتر ،خانه های بزرگتر اما خانواده های از هم پاشیده . اینها دوران سفرهای کوتاه بطرهای یکبار مصرف ، اصل های دورانداخته شده و پیکرهایی با اضافه وزن است . پس.......... بیادآورید که زمانی را با کسانی که دوست دارید بگذرانید زیرا آنان همیشه اطراف شما نیستند . بیاد آورید که کلمهای محبت آمیز به کسانی که اطراف شما هستند بگویید زیرا این تنها گنجی است که شما میتوانید با قلب خود بدهید .بیاد آورید که به کسانی که عشق میورزید بگویید " من ترا دوست دارم ". یک بوسه و یک در آغوش گرفتن وقتی از اعماق درونتان باشد زخم ها را التیام می بخشد . بیاد آورید که دستهای یکدیگر را بگیرید و برای تقسیم افکار عالی در ذهنتان زمان بگذارید . |
هاجر 27 اردیبهشت 86 - 00:36 |
هاجر! سعی را تو یادمان دادی سعی یادگار توست اگر تو نمیدویدی،اگر تو اینگونه مصمم نمیدویدی كسی نمیدانست كه عشق یعنی دویدن!كسی نمیدانست كه عشق نمی ایستد كه عشق میرود خستگی ناپذیر، پی درپی و همیشه... تو پا به پای طاقت دویدی، پا به پای امید! تو ناممكن را دویدی، محال را، تو هفت اسمان را ،هفت شهر عشق را دویدی تو بود و نبود را ،هست و نیست ر ا دویدی... و معجزه از پس دویدن می آید از پس سعی... رحمت دور بود و دشوار؛ اما تو به چنگش آوردی . تو قطره قطره استجات را از بیابان به در كشیدی... و كدام دعاست كه در برابر عشقی اینگونه سترگ و با شكوه مستجاب نشود! سعی تو نفی عقل بود و پا فشاری مطلق عشق! سعی بود كه زمزم را جوشاند و گرنه اسماعیل تشنه می ماند |
عبور 26 اردیبهشت 86 - 23:53 |
از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن...یا از دست دادن ندارم .مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ، ازبالا،از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از ،دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا ! همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام. ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم... ******************************* گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم***************** |







