تبلیغات


__
رئیس سرخپوست ها چه می گوید
2 دی 86 - 16:16
انسانها به شیوه هندیان بر زمین راه می روند . با یک سبد درجلو و یک سبد در پشت .
در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم . و در سبد پشتی عیب های خود را نگاه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی ، چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت میکند تمامی عیوب او را می بینیم . بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه میرود به ما به همین شیوه می اندیشد .

 

رئیس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد :
ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم16.gif
داستان قورباغه و کرم
5 شهریور 86 - 12:25

یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود هیچكی نبود
آنجا كه درخت بید به آب می رسد ، یك بچه قورباغه و یك كرم همدیگر را دیدند .
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه كردند
و عاشق هم شدند .
كرم ، رنگین كمان زیبای بچه قورباغه شد ،
و بچه قورباغه ، مروارید سیاه درخشان كرم .
بچه قورباغه گفت : « من عاشق سر تا پای تو هستم. »
كرم گفت : « من هم عاشق سر تا پای تو هستم . قول بده كه هیچ وقت تغییر نمیكنی
بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغییر كرد .
درست مثل هوا كه تغییر می كند .
دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود .
كرم گفت : « تو زیر قولت زدی . »
بچه قورباغه التماس كرد : « من را ببخش دست خودم نبود . »
« من این پاها را نمی خواهم
من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم
كرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .
قول بده كه هیچ وقت تغییر نمی كنی . »
بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »
ولی مثل عوض شدن فصل ها ،
دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند ،
بچه قورباغه هم تغییر كرده بود . دو تا دست در آورده بود .
كرم گریه كرد : « این دفعه ی دوم است كه زیر قولت زدی . »
بچه قورباغه التماس كرد :« من را ببخش . دست خودم نبود . من این دست ها را نمی خواهم
من فقط رنگین كمان زیبای خودم را می خواهم . »
كرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .
این دفعه ی آخر است كه می بخشمت . »
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغییر كرد . درست مثل دنیا كه تغییر می كند .
دفعه ی بعد كه آن ها همدیگر را دیدند او دم نداشت .
كرم گفت :« تو ، سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شكستی . »
بچه قورباغه گفت : « ولی تو ، رنگین كمان زیبای من هستی . »
« آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی . خداحافظ . »
كرم از شاخه ی بید بالا رفت و آن قد به حال خودش گریه كرد تا خوابش برد .
یك شب گرم و مهتابی ، كرم از خواب بیدار شد .
آسمان عوض شده بود ،
درخت ها عوض شده بودند .
همه چیز عوض شده بود
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نكرده بود .
با این كه بچه قورباغه زیر قولش زده بود ، اما او تصمیم گرفت كه ببخشدش .
بال هایش را خشك كرد .
و بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا كند .
آنجا كه درخت بید به آب می رسد ،
یك قورباغه ، روی یك برگ گل سوسن ، نشسته بود .
پروانه گفت : « ببخشید ، شما مروارید … »
ولی قبل از این كه بتواند بگوید : « سیاه و درخشانم را ندیدین »؟
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد .
و حالا قورباغه ، آن جا منتظر است
با شیفتگی به رنگین كمان زیبایش فكر می كند
نمی داند كه كجا رفته

اگر عمر دوباره داشتم
7 مرداد 86 - 13:25
اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانید:
"البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از كوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى كردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى شدم. به سیرك بیشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم *"
یک ایمیل از طرف خدا
23 تیر 86 - 10:11
یک ایمیل از طرف خدا
(شانزدهم خرداد 1386 ساعت 11:46 قبل از ظهر)

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند
 کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق
خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب
 لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که
 بایستی و به من بگویی:سلام؛اما
تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
 صندلی بنشینی. بعد دیدمت
که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت
 تلفن کردی تا از آخرین شایعات
ا خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با
 من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به
 سوی من خم نکردی. تو به
خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون
 را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی
 آن می گذرانی؛ در حالی که
درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو
 در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از
 آن که به اعضای خوانواده ات
شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
 همیشه در کنارت و برای کمک به
تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با
 دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
 خیلی سخت است که یک مکالمه
یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز
 کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت
 دارم. روز خوبی داشته باشی..
یک شعر کوچک یک حرف بزرگ
19 تیر 86 - 12:21
آن گاه که من به سوی تو آیم ،
چه باک اگر مرگ در میان ما قرار گیرد ،
چرا که تو آن را ذوب می کنی .
مرگ که از جنس زمان است ،
نمی تواند آن چه را از زمان نیست تصرف کند .
جاودانگی شقایق ها را ..

دو خط موازی
6 خرداد 86 - 11:50

دو خط موازی

 دو خط موازى زاییـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را
روى كاغذ كشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد.
و در همان یك نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یكدیگر را در
سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی
داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولـی گفت:
و خانه اى داشته باشیم در یك صفحه دنج كـاغذ .

من روزها كار میكنم. می توانم بروم خط كنار یك جاده دور
افتاده و متروك شوم ،یا خط كنار یك نردبام. خط دومی گفت:
من هم می توانم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم
،یا خط یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خـــلوت.

خط اولــی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی
خواهیــم داشـت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم
نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازی هیچ وقت به
هم نمی رسند.

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه كردند. و خط
دومی پقی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امكان ندارد . حتمأ یك راهی پیدا
میشود .خط دومی گفت: شنیدی كه چه گفتند؟ هیچ راهی وجود
ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر
گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه
كاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره
كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومی آرام
گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزید. از زیردر
كلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد
سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند .....
، از صحراهای سوزان ..... ، از كوههای بلند ..... ، از
دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای
شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند. ریاضیدان به
آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد
رساند. شما همه چیز را خراب میكنید. فیزیكدان گفت:
بگذارید از همین الآن نا امیدتان كنم. اگر می شد قوانین
طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیك وجود
نداشت. پزشك گفت: از من كاری ساخته نیست، دردتان بی
درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل تركیب
هستید. اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد
خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما
خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم
مساوی است با نابودی جهان. دنیا كن فیكون می شود .
سیـارات از مدار خارج می شوند. كرات با هم تصادم میكنند.
نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض
كرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.

و بالآخره به كودكی رسیدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما
به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى
دیگری جستجو كنید...... دو خط موازی او را هم ترك كردند.
و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یك چیز
داشت در وجودشان شكل میگرفت. «آنها كم كم میل به هم
رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی
است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این كه به
هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فكر میكــنم. و
آنها به راهشان ادامه دادند.

یك روز به یك دشت رسیدند. یك نقاش میان سبزه ها ایستاده
بودو نقاشی میكرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشــی
شویم و از این آوارگی نجات پیــدا كنیم.

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ
بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش
خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند
و بعد روی قلمش. نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت. و آنجا كه
خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی
عاشقانه به هم میرسید
خاموشی درخت و کوه وسنجاقک
27 اردیبهشت 86 - 22:23
 

خاموشی درخت و کوه و سنجاقک


  

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.


p8-2.jpg

حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز. سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.


*
دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.
*
انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد.
*
انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هیچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.
نگریستن آموزگاری دانش آموزش را !

بیگانگی زمان ما
27 اردیبهشت 86 - 22:10
The strangeness of our time
بیگانگی زمان ما .

The strangeness of our time in history is that we have taller buildings, but shorter tempers, wider freeways, but narrower viewpoints. We send more, but have lessees; we buy more, but enjoy less. We have bigger houses, but smaller families, more services, but less time. We have more college degrees, but less sense, more knowledge, but less judgment, more experts, but more problems, more medicine, but less wellness.


بیگانگی زمان ما در تاریخ این است که ما ما ساختمانهای بلندتر داریم اما خلق و خو کوتاهتر . بزرگراه های عریض تر اما نقطه نظرات باریک تر. ما بیشتر می فرستیم اما کمتر داریم . ما بیشتر می خریم اما کمتر لذت میبریم . ما خانه های بزرگتر خانواده های کوچکتر خدمات بیشتر اما وقت کمتر داریم . ما مدراک تحصیلی بیشتر اما احساسات کمتر داریم . دانش بیشتر اما داوری کمترداریم . ما مهارتهای بیشتر اما مشکلات بیشتر .داروهای بیشتر اما بهبودی کمتر داریم .


We eat too much junk food, smoke too much, spend our money carelessly, laugh too little, drive too fast, get too angry, and stay up too late, get up too tired , read too little. Watch too much TV. We have multiplied our belongings, but reduced our values. We talk much, seldom love, but hate often.


ما بسیار هله هوله میخوریم .بسیار سیگار میکشیم با بی دقتی پول خرج میکنیم . بسیار کم میخندیم . بسیار سریع رانندگی میکنیم . بسیار عصبانی میشویم . و بسیار تا دیر وقت بیدار میمانیم . بسیار خسته بیدار می شوییم . بسیار کم مطالعه می کنیم .بسیار زیاد تلویزیون تماشا می کنیم .ما داراییهای خود را زیاد می کنیم اما ارزشهای خود را کاهش میدهیم . ما بسیار زیاد حرف می زنیم بسیار کم عشق میورزیم اما اغلب اوقات متنفر هستیم .


We've learned how to make a living, but not a life We've added years to life, but not life to years. We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet a friend. We've overcome the outer space, but not the inner space. We've done larger things, but not better things. We've cleaned up the air, but polluted the soul. We've split up the atom, but not our prejudices. We wrote more, but read less. We plan more, but achieve less. We've learned to rush, but not to wait. We build more computers to hold more information, to produce more copies than before, but we communicate less and less.


ما یاد گرفتیم که چگونه زنده باشیم اما نه چگونه زندگی کنیم . ما سالها را به زندگیمان اضافه میکنیم اما نه زندگی را به سالها . ما راه را به سوی ماه و برگشت یافتیم اما در گذشتن از یک خیابان برای ملاقات بایک دوست مشکل داریم .ما خارجی ترین فضاها را را فتح کردیم اما نه درونی ترین فضا( درون خود را ). ما کارهای بزرگتر ها انجام میدهیم اما نه کارهای بهتر . ما هوا را تمییز میکنیم اما روح را آلوده میسازیم . ما اتم را خرد میکنیم اما نه غرور و تعصب خود را. ما بیشتر مینویسیم اما کمتر می خوانیم . ما تصمیم زیاد می گیریم اما کمتر بدست می آوریم . ما یاد گرفتیم که عجله کنیم اما نه منتظر بمانیم . ما کامپیوترهای بیشتری می سازیم که اطلاعات بیشتری را نگه دارد تا کپی های بیشتر از قبلی را تولید کند اما ما کمتر و کمتر ارتباط با دیگران برقرار میکنیم .


These are the times of fast foods and slow digestion, big men and small characters, high profits, but low relationships. These are the days of two incomes, but fewer outcomes, better houses, but broken homes. These are the days of quick trips disposable bottles, throwaway principles, and overweight bodies.
So,…………
Remember to spend some time with your loved ones because they are not going to be around forever. Remember to say a kind word to those around you because that is the only treasure you can give with your heart. Remember to say "I love you" to your loved ones .A kiss and a hug will fix hurt when it comes from deep inside of you . Remember to hold hands give time to share the wonderful thoughts in your mind.
اینها همه زمان غذاهای سریع و گوارش کند ،مردان بزرگ با شخصیت های کوچک ، سودهای بالا اما روابط اجتماعی پایین است . اینها همه دوران دو درآمدی اما تاثیرکمتر ،خانه های بزرگتر اما خانواده های از هم پاشیده . اینها دوران سفرهای کوتاه بطرهای یکبار مصرف ، اصل های دورانداخته شده و پیکرهایی با اضافه وزن است .
پس..........
بیادآورید که زمانی را با کسانی که دوست دارید بگذرانید زیرا آنان همیشه اطراف شما نیستند . بیاد آورید که کلمهای محبت آمیز به کسانی که اطراف شما هستند بگویید زیرا این تنها گنجی است که شما میتوانید با قلب خود بدهید .بیاد آورید که به کسانی که عشق میورزید بگویید " من ترا دوست دارم ".
یک بوسه و یک در آغوش گرفتن وقتی از اعماق درونتان باشد زخم ها را التیام می بخشد . بیاد آورید که دستهای یکدیگر را بگیرید و برای تقسیم افکار عالی در ذهنتان زمان بگذارید .

هاجر
27 اردیبهشت 86 - 00:36

هاجر!



سعی را تو یادمان دادی سعی یادگار توست اگر تو نمیدویدی،اگر تو اینگونه مصمم نمیدویدی كسی نمیدانست كه



 عشق یعنی دویدن!كسی نمیدانست كه عشق نمی ایستد كه عشق میرود خستگی ناپذیر، پی درپی و همیشه...



تو پا به پای طاقت دویدی، پا به پای امید! تو ناممكن را دویدی، محال را، تو هفت اسمان را ،هفت شهر عشق را دویدی تو بود و نبود را ،هست و نیست ر ا دویدی...



و معجزه از پس دویدن می آید از پس سعی...



رحمت دور بود و دشوار؛ اما تو به چنگش آوردی . تو قطره قطره استجات را از بیابان به در كشیدی...



و كدام دعاست كه در برابر عشقی اینگونه سترگ و با شكوه مستجاب نشود!



سعی تو نفی عقل بود و پا فشاری مطلق عشق!



سعی بود كه زمزم را جوشاند و گرنه اسماعیل تشنه می ماند


عبور
26 اردیبهشت 86 - 23:53

از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن...یا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ، ازبالا،‌از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از ،‌دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا
!

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم...


*******************************


گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم




گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم




گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند




گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم


*****************

__