از یاد رفته 21 مهر 85 - 02:06 |
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
|
تولدی دیگر 18 آذر 84 - 02:48 |
همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه كشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد كه كلاه از سر بر میدارد و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست دل من كه به اندازه یك عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای و به آواز قناری ها كه به اندازه یك پنجره می خوانند آه ... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می كارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم كوچه ای هست كه در آنجا پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد كوچه ای هست كه قلب من آن را از محله های كودكیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن حجمی از تصویری آگاه كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد و بدینسانست كه كسی می میرد و كسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد من پری كوچك غمگینی را می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد و دلش را در یك نی لبك چوبین می نوازد آرام آرام پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد. |
زیبا ترین 13 مهر 84 - 00:55 |
زیبا ترین دریا ، دریاییست که هنوز در آن نرانده ایم زیباترین روز هنوز نیامده است، هر چند آن را بارها دیده ایم زیبا ترین کودک هنوز متولد نشده است زیبا ترین گل ، نروییده است زیبا ترین فصل ، فصلی است خشکیده زیبا ترین شعر ، شعریست نسروده زیباترین نگاه را هنوز ندیده ایم زیبا ترین آوا را نشنیده ایم و زیباترین حرفی که می خواهم به تو بگویم را هنوز نگفته ام ، هر چند بارها شنیده ای ای زیبا ترین ...خوبترین کارها انجام نشده خوبترین فکر ها بر کار نشده خوبترین جان بر خاک نشسته خوبترین خاک ، حاصل نگشته خوبترین دارها بر جای مانده خوبترین سرها بر دار برفته خوبترین یاد ها بر جای نمانده خوبترین عشق ها بر یاد نمانده ای خوبترین ...
|
تک مسافر 7 مهر 84 - 18:39 |
از كجا از كجا شنیده ای كه من غرق ظلمت شب و سیاهیم در سكوت مبهم ستارگان زخمی از تلالو شهاب فانیم وز كجا وز كجا تو دیده ای مرا پشت قاب خیس پنجره چنان در میان عابران خسته پیاده رو منتظر برای یك مسافر خیالیم لحظه ها و روزها و ماه ها از برابرم چه زود گذشت و رفت در كشاكش نبرد سنگ و شیشه ام تك مسافری در این شب تباهیم |
خانه ی کوچک ما سیب نداشت 6 مهر 84 - 19:39 |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز، سالها هست كه در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تكرار كنان، میدهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا، - خانه كوچك ما سیب نداشت . |
ممنون از خواهر گلم 4 مهر 84 - 03:23 |
روزگار سختی است ...........! آدمها خشكند ... حقایق تلخند ..... رویاها شوكران ! جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعیف ! خورشید گرم است و سوزان .. ماه بی خیال و فروزان ! می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجیبی است ! انسانها در میان خرابه هایی که زیبایشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند . و اینچنین بر حقارت خود دامن می زنند ... و من به دور از هیاهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم . هر چه بیشتر در میانشان می زیم دورتر می شوم و غربیه تر ! آری ... معصومیت كودكیهایم گم شده است ، اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل ! و همچنان در انتظار ، در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ، كه مرا از خود و خویشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند . و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ... من اینجا تنها ماندم ، خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ، مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گویا ... مرا تا همیشه به باران شوینده بسپار . پروردگارا ، انتظار سخت ترین مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای ! مرا ...... ببـــــــر
![]() ![]() تقدیم به تو که برایم بهترینی![]() ![]() دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی ![]()
شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زیر افکند |













