تبلیغات


__
از یاد رفته
21 مهر 85 - 02:06

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ



نیست یاری كه مرا یاد كند



دیده ام خیره به ره ماند و نداد



نامه ای تا دل من شاد كند



خود ندانم چه خطایی كردم


 
كه ز من رشته الفت بگسست



در دلش جایی اگر بود مرا



پس چرا دیده ز دیدارم بست



هر كجا مینگرم باز هم اوست


 
كه به چشمان ترم خیره شده



درد عشقست كه با حسرت و سوز



بر دل پر شررم چیره شده



گفتم از دیده چو دورش سازم



بی گمان زودتر از دل برود



مرگ باید كه مرا دریابد



ورنه دردیست كه مشكل برود



تا لبی بر لب من می لغزد



می كشم آه كه كاش این او بود



كاش این لب كه مرا می بوسد



لب سوزنده آن بدخو بود



می كشندم چو در آغوش به مهر



پرسم از خود كه چه شد آغوشش



چه شد آن آتش سوزنده كه بود



شعله ور در نفس خاموشش



شعر گفتم كه ز دل بر دارم



بار سنگین غم عشقش را



شعر خود جلوه ای از رویش شد



با كه گویم ستم عشقش را



مادر این شانه ز مویم بردار



سرمه را پاك كن از چشمانم



بكن این پیرهنم را از تن



زندگی نیست بجز زندانم



تا دو چشمش به رخم حیران نیست



به چكار آیدم این زیبایی



بشكن این آینه را ای مادر



حاصلم چیست ز خودآرایی



در ببندید و بگویید كه من



جز از او همه كس بگسستم



كس اگر گفت چرا ؟ باكم نیست



فاش گویید كه عاشق هستم



قاصدی آمد اگر از ره دور



زود پرسید كه پیغام از كیست



گر از او نیست بگویید آن زن



دیر گاهیست در این منزل نیست ...



 

  • ارسال نظر (2)
تولدی دیگر
18 آذر 84 - 02:48
همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه یك پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می كارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
كوچه ای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچه ای هست كه قلب من آن را
از محله های كودكیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
و بدینسانست
كه كسی می میرد
و كسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.
با تشكر از maedehخانوم
17 مهر 84 - 18:56

حیف

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب
حیف باوفای من
حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف فرصتهای عمرم
حیف عمرم و دقیقم
حیف هر چی به تو گفتم
راس راسی حیف سلیقم
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم
حیف این عشق و عقیده
حیف شادیم توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف اون همه قسمها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم
حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز
حیف واژه ی خیانت
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون
حیف هر چی که سپردم
حیف هر چی که نبودی

♥~*~♥~*~♥~*~♥~*~♥~*~♥~*~♥~*~♥

دوباره یه پاییز دوباره

دوباره یه درس جدید

دوباره یه تجربه ی جدید

دوباره یه دوست جدید

دوباره یه کلاس جدید

دوباره یه معلم جدید

دوباره یه حس جدید

دوباره یه شوق جدید

دوباره یه پایان جدید

دوباره یه آغاز دوباره...

دوباره همه چیز دوباره

دوباره همه چیز تکراری

دوباره هیچ چیز جدید نیست

دوباره یه پاییز دوباره......

منو ببخش

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم
منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمیخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

گلچین

قصه نیستم، که بگویی... نغمه نیستم، که بخوانی... صدا نیستم، که بشنوی... یا چیزی چنان که ببینی... یا چیزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم.. مرا فریاد کن
حالا فهمیدی من کی هستم؟؟؟؟؟

.........................................................


گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل میرسم می بویم او را


گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
ردپای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاست




نازنین ام چه دعا بهتر از این
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
نبود هیچ غروبت غمناك



دوستی ما جراست ............. جدایی یک قانون ....پس بیا ماجرا جو باشیم و قانون شكن


پیام عشق را اغاز كردی, چو گل های بهاری ناز كردی ,چودیدی خوگرفتم با تو, افسوس كبوتر گشتی وپرواز كردی


كاش می دیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست



دوست بدار بی انکه دوستت بدارند
مهربان باش بی انکه تمنای محبت داشته باشی
بگذر و بگذار
تا کجا؟تا کی؟
تا وقت گل دادن گل یاس
تا ابی های بیکران



یادم باشد که حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.نگاهی نکونم که دل کسی بلرزد.راهی نروم که بیراه باشد.خطی ننویسم که ازار دهد کسی را,که روز و روزگار خوش است همه چیز بر وقف مراد است و تنها دل من دل نیست



زندگی چون گل سرخیست پر از عطر و پر از خار و پر از برگ
یادمان باشد که اگر گل چیدیم ,عطر و خارو برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند



بارالهی,به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت



ای یار به جهنم که مرا دوست نداری
از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری


.........................................................






عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ما ها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا میدونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه


ندونستم مو قدرش در کنارم
ولی ولی حالا که رفته بیقرارم

زیبا ترین
13 مهر 84 - 00:55

زیبا ترین دریا ، دریاییست که هنوز در آن نرانده ایم

زیباترین روز هنوز نیامده است، هر چند آن را بارها دیده ایم

زیبا ترین کودک هنوز متولد نشده است

زیبا ترین گل ، نروییده است

زیبا ترین فصل ، فصلی است خشکیده

زیبا ترین شعر ، شعریست نسروده

زیباترین نگاه را هنوز ندیده ایم

زیبا ترین آوا را نشنیده ایم

و زیباترین حرفی که می خواهم به تو بگویم را

هنوز نگفته ام ، هر چند بارها شنیده ای

ای زیبا ترین...

خوبترین کارها انجام نشده

خوبترین فکر ها بر کار نشده

خوبترین جان بر خاک نشسته

خوبترین خاک ، حاصل نگشته

خوبترین دارها بر جای مانده

خوبترین سرها بر دار برفته

خوبترین یاد ها بر جای نمانده

خوبترین عشق ها بر یاد نمانده

ای خوبترین...

 

 

تک مسافر
7 مهر 84 - 18:39
از كجا از كجا شنیده ای كه من

غرق ظلمت شب و سیاهیم

در سكوت مبهم ستارگان

زخمی از تلالو شهاب فانیم

وز كجا وز كجا تو دیده ای مرا

پشت قاب خیس پنجره چنان

در میان عابران خسته پیاده رو

منتظر برای یك مسافر خیالیم

لحظه ها و روزها و ماه ها

از برابرم چه زود گذشت و رفت

در كشاكش نبرد سنگ و شیشه ام

تك مسافری در این شب تباهیم
خانه ی کوچک ما سیب نداشت
6 مهر 84 - 19:39
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم



باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من كرد نگاه



سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

میدهد آزارم



و من اندیشه كنان

غرق این پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سیب نداشت .
ممنون از خواهر گلم
4 مهر 84 - 03:23

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقایق تلخند ..... رویاها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعیف !

 خورشید گرم است و سوزان .. ماه بی خیال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجیبی است !

 انسانها در میان خرابه هایی که زیبایشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اینچنین بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هیاهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بیشتر در میانشان می زیم دورتر می شوم و غربیه تر ! 

 آری ... معصومیت كودكیهایم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خویشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اینجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گویا ...  مرا تا همیشه به باران شوینده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترین مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر 

 

 
 
 
 
 
 
تقدیم به تو که برایم بهترینی

دگر بر شام غمگینم نمی آیی به مهمانی

 

دگر بر صفحه رویم نمی خوانی پشیمانی

 

تو از افلاک می آیی و من در قعر دنیایم

 

هزاران بار می گویم به دور از حدس و امکانی

 

من از رگبار می آیم من از برف و زمستان ها

 

تو اما آبی و گرمی شبیه یک تب آنی

 

به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف          

 

غمی در عمق خواهش ها ، به پشت خنده ، زندانی

 

تو را من دوست می دارم ، تو را با عمق احساسم

 

بیا بر شام غمگینم هر از گاهی به مهمانی

 

 

 

 

 

 

 
 
 

 

شب شد

 

خورشید رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

 

آفتابگردان سرش را به زیر افکند