Stephen Hawking's quotation 9 دی 86 - 12:43 |
Someone told me that each equation I included in the book would halve the sales We are just an advanced breed of monkeys on a minor planet of a very average star. But we can understand the Universe. That makes us something very special. Even if there is only one possible unified theory, it is just a set of rules and equations. What is it that breathes fire into the equations and makes a universe for them to describe? Intelligence is the ability to adapt to change. God not only plays dice, He also sometimes throws the dice where they cannot be seen. I have noticed even people who claim everything is predestined, and that we can do nothing to change it, look before they cross the road. I think computer viruses should count as life. I think it says something about human nature that the only form of life we have created so far is purely destructive. We've created life in our own image. If we do discover a complete theory, it should be in time understandable in broad principle by everyone. Then we shall all, philosophers, scientists, and just ordinary people be able to take part in the discussion of why we and the universe exist. It is no good getting furious if you get stuck. What I do is keep thinking about the problem but work on something else. Sometimes it is years before I see the way forward. In the case of information loss and black holes, it was 29 years. It is not clear that intelligence has any long-term survival value.
One cannot really argue with a mathematical theorem. My goal is simple. It is a complete understanding of the universe, why it is as it is and why it exists at all. Not only does God play dice, but... he sometimes throws them where they cannot be seen. To confine our attention to terrestrial matters would be to limit the human spirit.
|
No Me Ames 9 دی 86 - 12:41 |
Spanish
[ MARC ] Dime porque lloras
English
Tell me why you're crying...
French
No sé qué decirte, esa es la verdad,
|
این مثنوی حدیث پریشانی من است... 9 دی 86 - 12:40 |
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق این ها چقدر فاصله دارن تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشدو کور می شود یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود
این جا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هرکه بماند مخیر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم و قافله پیران قافله
این جاده گرچه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم
|
زن در اسلام 9 دی 86 - 12:40 |
زن در اسلام بقره آیه ی 221 ( برده داری و ارزش پایین زن در اسلام ):
|
سه قطره خون 9 دی 86 - 12:38 |
سه قطره خون «دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شدهام و هفتة دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بودهام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس میكردم كاغذ و قلم میخواستم به من نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میكردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت... ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو میكردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده ـ از دیروز تا حالا هرچه فكر میكنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا میگیرد یا بازویم بیحس میشود. حالا كه دقت میكنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیدهام تنها چیزی كه خوانده میشود اینست: «سه قطره خون.» «دریغا كه بار دگر شام شد، دیروز بود در باغ قدم میزدیم. عباس همین شعر را میخواند، یك زن و یك مرد و یك دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه میآیند. من آنها را دیده بودم و میشناختم، دختر جوان یك دسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود كه مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده بود، صورت آبلهروی عباس كه قشنگ نیست، اما آن زن كه با دكتر حرف میزد من دیدم عباس دختر جوان را كنار كشید و ماچ كرد. «دریغا كه بار دگر شام شد، «به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت:«این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قهقه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.
|
کابوس مرد خدا 9 دی 86 - 12:22 |
دكتر تادیوس، متألة نامی خواب دید مرده و راهی بهشت است. مطالعاتشاو را آمادة این سفر كرده بود و در یافتن مسیری كه او را به مقصد برساند هیچمشكلی نداشت. به بهشت كه رسید در زد و با گشودهشدن در با وارسی دقیقیكه انتظارش را نداشت روبهرو شد. از نگهبان اجازة ورود خواست و درمعرفی خود گفت: انسان شریف و متدینی هستم، مرد خدا و همة زندگیام راوقف حمد و سپاس و جلال و جبروت خداوندی كردهام. نگهبان با تعجب گفت: انسان! انسان دیگر چیست؟ و چهگونه موجودِمضحكی چون تو میتواند كمكی به جلال و جبروت خداوند كند؟ دكتر تادیوس مات و مبهوت پرسید: یقیناً تو از وجود انسان بیخبرنیستی. تو باید بدانی كه انسان، اشرف مخلوقات و برترین آفریدة خالق یگانهاست. نگهبان گفت: در این مورد متأسفم كه احساسات تو را جریحهدار میكنم.اما آنچه تو میگویی موضوع جالب و سرگرمكنندهای برای من است. منتردید دارم كه هرگز كسی در اینجا دربارة آنچه تو انسانش مینامی چیزیشنیده باشد. به هر حال از آنجا كه نگران و افسردهات میبینم، بهتو اینفرصت را میدهم كه با كتابدار ما صحبت كنی و نظر او را هم بخواهی. در این هنگام كتابدار، موجودی گویمانند با هزار چشم و یك دماغ، درآستانة در ظاهر شد و چندتایی از چشمان خود را به دكتر تادیوس دوخت و ازنگهبان پرسید: این چیست؟ نگهبان پاسخ داد: این میگوید یكی از انواع است كه «انسان» نامیدهمیشود و در جایی به نام «زمین» زندگی میكند، و تصورات عجیب و غریبیدارد مبنی بر اینكه آفریدگار علاقة خاصی به این مكان و این گونه دارد. منگمان كردم شاید تو بتوانی او را از اشتباه درآوری و راهنماییاش كنی. كتابدار با مهربانی به متأله گفت: شاید بتوانی به من بگویی اینجایی كهآنرا «زمین» مینامی كجاست؟ متأله گفت: اوه، بخشی از منظومة شمسی است. كتابدار پرسید: و منظومة شمسی چیست؟ متأله گفت: اوه... و در حالی كه نگران و معذب به نظر میرسید ادامه داد: زمینة كار منمعرفتِ دینی و دانش مقدس و قابل احترامی است. اما پرسشی كه تو مطرحمیكنی متعلق به حوزة شناختِ غیردینی و كفرآمیز است. به هر تقدیر، منبهحد كافی از دوستان اخترشناسم آموختهام كه بتوانم به شما بگویم كهمنظومة شمسی بخشی از ]كهكشان[ راه شیری است. كتابدار پرسید: اوه، راه شیری یكی از كهكشانهاست. یكی از آن صدهامیلیون كهكشانی كه شنیدهام وجود دارد. كتابدار با حالت استهزاآمیزی گفت: بسیار خوب، بسیار خوب، و توانتظار داری كه من یكی از آنهمه را به خاطر بیاورم؟ اما من به یاد دارم كهچیزی شبیه به «كهكشان» قبلاً شنیدهام. در حقیقت، من مطمئن هستم كه یكیاز كتابداران جزء ما باید در این زمینه تخصص داشته باشد. بگذار دنبال اوبفرستم. شاید او بتواند به ما كمك كند. پس از زمانی كوتاهی كتابدار جزء بخش كهكشانها حضور خود رااعلام كرد. در شكل و هیأت، او موجود غریبِ دوازده چهرهای بود. كاملاًمعلوم بود كه زمانی سطح او درخشان و نورانی بوده است، اما غبارِ دوران براثر نگاهداریاش در بایگانی، چهرة او را تیره و كدر كرده بود. كتابدار به اوتوضیح داد كه دكتر تادیوس در تلاش برای توجیه اصل و خاستگاه خود ازكهكشانی نام برده است بهاین امید كه شاید اطلاعاتی از بخش كهكشانهای كتابخانه دربارة كهكشانی كه به آن تعلق دارد، بهدست آورد. كتابدار جزء گفت: بسیار خوب، گمان میكنم سر فرصت بشود اطلاعاتی به دست آورد. اما از آنجا كه صدها میلیون كهكشان وجود دارد وهر یك نیز پروندهای مخصوص بهخود دارد كه شامل مجلدات متعدد است، زمان درازی طول خواهد كشید تا بتوان مجلد مورد نظر را پیدا كرد. خوب،حالا به من بگویید این كدام كهكشان است كه این ملكول عجیب آرزومندیافتن آن است؟ دكتر تادیوس تحقیرشده با صدایی لرزان و توأم با تردید پاسخ داد: این كهكشانی است كه آن را «راه شیری» مینامند. كتابدار جزء گفت: بسیار خوب، سعی میكنم آن را پیدا كنم. سههفته بعد، كتابدار جزء بازگشت و توضیح داد كه برگ نمایة فوقالعادهكارآمدی در بخش كهكشانهای كتابخانه آنها را قادر ساخته است تاموقعیت كهكشان مورد نظر را به شمارة QX321-762 تعیین كنند. و گفت كهآنها با بهكارگیری همة پنجهزار كارمند بخش كهكشانها این بررسی را انجامدادهاند، و افزود: شاید شما بخواهی با خود كارمندی كه متخصص ویژةكهكشان مورد نظر است، دیداری داشته باشی، اینطور نیست؟ و در پی این سخن به دنبال كارمند موبوطه فرستاد و معلوم شد كه او نیزموجود غریبی است هشت چهره با یك چشم در وسط هر یك از آنها و یكدهان در یكی از چهرهها. او از اینكه خود را از این منطقة درخشان و نورانی وبهدور از قفسة متروك تاریكش میدید شگفتزده و مبهوت شده بود، خود راجمع كرده، بر اعصابش مسلط شد و با حالتی تقریباً خجولانه پرسید: دربارةكهكشان من چه میخواهی بدانی؟ دكتر تادیوس لب به سخن گشود و گفت: آنچه میخواهم بدانم دربارةمنظومة شمسی است، تودهای از اجرام آسمانی كه بهدور یكی از ستارگانی كهدر كهكشان توست میچرخد، و ستارهای كه این اجرام به دور آن میچرخند،«خورشید» نام دارد. ـ پوف! كتابدار كهكشان راه شیری با پوزخندی گفت: پیداكرن خودِ كهكشان راهشیری بهقدر كافی مشكل بود، چه برسد به یافتن ستارهای در آن كه كار بسیاردشوارتری است. زیرا تا آنجا كه من میدانم حدود سیصد میلیارد ستاره دراین كهكشان هست كه من بهشخصه نسبت به آنها آگاهی ندارم تا بتوانم یكیرا از دیگری بازشناسم. با اینهمه، به یاد دارم كه وقتی بنا به تقاضای مسؤولانكتابخانه فهرستی از تمام این سیصد میلیارد ستاره تهیه شد، كه گمان میكنمهنوز در بایگانی راكد در زیرزمین كتابخانه موجود است. اگر فكر میكنیواقعاً لازم است آنرا پیدا كنیم و ارزش زحمت آن را خواهد داشت، از جایدیگری كمك ویژهای بگیرم و دنبال این ستارة خاص بگردیم، شاید پیدا شود. چون تقاضا شده بود و دكتر تادیوس هم ناراحت و اندوهگین به نظرمیرسید، موافقت شد كه كار جستوجو برای یافتن منظومة شمسی دنبالشود. زیرا عاقلانهترین كار همین بود. پس از گذشت چند سال، موجود چهارچهرة خسته و فرسودهای پیشآمد، خود را به كتابدار جزء معرفی كرد و با لحن نومیدانهای گفت: سرانجامستارهای را كه دربارة آن پرسوجو میشد یافتم. اما از تصور آن كاملاً درحیرتم كه چرا این ستاره موجب برانگیختن چنین علاقهای شده است. زیراآننیز مشابه بسیاری از ستارگان است كه در همین كهكشان وجود دارند.ستارهای در اندازه و درجه حرارت متوسط كه با اجرام بسیار كوچكتری بهنام «سیاره» احاطه شده است. و ادامه داد: پس از بررسی دقیق متوجه شدم كه حداقل برخی از سیارهها دارایزوائدی انگلی هستند كه گمان میكنم این چیزی كه دربارة آن پرسوجومیشود باید یكی از آنها باشد. در این هنگام دكتر تادیوس با حالتی برآشفته و خشمآلود فریاد زد: چرا. آهآخر چرا، پروردگار این را تاكنون از ما ساكنان بیچاره و مفلوك زمین پنهانكرده بود كه این تنها ما نبودیم كه او را در آفرینش آسمانها تشویق و ترغیبكرده میستودیم. من در سراسر عمر دراز خود با جدیت و تلاش پیگیر و ازروی اخلاص به او خدمت كردم، با این باور كه خدمتم را در نظر دارد و باسعادت و نعمت ابدی پاداشم میدهد. و اكنون چنین پیداست كه او حتی ازوجودم نیز باخبر نبوده است. تو میگویی كه من موجود ذرهبینی ناچیزی درمجموعة سیصدمیلیارد ستارهای هستم كه خود آن تنها یكی از صدها میلیونچنین مجموعهیی است. نه... دیگر بس است. نمیتوانم این وضع را تحملكنم. پرستش پروردگار بیش از این برایم ممكن نیست. نگهبان گفت: پس اكنون میتوانی به جای دیگری بروی. در این هنگام متألة رانده شده با هیجان و چهرهای خسته و رنگباخته ازخواب بیدار شد و زیرلب غرید: ببین، قدرت شیطان حتی در تخیل ما بههنگامخواب نیز وحشتناك و ترسآور است |









