تبلیغات


__
yalan donya
2 اردیبهشت 87 - 23:33

                                       

  • ارسال نظر (0)
sssssssssssssssssssssssss
7 دی 86 - 10:22
عشق من در دادگاه دلم مغز من قاضی بود/متهم قلبم بود/جرم من عشقم بود/
عشق من

در  دادگاه دلم مغز من قاضی بود/متهم قلبم بود/جرم من عشقم بود/

عشق من یاد تو بود/حق من اعدام بود

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


27آذر
دیوانه تو
دیوانه تو

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

 آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

 از پاکی اشکهای خود فهمیدم

 لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

سرم امشب هوای تازه داره                هوای شهر پر آوازه داره

  دلم خون شد زتنهایی خدایا                غریبی، بی کس اندازه داره

27آذر
لحظه های ........

سلطان قلبم

 کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی و عاشقانه دوستت دارم

تا بی نهایت

 کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت

را همیشه جنگلبان خواهم بود

 کاش باور داشتی که غم و غصه هایم را مرحمی جز تو التیام نخواهد

بخشید

 کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی

 پس

 سلطان قلبم

 بیا که اندک زمانی مانده است برای باور دوباره زندگی

 پس دستم را بگیر

و

التماس دستم را بپذیر

27آذر
دلم برات تنگه عشق من دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ...
دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ...

دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...

دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم...

هنوزم منتظرم...................

--------------

زندگانی امروز آغاز می شود.
و در امتداد فردا می نگرد می بالد احیا می شود.
و باز می آغازد.
آن نیست که انجام داده ای و یا آنکه بوده ای
*******
 


27آذر
خنده دار است نه؟ من و دیوانگی؟ من و عشق؟
 خنده دار است نه؟ من و دیوانگی؟ من و عشق؟
563.jpg

!اولین برگ پاییز كه به زمین افتاد من دیوانه شدم.می دانی من به پاییز حساسیت دارم و ضد حساسیتم تو هستی.
وقتی بودی سكوتت مرا رنج می داد اما حالا نبودنت
حالا می فهمم كه فقط حضورت برایم مهم بود .حضوری با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابریست یا آفتابی؟خورشید از شرق طلوع می كند یا غرب

؟استخوانهای مچ دست چند تایندبه من چه ربطی دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بی قرار بهارند… دلها تشنه یك نگاه خیسند...اصلا به من چه كه من كیم؟چیم؟چه می كنم
من فقط به دنیا آمده ام كه تو را ببینم حسرتت را بخورم نداشتنت را گریه كنم بعدهم آرام بمیرم.آرام آرام طوری كه صورت هیچ برگ گلی خراشیده نشود
هر وقت خودم را در آیینه نگاه می كنم تو را می بینم. این كه چیزی نیست هر شب خوابت را می بینم كه تو من شده ای من تو میشوم بعد یكی میشویم آخر گیج میشوم نمی دانم تو منی یا من توام؟!
دیشب دوباره خوابت را دیدم همان نگاه ،همان بوی یاس ،همان دودوی ستاره مانندت را.....
كبوتر شدی آمدم بگیرمت پریدی و رفتی روی ماه نشستی.آنقدر گریه كردم كه همه شقایقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر میدانستی چقدر دوستت دارم از گرمای عشقم آب می شدی و من این را نمی خواستم.گذاشتم تو بروی و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تویی و من عاشق. پس گذاشتم تا بروی .
خیلی بی انصافی خیلی. وقتی خواستی بروی حتی یك برگ گل یاس یا یك قطره باران یا حتی صدای سنجاقك برایم نگذاشتی
بدون هیچ رفتی ....
بدون هیچ صدا مثل همیشه سربزیر و آرام رفتی برای همیشه....
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمی بخشمت می دانی چرا؟
چون آنوقت تو بر می گردی و طلب بخشش می كنی
و من صمیمانه ترین لبخندها را نثارت می كنم با شكوه ترین محبتها را به پایت می ریزم....
می دانم همه اینها خیال است خیالی كال كه وقت رسیدنش زمانی می خواهد به قطره قطره چكیدن من....
وقتی كه اولین قطره باران بر قلبم بارید و زیباترین گل سرخ در دیدگانم رویید: قسم خوردم كه هر فصل پاییز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با یاد تو پر بگیرم تا اوج
قسم خوردم با یاد تو بمیرم...
با صدای باران دوباره چشمهایم بارانی می شود

 چه كنم كه تو بوی باران می دهی

 

برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه

  اما برای اینکه از دلش در بیاری


  شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی

  می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی

  اما نمیتونی

  جلوی اشکی را بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری بشه

27آذر
sssssssssssssssssssssssss
شاید بارها این داستان را شنیده باشید. اما من دوباره تکرار میکنم که: تجربه شود برای دیگران وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مسئله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم و گونه من رو بوسید
"
. داداشی" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد، خودش بود گریه می کرد، دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش، نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم . به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته، این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه
عشق من در دادگاه دلم مغز من قاضی بود/متهم قلبم بود/جرم من عشقم بود/
27 آذر 86 - 23:07
عشق من

در  دادگاه دلم مغز من قاضی بود/متهم قلبم بود/جرم من عشقم بود/

عشق من یاد تو بود/حق من اعدام بود

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


  • ارسال نظر (2)
دیوانه تو
27 آذر 86 - 23:05
دیوانه تو

 

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

 آواره شدن ,حکایت سختی نیست.

 از پاکی اشکهای خود فهمیدم

 لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

سرم امشب هوای تازه داره                هوای شهر پر آوازه داره

  دلم خون شد زتنهایی خدایا                غریبی، بی کس اندازه داره

لحظه های ........
27 آذر 86 - 23:02

سلطان قلبم

 کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی و عاشقانه دوستت دارم

تا بی نهایت

 کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت

را همیشه جنگلبان خواهم بود

 کاش باور داشتی که غم و غصه هایم را مرحمی جز تو التیام نخواهد

بخشید

 کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی

 پس

 سلطان قلبم

 بیا که اندک زمانی مانده است برای باور دوباره زندگی

 پس دستم را بگیر

و

التماس دستم را بپذیر

دلم برات تنگه عشق من دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ...
27 آذر 86 - 23:01
دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ...

دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...

دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

چشمهای تو خیره میشم...

هنوزم منتظرم...................

--------------

زندگانی امروز آغاز می شود.
و در امتداد فردا می نگرد می بالد احیا می شود.
و باز می آغازد.
آن نیست که انجام داده ای و یا آنکه بوده ای
*******
 


  • ارسال نظر (0)
خنده دار است نه؟ من و دیوانگی؟ من و عشق؟
27 آذر 86 - 22:57
 خنده دار است نه؟ من و دیوانگی؟ من و عشق؟
563.jpg

!اولین برگ پاییز كه به زمین افتاد من دیوانه شدم.می دانی من به پاییز حساسیت دارم و ضد حساسیتم تو هستی.
وقتی بودی سكوتت مرا رنج می داد اما حالا نبودنت
حالا می فهمم كه فقط حضورت برایم مهم بود .حضوری با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابریست یا آفتابی؟خورشید از شرق طلوع می كند یا غرب

؟استخوانهای مچ دست چند تایندبه من چه ربطی دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بی قرار بهارند… دلها تشنه یك نگاه خیسند...اصلا به من چه كه من كیم؟چیم؟چه می كنم
من فقط به دنیا آمده ام كه تو را ببینم حسرتت را بخورم نداشتنت را گریه كنم بعدهم آرام بمیرم.آرام آرام طوری كه صورت هیچ برگ گلی خراشیده نشود
هر وقت خودم را در آیینه نگاه می كنم تو را می بینم. این كه چیزی نیست هر شب خوابت را می بینم كه تو من شده ای من تو میشوم بعد یكی میشویم آخر گیج میشوم نمی دانم تو منی یا من توام؟!
دیشب دوباره خوابت را دیدم همان نگاه ،همان بوی یاس ،همان دودوی ستاره مانندت را.....
كبوتر شدی آمدم بگیرمت پریدی و رفتی روی ماه نشستی.آنقدر گریه كردم كه همه شقایقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر میدانستی چقدر دوستت دارم از گرمای عشقم آب می شدی و من این را نمی خواستم.گذاشتم تو بروی و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تویی و من عاشق. پس گذاشتم تا بروی .
خیلی بی انصافی خیلی. وقتی خواستی بروی حتی یك برگ گل یاس یا یك قطره باران یا حتی صدای سنجاقك برایم نگذاشتی
بدون هیچ رفتی ....
بدون هیچ صدا مثل همیشه سربزیر و آرام رفتی برای همیشه....
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمی بخشمت می دانی چرا؟
چون آنوقت تو بر می گردی و طلب بخشش می كنی
و من صمیمانه ترین لبخندها را نثارت می كنم با شكوه ترین محبتها را به پایت می ریزم....
می دانم همه اینها خیال است خیالی كال كه وقت رسیدنش زمانی می خواهد به قطره قطره چكیدن من....
وقتی كه اولین قطره باران بر قلبم بارید و زیباترین گل سرخ در دیدگانم رویید: قسم خوردم كه هر فصل پاییز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با یاد تو پر بگیرم تا اوج
قسم خوردم با یاد تو بمیرم...
با صدای باران دوباره چشمهایم بارانی می شود

 چه كنم كه تو بوی باران می دهی

 

برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه

  اما برای اینکه از دلش در بیاری


  شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی

  می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی

  اما نمیتونی

  جلوی اشکی را بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری بشه

sssssssssssssssssssssssss
26 آذر 86 - 13:06
شاید بارها این داستان را شنیده باشید. اما من دوباره تکرار میکنم که: تجربه شود برای دیگران وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مسئله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم و گونه من رو بوسید
"
. داداشی" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد، خودش بود گریه می کرد، دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش، نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم . به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته، این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
__