تمام قصه ها
با بود یكی و نبود دیگری
آغاز می شود
كه یكی بود ـ یكی نبود
یكی رفته بود
یكی مانده بود ـ مانده بود و
گریه كرده بود
رهایم كردی و رهایت نكردم
گفتم حرف دل یكی است
هفتصدمین پادشاه را هم اگر بخواب ببینی
كنار كوچهء بغض بیداری، در انتظار تو خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند اینو و آن بستم
و چهرهء تو را دیدم
گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم
و صدای تو را شنیدم
دلم روشن بود كه یك روز از آن سوی گریه هایم
می آیی
التماست نمی كنم
هرگز گمان مكن این واژه را
در آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم ـ بیا ـ
بیا و لحظه ای
كنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه كن
ساعت از سكوت ترانه ام گذشته است
اگر نگاه گمانم ، به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش این انتظار شبانه را
به خلوت ناب خوابهای تو می سپردم
حالا هم به چراغ همین كوچهء كوتاه مان قسم
بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم
كافیست
تا از روزن تولد - ترانه -طلوع كنی
حالا می خواهم كه یك شبه
هفتاد سال را سپری كنم
سپس بیایم وبا عصایی در دست و پشتی تا شده
كنار خیابانی شلوغ در انتظار تو باشم
تا تو بیایی مرا ببینی و نشناسی
اما دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی
می شناسمت - مگر می شود نگاه غمگین تو را از خاطر برد
آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم كه
ازنگاه كردن به چشمهایم
مرا نشناسی
به خدا راست می گویم
قول می دهم
باشد
تو را به جان نفسهای گرم كبوتران هرّه نشین
بیا و امشب را
بی واسطهء سكسكه های گریه -كنارم باش
مگر چه می شود
یكبار بی پوشش پردهء باران
تماشایت كنم
ها .. مگر چه می شود
نازنین بی تو تموم كار من
از -ترانه- به - غزل - پلی بزن
بگو اون هق هق قیمتی كجاست
كی میاد قاصدك قرق شكن
من باید از پا بیفتم تا - ترانه -بشكفه
دل باید خون بشه تا یه -عاشقانه - بشكفه
بین این همه تبر زن دوباره قد می كشم
تا تو هر زخم تبر ، صد تا جوونه بشكفه
نازنین هر كجا باشی
قصه نویس تو منم
همه نا رفیق اندو تنها رفیق تو منم
بگو تا - چند تغزل - و پای تو قربونی كنم
برای طلوع تو چند تا شب و خط بزنم
واسه پیدا كردنت از پل گریه رد شدم
لهجهء روزهای خاكستری و بلد شدم
نازنین بدون تو
دنیا رو باور ندارم
با تو از رمز طلسم قصه سر در می آرم
لحظهء سقوط من ـ دست تو مثل معجزه ست
شب می ترسه از خودش
وقتی می گم - دوستت دارم -
من باید از پا بیفتم تا ـ ترانه - بشكفه
دل باید خون بشه تا یه - عاشقانه - بشكفه
باران بیاید یا نیاید
من باشم یا نباشم
خاطرت باشد یا نباشد
دیگر تنهائی ام را با تو هرگز قسمت نمی كنم
حتی ناخوشی هایم را
و از ته دل به تو می گویم
نا رفیق - مگر تو با ما بودی
گفتم بمان، نماندی
رفتی
رفتن سهم همیشهء من بود
من رفتم و نماندم
گفتم هر بار ترانه ای بشكفد
نامه ای به تو خواهد رسید
گفتی -- ستاره نیاز نوازش
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در كنار این دل بی درمان نمی ماند
آیا این ترانه ها در تنگنای تنهائی ام
زاده می شدن
ساده بودن را ازپری كوچكی آموختم
كه با بوسه ای می مرد
و با بوسه ای بدنیا می آمد
اما در این میان رازی هست كه
تنها تو از آن با خبری
من باید از پا بیفتم تا ـ ترانه -بشكفه
گفتم بنویس و بگو
تا از شما بماند - تا بدانند كه
شما قشنگ روزگار من هستی
شانه بالا انداختی
ننوشتی و نگفتی
نیاز سادهء من كه اینهمه - دور و دیر- نبود
نزدیكتر از همیشه
از شما - برای شما می نویسم
اگرچه تـلخ و زخمی كه روزگارم چنین است
می نویسم و می گویم
كه شما یگانه بودید و درست
كه شما نیز درست بودید و یگانه
برداشتی از آلبوم
قشنگ روزگار من
شعرو ترانه از یغما گلرویی |