Darkness! 30 مرداد 87 - 20:32 |
Darkness I had a dream, which was not all a dream. The bright sun was extinguish'd, and the stars Did wander darkling in the eternal space, Rayless, and pathless, and the icy earth Swung blind and blackening in the moonless air; Morn came, and went and came, and brought no day, And men forgot their passions in the dread Of this desolation; and all hearts Were chill'd into a selfish prayer for light: And they did live by watchfires - and the thrones, The palaces of crowned kings, the huts, The habitations of all things which dwell, Were burnt for beacons; cities were consumed, And men were gathered round their blazing homes To look once more into each other's face; Happy were those who dwelt within the eye Of the volcanos, and their mountain-torch: A fearful hope was all the world contain'd; Forest were set on fire but hour by hour They fell and faded and the crackling trunks Extinguish'd with a crash and all was black. The brows of men by the despairing light Wore an unearthly aspect, as by fits The flashes fell upon them; some lay down And hid their eyes and wept; and some did rest Their chins upon their clenched hands, and smiled; And others hurried to and fro, and fed Their funeral piles with fuel, and looked up With mad disquietude on the dull sky, The pall of a past world; and then again With curses cast them down upon the dust, And gnash'd their teeth and howl'd: the wild birds shriek'd, And, terrified, did flutter on the ground, And flap their useless wings; the wildest brutes Came tame and tremolous; and vipers crawl'd And twined themselves among the multitude, Hissing, but stingless, they were slain for food: And War, which for a moment was no more, Did glut himself again; a meal was bought With blood, and each sate sullenly apart Gorging himself in gloom: no love was left; All earth was but one thought and that was death, Immediate and inglorious; and the pang Of famine fed upon all entrails men Died, and their bones were tombless as their flesh; The meagre by the meagre were devoured, Even dogs assail'd their masters, all save one, And he was faithful to a corpse, and kept The birds and beasts and famish'd men at bay, Till hunger clung them, or the dropping dead Lured their lank jaws; himself sought out no food, But with a piteous and perpetual moan And a quick desolate cry, licking the hand Which answered not with a caress, he died. The crowd was famish'd by degrees; but two Of an enormous city did survive, And they were enemies; They met beside The dying embers of an altar-place Where had been heap'd a mass of holy things For an unholy usage; they raked up, And shivering scraped with their cold skeleton hands The feeble ashes, and their feeble breath Blew for a little life, and made a flame Wich was a mockery; then they lifted up Their eyes as it grew lighter, and Each other's aspects. saw, and shriek'd, and died, beheld Even of their mutual hideousness they died, Unknowing who he was upon whose brow Famine had written Fiend. The world was void, The populous and the powerful was a lump, Seasonless, herbless, treeless, manless, lifeless, A lump of death, a chaos of hard clay. The rivers, lakes, and ocean stood still, And nothing stirred within their silent depths; Ships sailorless lay rotting on the sea, And their masts fell down piecemeal; as they dropp'd They slept on the abyss without a surge The waves were dead; the tides were in their grave, The moon their mistress had expired before; The winds were withered in the stagnant air, And the clouds perish'd; Darkness had no need Of aid from them. She was the universe Lord Byron![]() |
فقط نگاه میكنم! 28 مرداد 87 - 21:07 |
وقتی ستاره می شكفه تو دست سرخ پنجره وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره وقتی سكوت سایه ها آینه به آینه می شكنه وقتی كه خورشید میره و دریارو آتیش می زنه فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم به یاد تو شبو پر از اندوه ماه می كنم فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم وقتی سحر پر می شه از ناز نگاه نسترن وقتی تو جشن گم شدن پرستوها پر می كشن انگار دوباره لحظه ها آبی و رویایی می شن دوباره تو دل دل شب قصه شروع می شه و من فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم به یاد تو شبو پر از اندوه ماه می كنم فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم به من ترانه ای بده از صبح پرواز و نیاز از اشك و شبنم و نسیم دنیای تازه ای بساز به من دوباره پل بزن معجزه ی رنگین كمون كه من بدون تو به شب به سایه ها به آسمون فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم به یاد تو شبو پر از خورشید و ماه می كنم فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم به یاد تو شبو پر از خورشید و ماه می كنم حامی( آلبوم فقط نگاه میكنم)! ![]() |
فردینان دو سوسور! 27 مرداد 87 - 12:36 |
عنوان کتاب: فردینان دو سوسور نویسنده: جاناتان کالر ترجمه: کورش صفوی
در آمد: فردینان دو سوسور بنیانگذار زبان شناسی نوین به شمار می رود. کسی که مطالعه ی نظام مند زبان را تشخیص داد و امکان تحقق دستاورد های زبان شناسی قرن بیستم را به وجود آورد. بعلاوه سوسور در کنار دو هم عصر خود زیگموند فروید و امیل دورکهایم شیوه ی نوینی را برای مطالعه در زمینه های علوم انسانی آغاز کردند که به ساختارگرایی معروف است. اهمیت آشنایی با نظریه ی زبانی سوسور علاوه بر فهم و شناخت ساختار گرایی برای درک رویکرد های متاثر از او همچون پساساختارگرایی و نشانه شناسی ضروری است. نظریه زبانی سوسور: سوسور معتقد بود زبانشانسی قبل از او هیچ گاه به تببین موضوع و هدف اصلی خود نپرداخته است. به عقیده ی او یک رویکرد دقیق و شایسته در زبان شناسی باید حقیقتا به شناخت خودِ زبان بپردازد نه مصداقها و نمونه های خارجی آن. به این معنا باید بین شناخت "چیستی زبان" و شناخت "مصداقهای زبان" (گفتار، متون ، فرایند های تولید صوت و...) تمایز قایل شویم. تعریف سوسور از زبان چنین است: "زبان نظامی از نشانه هاست" برای فهم این تعریف نخست باید ففهوم نشانه به درستی تعریف شود. بنا به تعریف سوسور نشانه اتحاد دلالت کننده (دال) با تصوری است که بر آن دلالت می شود(مدلول). این مولفه های نشانه در حقیقت تفکیک ناپذیرند. بدین معنی که بدون یکی از آنها نشانه شکل نمی گیرد. نکته ی مهم در مورد اجزای نشانه این است که هم دال و هم مدلول واحدهایی کاملا ذهنی و انتزاعی هستند. خواهیم دید که دال با "آوا" متفاوت است و به همین ترتیب مدلول چیزی غیر از "مصداق عینی" یک پدیده است. ماهیت اختیاری نشانه: به عقیده ی سوسور بنیان درک و تحلیل زبان درک اختیاری بودن نشانه است. در یک جمله اختیاری بودن نشانه بدین معنیست که هیچ رابطه ی طبیعی یا اجتناب ناپذیری بین دال و مدلول وجود ندارد. مثلا در این که من به صفحه ای که دارم این نوشته را تایپ می کنم می گویم کیبورد هیچ علت پیشنی و تغییر ناپذیری وجود ندارد. یهنی به همین راحتی این صفحه میتوانست "گنجیل" ، "مغلوق" یا هر چیز دیگری نام بگیرد. اگرچه این بیان بدیهی و تا حدی سنتی به نظر می رسد، واقعیت این است که فهم صحصیح آن در" دوره ی زبان شناسی عمومی" سوسور پایه ی بسط و تحلیل مفاهیم بسیاری قرار می گیرد. پس از تبیین اختیاری بودن نشانه نخستین مطلبی که سوسور به بیان آن می پردازد این است که زبان صرفا گنجینه ای از لغات نیست و مفاهیم و مدولهای یک زبان با زبانی دیگر کاملا متفاوت است. به همین دلیل است که در هنگام ترجمه نمی توانیم تک تک واژه ها را در یک زبان با واژه های معادل آن در زبانی دیگر جایگزین کنیم. در حقیقت هر زبان جهان را به شکلی متفاوت – و منطبق بر سلایق اهل آن زبان- برای خود برش می زند و سامان می بخشد. ماهیت اختیاری زبان و این مطلب که زبان گنجینه ای از لغات نیست به طور ضمنی یک دیگر را تبیین می کنند. اگر زبان صرفا گنجینه ای از لغات بود که برای اشاره به مفاهیم مشخصی به کار می رفتند در آن صورت دلیلی برای تغییر زبان ( تغییر تصورهای آوایی و مفاهیم) وجود نداشت. زبان گنجینه ای از لغات نیست به همین علت مدولهایش مفاهیمی از پیش موجود به شمار نمی روند بلکه مفاهیمی تغییر پذیر و اتفاقی اند که از وضعیتی به وضعیت دیگر زبان دگرگون می شوند. از آنجا که رابطه ی میان دال و مدلول اختیاریست و هیچ الزامی برای استفاده از یک دال خاص برای اطلاق به این مفهوم یا آن مفهوم وجود ندارد، هیچ تعریفی نیز برای مفهوم نمی توان قائل شد که مفهوم بر حسب آن ، مدلول یک دال معرفی شود. مدلول در پیوند با دال می تواند هر صورتی را بپذیرد و هیچ هسته ی بنیادینی برای معنی وجود ندارد که بر اساس آن مدلول و دال بر هم مرتبط گردند. در حقیقت به دلیل فقدان مفاهیم جهانی ثابت مدلول و دال اختیاری است. ماهیت واحدهای زبانی: حال که رابطه ی بین دال و مدلول کاملا اختیاریست باید ببینیم چه چیزی دال را به مدلول معرفی می کند. پاسخ سوسور این است که ماهیت واحد های زبانی(دالها و مدلولها) کاملا رابطه ای یا فتراقی است. در مورد مدلول ها این مطلب چنین بیان می شود که آنچه باعث شکل گیری یک مفهوم خاص در ذهن می شود تفاوت آن با بقیه ی مفاهیم است. بدین معنا که هر مفهوم به دلیل تفاوت ها و افتراق هایش با مفاهیم دیگر در ذهن انسان شکل می گیرد. مفهوم رنگ "قهوه ای" مفهوم مستقلی نیست که بر حسب ویژگی های بنیادینی تعریف شده باشد. بلکه در تقابل با مفاهیم دیگری مثل "قرمز" ، "سبز" ، "مشکی" و ... در ذهن شکل می گیرد. در حقیقت قهوه ای رنگیست که "قرمز" ، "سبز" ، "مشکی" و ... نباشد. توضیح مشابهی در مورد ماهیت افتراقی دالها وجود دارد. منتها در ابتدا باید بین "آوا" یا "صوت" و دال که یک "تصور آوایی" است تمایز قایل شد. هنگامی که من و شما کلمه ی "کلاغ" را به کار می بریم مسلما صوت های متفاوتی تولید کرده ایم. اما هنوز هم دال واحدی را به کار می بریم. بنا بر این دال غیر از صداهایی است که من و شما تولید می کنیم. دال در واقع نوعی واحد انتزاعی است و نباید با توالی واقعی آواها اشتباه شود. سوسور برای فهم تفاوت بین واج و آوا از مثال شطرنج استفاده می کند. در بازی شطرنج اگر مثلا مهره ی فیل گم شود و بجای آن از در ِ نوشابه استفاده کنیم باز همین این مهره ی جدید فیل است و می تواند حرکت های یک فیل را انجام دهد. این مساله تا زمانی که بتوانیم بین شکل مهره ی فیل و مهره های دیگر تمایز قایل شویم صادق است. به این ترتیب می توان گفت که واحد های بازی شطرنج هویت مادی ندارند، زیرا هیچ مختصه ی مادی ضروری ای برای مهره ی شاه یا پیاه ملحوظ نیست. هویت یعنی نقش افتراق ها در نظام. با استدلالی مشابه سوسور بیان می کند که مثلا زبان انگلیسی، حتی اگر واحدهای دالش اصلا با آوا بیان نمی شدند و به جای آنها علایم دیداری به کار می رفت باز هم زبان انگلیسی باقی می ماند. |
دنبال خودت نگرد! 26 مرداد 87 - 22:01 |
لای برگای کتابا دنباله خودت نگرد ! تو غبارا ، تو سرابا دنباله خودت نگرد ! گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ ! زیر آواره نقابا دنباله خودت نگرد ! باورش کن منه تازه رو ! خوده خوده توئه ! اون غریبه که عذابه لحظه هات شده توئه ! صورتت برات نقابه ! خودتو نشون بده ! اون که تن می ده به هر نقابی که موده توئه ! گاهی وقتا صورتت ماله تو نیست گاهی وقتا آینه هم دروغ میگه گاهی حتی توآینه خودتو اشتباه میگیری با یکی دیگه اگه توی پیرهنت آتشفشون داری ، بیا ! اگه دست تو دسته این حادثه میذاری ، بیا ! خودتو زنده شده تو دله تو !رفیقکم ! اگه خوابتو شکستی ، اگه بیداری، بیا !![]() سیاوش قمیشی(آلبوم رگبار)! |
lonely girl! 25 مرداد 87 - 16:48 |
I can remember the very first time I cried
I can remember the very first time I cried
|
Famous love letters ! 23 مرداد 87 - 12:20 |
Famous love letter by Lewis Carroll Christ Church, Oxford, October 28, 1876
Famous love letter by Ludwig van Beethoven Ludwig van Beethoven (1770-1827), one of history's most famous and mysterious composers died at the age of 57 with one great secret. Upon his death, a love letter was found among his possessions. It was written to an unknown woman who Beethoven simply called his *Immortal Beloved.*
Famous love letter by Napolean Bonaparte In addition to being a brilliant military mind and feared ruler, Napolean Bonaparte (1763 - 1821) was a prolific writer of letters. He reportedly wrote as many as 75,000 letters in his lifetime, many of them to his beautiful wife, Josephine, both before and during their marriage. This letter, written just prior to their 1796 wedding, shows surprising tenderness and emotion from the future emperor. Famous love letter by Mark Twain May 12, 1869 Famous love letter by James Joyce Irish-born writer James Joyce (1882 - 1941) lived in a variety of cities in Europe, but was always tied to Dublin, the city of his birth. It was the setting for many of his revolutionary and controversial works, and it was also where in 1904 he met Nora Barnacle, the woman who would eventually become his wife. This letter, written just months after Joyce first met Nora, shows the depth of his affection.
|
I have lived with shades 21 مرداد 87 - 18:32 | ||
| ||
پس از من 20 مرداد 87 - 14:07 |
من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش |
آموزش زبان فارسی 12 مرداد 87 - 13:23 |
دكتر كوروش صفوی: دانشكده زبان و ادبیات فارسی جای معنی كردن واژه نیست یك استاد زبان و ادبیات فارسی، با انتقاد از شیوه تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها گفت: امروز در هیچ جای دنیا زبان و ادبیات را با خواندن متن یاد نمیدهند. دكتر كوروش صفوی در گفتگو با خبرنگار ادبی خبرگزاری كار ایران، ایلنا، افزود: در حال حاضر در تمام دانشگاهها خواندن متن توسط دانشجو صورت میگیرد و استاد همراه دانشجو به بررسی و تحلیل متن میپردازد. ولی در دانشگاههای ما بیشتر واحدهای درسی مربوط به خواندن و معنی كردن است. این استاد دانشگاه تاكید كرد: درسهای دانشگاه باید به لحاظ علمی، هر ده سال یكبار مورد تجدید نظر عمیق قرار گیرند. این تجدید نظر هم باید در عنوان دروس و هم درباره محتوای دروس لحاظ شود. وی شیوه تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها را سنتی عنوان و تصریح كرد: این شیوه نیاز به تغییر دارد. صفوی با تاكید بر آنكه دروس دانشگاهی باید براساس اطلاعات جدید در آن دانش تنظیم شود، گفت: تجدید نظر درباره زبان و ادب فارسی كه به واقع تنها رشته درسی است كه كشور ایران دربارهاش حرف اول و آخر را میزند, نشانگر پویایی خواهد بود كه باید الگوی گروههای آموزشی زبان و ادب فارسی در سطح جهان قرار گیرد. این مترجم خاطرنشان كرد: متاسفانه آنچه تحت عنوان واحدهای درسی این رشته (زبان و ادبیات فارسی) در سطح كارشناسی, كارشناسی ارشد و دكتری ارائه میشود، خود نشانگر گرایش به سنتهایی است كه از دیرباز، یعنی از همان آغاز تاسیس نخستین گروه زبان و ادب فارسی باقی مانده است. دكتر مریم صادقی: شاملو را باید در كنار نظامی تدریس كرد یك استاد زبان و ادبیات فارسی متعقد است: دانشگاههای زبان و ادبیات فارسی, گاهی ادبیات معاصر را جزء ادبیات به حساب نمیآورند، در حالی كه باید در كنار تدریس نظامی، به شاملو و اخوان نیز بها دهیم. دكتر مریم صادقی، در گفتگو با خبرنگار ادبی ایلنا, با تاكید بر آنكه نباید نسبت به تدریس ادبیات معاصر، در دانشگاهها كوتاهی كنیم؛ ما باید در كنار شاعران و اندیشمندانی بزرگ مانند نظامی, شاملو و اخوان را هم تدریس كنیم. وی با اشاره به كمتوجهی به اندیشههای سیاسی و اجتماعی نویسندگان در دانشگاه اظهار داشت: اندیشههای سیاسی و اجتماعی زیادی درمتون دانشگاهی وجود دارد كه تدریس نمیشود. این اندیشهها درطول تاریخ توانسته است مورد استفاده بسیاری از پادشاهان و حكومتها قرار بگیرد. به گفته وی، صاحبان آثار ادبی كه در آثارشان اندیشههای سیاسی و اجتماعی وجود دارد از افراد تاثیرگذار در نظام حكومتی خود بودهاند و باید این اندیشهها استخراج و تدریس شود. این استاد دانشگاه گفت: ما در تدریس متون ادبی خود، به آفات این متون اشاره نمیكنیم و تنها نكات مثبت را میبینیم؛ همچنانكه زیانهای اندیشههای شاعران و نویسندگان را بررسی نمیكنیم و نگاهمان به آنها همیشه مثبت است. این یك نوع نقد احساساتی است و درست نیست. صادقی افزود: برای مثال عرفان و تصوف یكی از اركان و الگوهای ادبیات فارسی شده است. نكات مثبت عرفان و تصوف جای خودش، اما گاهی همین عرفان و تصوف، جامعه را به رخوت و خمودگی كشانده است. وی با اشاره به وجود خط قرمز در دانشگاهها گفت: درست است كه خط قرمزها در دانشگاهها مشكل ایجاد كرده است, اما گاهی ما خودمان خط قرمز را ایجاد میكنیم. وقتی شخصی مثل حافظ گرامی شود و اجازه نظر به دیگران نمیدهد، این خودش بدترین خط قرمز است. ما نباید جلوی اظهارنظر دیگران را بگیریم. اگر یك نفر درباره نكات منفی حافظ یا مولانا صحبت كند او را طرد میكنند. وی تصریح كرد: نه حافظ گرایی برای جامعه ما خوب است نه طرد شاعرانی مانند "نادر نادرپور". ما باید با شاعران و نویسندگان علمی و ادبی برخورد كنیم نه احساسی و تعصبی. ما در دانشگاه اجازه نظر به جوانان را نمیدهیم و این خودش باعث صدمه به ادبیات است. دكتر بشر دوست: شیوه تدریس ادبیات باید مبتنی بر استدلال باشد یك استاد دانشگاه معتقد است: شیوه كنونی تدریس در دانشگاههای ادبیات فارسی كه مبتنی بر استناد به بزرگان است، باید تغییر كند و مبتنی بر استدلال شود. دكتر "مجتبی بشر دوست"، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه، در گفتگو با خبرنگار ادبی ایلنا, اظهارداشت: نباید بزرگان باعث شوند ما از دیدن دور دست غافل بمانیم. وقتی یك آدم بزرگ جلوی شما بایستد نمیتوانید افق را ببینید، همچنانكه نیوتن میگوید:"«من بر شانه غولها ایستادهام.» یعنی بر شانههای بزرگان و سنت خود ایستادهام كه توانستهام دور دست را ببینم." وی تصریح كرد: در كشورهای خارجی از سنت و ادبیات كهن خود به خوبی سود میبرند اما در كشور ما به نظر میآید سنت و گذشته تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شده است. این استاد دانشگاه گفت: سنت ما ظرفیت بالایی دارد. اما از این ظرفیت آدمهایی مثل زرین كوب، علامه قزوینی و خانلری یك جور بهره بردهاند, و عدهای دیگر یك جور دیگر. به گفته وی، در هر دورهای به اقتضای زمان خود، شیوه استفاده و بیان سنت تغییر میكند. اما در دوران كنونی ما نتوانستهایم از سنت به خوبی در در دانشگاهها بهره برداری كنیم. بشر دوست با اشاره نیاز دانشگاهها به شیوههای مدرن تدریس گفت: ما باید به متون كهن خود به صورت مدرن نگاه كنیم. برای مثال افرادی مانند دكتر سروش به مولانا دید مدرنی دارند و این در حد خودش خوب است. وی افزود: ما دو نوع متون در دانشگاه تدریس میكنیم, یكی متونی كه ساختار محكمی دارند، مانند خاقانی و دوم متونی كه معنیگرا هستند, مانند آثار مولانا, سنایی و عطار. وی تصریح كرد: ما امروز بیشتر نیاز داریم كه به متون معنا گرا بپردازیم. دكترمیر عابدینی: استادان ادبیات، از صحبت در كلاسهای درس میترسند نخستین مشكل در دانشكدههای زبان و ادبیات فارسی خود استادان هستند؛ چراكه بسیاری از استادان ادبیات می ترسند، در كلاس درس حرف بزنند. یك استاد دانشگاه معتقد است؛ بعضی استادان دانشگاه تنها برای آنكه شغلی داشته باشند، به تدریس زبان و ادبیات فارسی میپردازند و این نخستین مشكل زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه است. به گزارش خبرنگار ادبی ایلنا، دكتر " ابوطالب میر عابدینی"، مولف و استاد زبان و ادبیات فارسی، طی سخنانی در این باره گفت: ادبیات عشق می خواهد و كسی كه میخواهد در این رشته تدریس كند، باید ذوق داشته باشد. وی با اشاره به اهمیت انتخاب استادان ادبیات دانشگاه تصریح كرد: متاسفانه در بخش گزینش برای انتخاب استادان ادبیات، بیشتر از دید عقیدتی به مساله توجه می كنند و به ذوق ادبی و فرهنگی مدرسین چندان توجه نمی شود. وی در ادامه اظهار داشت: اگر شخصی كه برای تدریس انتخاب می شود معلومات نداشته باشد، با دید سطحی به ادبیات نگاه می كند و از عمق آن چیزی نمیفهمد و از این روی نمیتواند، چیز تازهای به دانشجویان یادبدهد. این استاد دانشگاه ادامه داد: متون ادبی كه در دانشگاههاتدریس می شود، به ذوق و نیاز روز توجه ندارد و سنتی است؛ البته اگر استاد توانا باشد میتواند، ادبیات كهن را بر اساس مولفههای نقد جدید، بررسی و تدریس كند،همان اتفاقی كه در دانشگاههای معتبر دنیا رخ داده است. میر عابدینی در ادامه اظهار داشت: هدف ادبیات شكوفایی ذوق است و اگر تدریس آن باعث شكوفایی نشود، تنها وقت را تلف میكند. وی با اشاره كتب درسی دانشگاهی حوزه ادبیات گفت: متون درسی در20 سال اخیر به گونه ای تدوین شدهاند كه بیشتر جنبه مذهبی داشته باشند و در این میان، عدهای كه محدودیت فكری داشتند، بسیاری اصول ادبیات را به هم ریختند؛ این افراد در دورهای خاص صدماتی به ادبیات زدند كه هنوز هم میتوانیم، عوارض آن را ببینیم. عابدینی توجه به ادبیات معاصر در دانشگاهها را الزامی دانست و گفت: به نظر میآید كه بعضی از دانشگاهیان، از ادبیات معاصر خوششان نمی آید؛ در حالی كه " شعر نو" یك پدیده تازه است و جامعه در برابر آن عكس العمل نشان دادهاست. این مدرس زبان و ادبیات فارسی افزود: استاد بودن، دیگر احترام لازم را بهوجود نمیآورد كه یكی از دلایل آن حقوق پایین مدرسین است. میرعابدینی گفت: استادان به دلیل مشكلات مالی مجبورند، كلاس های حق التدریس بگیرند و بیشتر وقت خود را تدریس كنند كه این باعث ایستایی ذهنشان می شود. این مولف افزود: بسیاری از استادان دانشگاه میگویند كه ما می ترسیم، بعضی از سوالات دانشجویان را جواب بدهیم، چون باعث ایجاد مشكلات جانبی می شود. عابدینی تصریح كرد: زمانی كه اجازه بحث و تبادل نظر در مورد ادبیات معاصر وجود نداشته باشد, ادبیات بازاری تمام فضای جامعه را پر میكند و شما می بینید كه فلان رمان به چاپ بیستم رسیده، اما یك اثر قدرتمند ادبی كه در مورد سیاست یا اجتماع نوشتهشده، فرصت انتشار پیدا نكرده و این مساله باعث به بیراهه رفتن دانشجویان و اهالی مطالعه شدهاست. میر عابدینی در خاتمه، در مورد جایگاه نقد در دانشگاه اظهار داشت: باید برای استاد و دانشجو شرایط نقد را فراهمكرد؛ اما همانطور كه گفتم ما فرصت صحبتكردن را از استادان دانشگاه گرفتهایم. برگرفته از: ایلنا |
زمستان! 10 مرداد 87 - 18:06 |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت |










![IMG]](http://i15.tinypic.com/67o73g0.jpg[/IMG])

