تبلیغات


__
Darkness!
30 مرداد 87 - 20:32
Darkness

I had a dream, which was not all a dream.
The bright sun was extinguish'd, and the stars 
Did wander darkling in the eternal space, 
Rayless, and pathless, and the icy earth 
Swung blind and blackening in the moonless air;
Morn came, and went and came, and brought no day,
And men forgot their passions in the dread 
Of this desolation; and all hearts 
Were chill'd into a selfish prayer for light:
And they did live by watchfires - and the thrones,
The palaces of crowned kings, the huts, 
The habitations of all things which dwell, 
Were burnt for beacons; cities were consumed, 
And men were gathered round their blazing homes 
To look once more into each other's face; 
Happy were those who dwelt within the eye 
Of the volcanos, and their mountain-torch: 
A fearful hope was all the world contain'd; 
Forest were set on fire but hour by hour 
They fell and faded and the crackling trunks 
Extinguish'd with a crash and all was black. 
The brows of men by the despairing light 
Wore an unearthly aspect, as by fits 
The flashes fell upon them; some lay down 
And hid their eyes and wept; and some did rest
Their chins upon their clenched hands, and smiled;
And others hurried to and fro, and fed 
Their funeral piles with fuel, and looked up 
With mad disquietude on the dull sky, 
The pall of a past world; and then again 
With curses cast them down upon the dust, 
And gnash'd their teeth and howl'd: the wild birds shriek'd,
And, terrified, did flutter on the ground, 
And flap their useless wings; the wildest brutes
Came tame and tremolous; and vipers crawl'd 
And twined themselves among the multitude, 
Hissing, but stingless, they were slain for food:
And War, which for a moment was no more, 
Did glut himself again; a meal was bought 
With blood, and each sate sullenly apart 
Gorging himself in gloom: no love was left; 
All earth was but one thought and that was death,
Immediate and inglorious; and the pang 
Of famine fed upon all entrails men 
Died, and their bones were tombless as their flesh;
The meagre by the meagre were devoured, 
Even dogs assail'd their masters, all save one,
And he was faithful to a corpse, and kept 
The birds and beasts and famish'd men at bay, 
Till hunger clung them, or the dropping dead 
Lured their lank jaws; himself sought out no food,
But with a piteous and perpetual moan 
And a quick desolate cry, licking the hand 
Which answered not with a caress, he died. 
The crowd was famish'd by degrees; but two 
Of an enormous city did survive, And they were enemies; 
They met beside 
The dying embers of an altar-place
Where had been heap'd a mass of holy things 
For an unholy usage; they raked up, 
And shivering scraped with their cold skeleton hands 
The feeble ashes, and their feeble breath 


Blew for a little life, and made a flame
Wich was a mockery; then they lifted up 
Their eyes as it grew lighter, and 
Each other's aspects. saw, and shriek'd, and died, beheld 
Even of their mutual hideousness they died, 
Unknowing who he was upon whose brow 
Famine had written Fiend. The world was void,
The populous and the powerful was a lump, 
Seasonless, herbless, treeless, manless, lifeless, 
A lump of death, a chaos of hard clay. 
The rivers, lakes, and ocean stood still, 
And nothing stirred within their silent depths; 
Ships sailorless lay rotting on the sea, 
And their masts fell down piecemeal; as they dropp'd 
They slept on the abyss without a surge 
The waves were dead; the tides were in their grave,
The moon their mistress had expired before; 
The winds were withered in the stagnant air, 
And the clouds perish'd; Darkness had no need 
Of aid from them. She was the universe

Lord Byron





the-darkness-logo.jpg
  • ارسال نظر (0)
فقط نگاه میكنم!
28 مرداد 87 - 21:07
وقتی ستاره می شكفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه ی بارون و بوسه می گذره
وقتی سكوت سایه ها آینه به آینه می شكنه
وقتی كه خورشید میره و دریارو آتیش می زنه
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
به یاد تو شبو پر از اندوه ماه می كنم
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
وقتی سحر پر می شه از ناز نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن پرستوها پر می كشن
انگار دوباره لحظه ها آبی و رویایی می شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع می شه و من
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
به یاد تو شبو پر از اندوه ماه می كنم
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
به من ترانه ای بده از صبح پرواز و نیاز
از اشك و شبنم و نسیم دنیای تازه ای بساز
به من دوباره پل بزن معجزه ی رنگین كمون
كه من بدون تو به شب به سایه ها به آسمون
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
به یاد تو شبو پر از خورشید و ماه می كنم
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
فقط نگاه می كنم فقط نگاه می كنم
به یاد تو شبو پر از خورشید و ماه می كنم


حامی( آلبوم فقط نگاه میكنم)!

IMG]
فردینان دو سوسور!
27 مرداد 87 - 12:36

عنوان کتاب: فردینان دو سوسور

نویسنده: جاناتان کالر

ترجمه: کورش صفوی

 



در آمد: فردینان دو سوسور بنیانگذار زبان شناسی نوین به شمار می رود. کسی که مطالعه ی نظام مند زبان را تشخیص داد و امکان تحقق دستاورد های زبان شناسی قرن بیستم را به وجود آورد. بعلاوه سوسور در کنار دو هم عصر خود زیگموند فروید و امیل دورکهایم شیوه ی نوینی را برای مطالعه در زمینه های علوم انسانی آغاز کردند که به ساختارگرایی معروف است. اهمیت آشنایی با نظریه ی زبانی سوسور علاوه بر فهم و شناخت ساختار گرایی برای درک رویکرد های متاثر از او همچون پساساختارگرایی و نشانه شناسی ضروری است.

نظریه زبانی سوسور: سوسور معتقد بود زبانشانسی قبل از او هیچ گاه به تببین موضوع و هدف اصلی خود نپرداخته است. به عقیده ی او یک رویکرد دقیق و شایسته در زبان شناسی باید حقیقتا به شناخت خودِ زبان بپردازد نه مصداقها و نمونه های خارجی آن. به این معنا باید بین شناخت "چیستی زبان" و شناخت "مصداقهای زبان" (گفتار، متون ، فرایند های تولید صوت و...) تمایز قایل شویم.

تعریف سوسور از زبان چنین است: "زبان نظامی از نشانه هاست" برای فهم این تعریف نخست باید ففهوم نشانه به درستی تعریف شود. بنا به تعریف سوسور نشانه اتحاد دلالت کننده (دال) با تصوری است که بر آن دلالت می شود(مدلول). این مولفه های نشانه در حقیقت تفکیک ناپذیرند. بدین معنی که بدون یکی از آنها نشانه شکل نمی گیرد.

نکته ی مهم در مورد اجزای نشانه این است که هم دال و هم مدلول واحدهایی کاملا ذهنی و انتزاعی هستند. خواهیم دید که دال با "آوا" متفاوت است و به همین ترتیب مدلول چیزی غیر از "مصداق عینی" یک پدیده است.

ماهیت اختیاری نشانه: به عقیده ی سوسور بنیان درک و تحلیل زبان درک اختیاری بودن نشانه است. در یک جمله اختیاری بودن نشانه بدین معنیست که هیچ رابطه ی طبیعی یا اجتناب ناپذیری بین دال و مدلول وجود ندارد. مثلا در این که من به صفحه ای که دارم این نوشته را تایپ می کنم می گویم کیبورد هیچ علت پیشنی و تغییر ناپذیری وجود ندارد. یهنی به همین راحتی این صفحه میتوانست "گنجیل" ، "مغلوق" یا هر چیز دیگری نام بگیرد. اگرچه این بیان بدیهی و تا حدی سنتی به نظر می رسد، واقعیت این است که فهم صحصیح آن در" دوره ی زبان شناسی عمومی" سوسور پایه ی بسط و تحلیل مفاهیم بسیاری قرار می گیرد.

پس از تبیین اختیاری بودن نشانه نخستین مطلبی که سوسور به بیان آن می پردازد  این است که زبان صرفا گنجینه ای از لغات نیست و مفاهیم و مدولهای یک زبان با زبانی دیگر کاملا متفاوت است. به همین دلیل است که در هنگام ترجمه نمی توانیم تک تک واژه ها را  در یک زبان با واژه های معادل آن در زبانی دیگر جایگزین کنیم. در حقیقت هر زبان جهان را به شکلی متفاوت – و منطبق بر سلایق اهل آن زبان- برای خود برش می زند و سامان می بخشد.

ماهیت اختیاری زبان و این مطلب که زبان گنجینه ای از لغات نیست به طور ضمنی یک دیگر را تبیین می کنند. اگر زبان صرفا گنجینه ای از لغات بود که برای اشاره به مفاهیم مشخصی به کار می رفتند در آن صورت دلیلی برای تغییر زبان ( تغییر تصورهای آوایی و مفاهیم) وجود نداشت. زبان گنجینه ای از لغات نیست به همین علت  مدولهایش مفاهیمی از پیش موجود به شمار نمی روند بلکه مفاهیمی تغییر پذیر و اتفاقی اند که از وضعیتی به وضعیت دیگر زبان دگرگون می شوند. از آنجا که رابطه ی میان دال و مدلول اختیاریست و هیچ الزامی برای استفاده از یک دال خاص برای اطلاق به این مفهوم یا آن مفهوم وجود ندارد، هیچ تعریفی نیز برای مفهوم نمی توان قائل شد که مفهوم بر حسب آن ، مدلول یک دال معرفی شود. مدلول در پیوند با دال می تواند هر صورتی را بپذیرد و هیچ هسته ی بنیادینی برای معنی وجود ندارد که بر اساس آن مدلول و دال بر هم مرتبط گردند. در حقیقت به دلیل فقدان مفاهیم جهانی ثابت مدلول و دال اختیاری است.

ماهیت واحدهای زبانی: حال که رابطه ی بین دال و مدلول کاملا اختیاریست باید ببینیم چه چیزی دال را به مدلول معرفی می کند. پاسخ سوسور این است که ماهیت واحد های زبانی(دالها و مدلولها) کاملا رابطه ای یا فتراقی است.

در مورد مدلول ها این مطلب چنین بیان می شود که آنچه باعث شکل گیری یک مفهوم خاص در ذهن می شود تفاوت آن با بقیه ی مفاهیم است. بدین معنا که هر مفهوم به دلیل تفاوت ها و افتراق هایش با مفاهیم دیگر در ذهن انسان شکل می گیرد. مفهوم رنگ "قهوه ای" مفهوم مستقلی نیست که بر حسب ویژگی های بنیادینی تعریف شده باشد. بلکه در تقابل با مفاهیم دیگری مثل "قرمز" ، "سبز" ، "مشکی" و ... در ذهن شکل می گیرد.  در حقیقت قهوه ای رنگیست که "قرمز" ، "سبز" ، "مشکی" و ... نباشد.

توضیح مشابهی در مورد ماهیت افتراقی دالها وجود دارد. منتها در ابتدا باید بین "آوا" یا "صوت" و دال که یک "تصور آوایی" است تمایز قایل شد. هنگامی که من و شما کلمه ی "کلاغ"  را به کار می بریم مسلما صوت های متفاوتی تولید کرده ایم. اما هنوز هم دال واحدی را به کار می بریم. بنا بر این دال غیر از صداهایی است که من و شما تولید می کنیم. دال در واقع نوعی واحد انتزاعی است و نباید با توالی واقعی آواها اشتباه شود.

سوسور برای فهم تفاوت بین واج و آوا از مثال شطرنج استفاده می کند. در بازی شطرنج اگر مثلا مهره ی فیل گم شود و بجای آن از در ِ نوشابه استفاده کنیم باز همین این مهره ی جدید فیل است و می تواند حرکت های یک فیل را انجام دهد. این مساله تا زمانی که بتوانیم بین شکل مهره ی فیل و مهره های دیگر تمایز قایل شویم صادق است. به این ترتیب می توان گفت که واحد های بازی شطرنج هویت مادی ندارند، زیرا هیچ مختصه ی مادی ضروری ای برای مهره ی شاه یا پیاه ملحوظ نیست. هویت یعنی نقش افتراق ها در نظام.

با استدلالی مشابه سوسور بیان می کند که مثلا زبان انگلیسی، حتی اگر واحدهای دالش اصلا با آوا بیان نمی شدند و به جای آنها علایم دیداری به کار می رفت باز هم زبان انگلیسی باقی می ماند.



دنبال خودت نگرد!
26 مرداد 87 - 22:01

لای برگای کتابا دنباله خودت نگرد !

تو غبارا ، تو سرابا دنباله خودت نگرد !

گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ !

زیر آواره نقابا دنباله خودت نگرد !

باورش کن منه تازه رو ! خوده خوده توئه !

اون غریبه که عذابه لحظه هات شده توئه !

صورتت برات نقابه ! خودتو نشون بده !

اون که تن می ده به هر نقابی که موده توئه !

گاهی وقتا صورتت ماله تو نیست

گاهی وقتا آینه هم دروغ میگه

گاهی حتی توآینه خودتو

اشتباه میگیری با یکی دیگه

اگه توی پیرهنت آتشفشون داری ، بیا !

اگه دست تو دسته این حادثه میذاری ، بیا !

خودتو زنده شده تو دله تو !رفیقکم !

اگه خوابتو شکستی ، اگه بیداری، بیا !

quiet_time_1.jpg


سیاوش قمیشی(آلبوم رگبار)!
lonely girl!
25 مرداد 87 - 16:48

I can remember the very first time I cried
How I wiped my eyes and buried the pain inside
All of my memories - good and bad - that's past
Didn't even take the time to realize

Starin' at the cracks in the walls
Cuz I'm waiting for it all to come to an end
Still I curl up right under the bed
Cuz its takin' over my head all over again

Do you even know who you are?
I guess I'm tryin' to find
A borrowed dream or a superstar?
I want to be a star
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?

Lyin' awake watchin' the sunlight
How the birds will sing as I count the rings
around my eyes
Constantly pushing the world I know aside
I don't even feel the pain, I don't even want to
try

I'm lookin' for a way to become
The person that I dreamt of when I was sixteen
Oh, nothin' is ever enough
Ooh, baby, it ain't enough for what it may seem

Do you even know who you are?
I'm still tryin' to find
A borrowed dream or a superstar?
Everybody wants to be
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?
No

So Lonely girl, tell a tale for me
Cuz I'm wondering how you really feel
I'm a lonely girl, I'll tell a tale for you
Cuz I'm just tryin' to make all my dreams come
true

Do you even know who you are?
Oh, yeah, yeah
A borrowed dream or a superstar?
Oh, I wanted to be a star
Is life good to you or is it bad?
I can't tell, I can't tell anymore
Do you even know what you have?
I guess not, oh I guess not

Do you even know who you are?
Oh, I'm tryin' to find
A rising dream or a fallen star?
Oh, I have a all these dreams
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?
No, no
Do you even know who you are?
A rising dream or a fallen star?
Is life good to you or is it bad?

 

 

I can remember the very first time I cried
How I wiped my eyes and buried the pain inside
All of my memories - good and bad - that's past
Didn't even take the time to realize

Starin' at the cracks in the walls
Cuz I'm waiting for it all to come to an end
Still I curl up right under the bed
Cuz its takin' over my head all over again

Do you even know who you are?
I guess I'm tryin' to find
A borrowed dream or a superstar?
I want to be a star
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?

Lyin' awake watchin' the sunlight
How the birds will sing as I count the rings
around my eyes
Constantly pushing the world I know aside
I don't even feel the pain, I don't even want to
try

I'm lookin' for a way to become
The person that I dreamt of when I was sixteen
Oh, nothin' is ever enough
Ooh, baby, it ain't enough for what it may seem

Do you even know who you are?
I'm still tryin' to find
A borrowed dream or a superstar?
Everybody wants to be
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?
No

So Lonely girl, tell a tale for me
Cuz I'm wondering how you really feel
I'm a lonely girl, I'll tell a tale for you
Cuz I'm just tryin' to make all my dreams come
true

Do you even know who you are?
Oh, yeah, yeah
A borrowed dream or a superstar?
Oh, I wanted to be a star
Is life good to you or is it bad?
I can't tell, I can't tell anymore
Do you even know what you have?
I guess not, oh I guess not

Do you even know who you are?
Oh, I'm tryin' to find
A rising dream or a fallen star?
Oh, I have a all these dreams
Is life good to you or is it bad?
I can't tell anymore
Do you even know what you have?
No, no
Do you even know who you are?
A rising dream or a fallen star?
Is life good to you or is it bad?

 

1124626068sad_girl2.jpg

 


 

Famous love letters !
23 مرداد 87 - 12:20

Famous love letter by Lewis Carroll

Christ Church, Oxford, October 28, 1876

My Dearest Gertrude:

You will be sorry, and surprised, and puzzled, to hear what a queer illness I have had ever since you went. I sent for the doctor, and said, "Give me some medicine. for I'm tired." He said, "Nonsense and stuff! You don't want medicine: go to bed!"

I said, "No; it isn't the sort of tiredness that wants bed. I'm tired in the face." He looked a little grave, and said, "Oh, it's your nose that's tired: a person often talks too much when he thinks he knows a
great deal." I said, "No, it isn't the nose. Perhaps it's the hair." Then he looked rather grave, and said, "Now I understand: you've been playing too many hairs on the pianoforte."

"No, indeed I haven't!" I said, "and it isn't exactly the hair: it's more about the nose and chin." Then he looked a good deal graver, and said, "Have you been walking much on your chin lately?" I said, "No." "Well!" he said, "it puzzles me very much.

Do you think it's in the lips?" "Of course!" I said. "That's exactly what it is!"

Then he looked very grave indeed, and said, "I think you must have been giving too many kisses." "Well," I said, "I did give one kiss to a baby child, a little friend of mine."

"Think again," he said; "are you sure it was only one?" I thought again, and said, "Perhaps it was eleven times." Then the doctor said, "You must not give her any more till your lips are quite rested
again." "But what am I to do?" I said, "because you see, I owe her a hundred and eighty-two more." Then he looked so grave that tears ran down his cheeks, and he said, "You may send them to her in a box."

Then I remembered a little box that I once bought at Dover, and thought I would someday give it to some little girl or other. So I have packed them all in it very carefully. Tell me if they come safe or if any are lost on the way."

Lewis Carroll


 

Famous love letter by Ludwig van Beethoven

 Ludwig van Beethoven (1770-1827), one of history's most famous and mysterious composers died at the age of 57 with one great secret. Upon his death, a love letter was found among his possessions. It was written to an unknown woman who Beethoven simply called his *Immortal Beloved.*

The world may never put a face with this mysterious woman or know the circumstances of their affair and his letters are all that is left of a love as intensely passionate as the music for which Beethoven became famous. Compositions such as the Moonlight Sonata as well as Beethoven's many symphonies express eloquently the tragedy of a
relationship never publicly realized.

July 6, 1806

My angel, my all, my very self -- only a few words today and at that with your pencil -- not till tomorrow will my lodgings be definitely determined upon -- what a useless waste of time. Why this deep sorrow where necessity speaks -- can our love endure except through sacrifices -- except through not demanding everything -- can you change it that you are not wholly mine, I not wholly thine?

Oh, God! look out into the beauties of nature and comfort yourself with that which must be -- love demands everything and that very justly -- that it is with me so far as you are concerned, and you with
me. If we were wholly united you would feel the pain of it as little as I!

Now a quick change to things internal from things external. We shall surely see each other; moreover, I cannot communicate to you the observations I have made during the last few days touching my own life -- if our hearts were always close together I would make none of the kind. My heart is full of many things to say to you - Ah! -- there are moments when I feel that speech is nothing after all -- cheer up -- remain my true, only treasure, my all as I am yours; the gods must send us the rest that which shall be best for us.

Your faithful,
Ludwig 

 

Famous love letter by Napolean Bonaparte

 In addition to being a brilliant military mind and feared ruler, Napolean Bonaparte (1763 - 1821) was a prolific writer of letters. He reportedly wrote as many as 75,000 letters in his lifetime, many of them to his beautiful wife, Josephine, both before and during their marriage. This letter, written just prior to their 1796 wedding, shows surprising tenderness and emotion from the future emperor.


Paris, December 1795

I wake filled with thoughts of you. Your portrait and the intoxicating evening which we spent yesterday have left my senses in turmoil. Sweet, incomparable Josephine, what a strange effect you have on my heart! Are you angry? Do I see you looking sad? Are you worried?... My soul aches with sorrow, and there can be no rest for you lover; but is there still more in store for me when, yielding to the profound feelings which overwhelm me, I draw from your lips, from your heart a love which consumes me with fire? Ah! it was last night that I fully realized how false an image of you your portrait gives!

You are leaving at noon; I shall see you in three hours.

Until then, mio dolce amor, a thousand kisses; but give me none in return, for they set my blood on fire.

 

Famous love letter by Mark Twain

May 12, 1869

Out of the depths of my happy heart wells a great tide of love and prayer for this priceless treasure that is confided to my life-long keeping.

You cannot see its intangible waves as they flow towards you, darling, but in these lines you will hear, as it were, the distant beating of the surf.

Mark Twain (Samuel Langhorne Clemens), American writer, to Olivia Langdon, his future wife.

 

Famous love letter by James Joyce

Irish-born writer James Joyce (1882 - 1941) lived in a variety of cities in Europe, but was always tied to Dublin, the city of his birth. It was the setting for many of his revolutionary and controversial works, and it was also where in 1904 he met Nora Barnacle, the woman who would eventually become his wife. This letter, written just months after Joyce first met Nora, shows the depth of his affection.

15 August, 1904

My dear Nora,

It has just struck me. I came in at half past eleven. Since then I have been sitting in an easy chair like a fool. I could do nothing. I hear nothing but your voice. I am like a fool hearing you call me 'Dear.' I offended two men today by leaving them coolly. I wanted to hear your voice, not theirs.

When I am with you I leave aside my contemptuous, suspicious nature. I wish I felt your head on my shoulder. I think I will go to bed.

I have been a half-hour writing this thing. Will you write something to me? I hope you will. How am I to sign myself? I won't sign anything at all, because I don't know what to sign myself.

 

 

 

I have lived with shades
21 مرداد 87 - 18:32



"I Have Lived With Shades"


I


I have lived with shades so long,
And talked to them so oft,
Since forth from cot and croft
I went mankind among,
   That sometimes they
   In their dim style
   Will pause awhile
   To hear my say;

II

And take me by the hand,
And lead me through their rooms
In the To-be, where Dooms
Half-wove and shapeless stand:
   And show from there
   The dwindled dust
   And rot and rust
   Of things that were.

III

"Now turn," spake they to me
One day: "Look whence we came,
And signify his name
Who gazes thence at thee." -
   --"Nor name nor race
   Know I, or can,"
   I said, "Of man
   So commonplace.

IV

"He moves me not at all;
I note no ray or jot
Of rareness in his lot,
Or star exceptional.
   Into the dim
   Dead throngs around
   He'll sink, nor sound
   Be left of him."

V

"Yet," said they, "his frail speech,
Hath accents pitched like thine -
Thy mould and his define
A likeness each to each -
   But go! Deep pain
   Alas, would be
   His name to thee,
   And told in vain!"

"O memory, where is now my youth,
Who used to say that life was truth?"

"I saw him in a crumbled cot
   Beneath a tottering tree;
That he as phantom lingers there
   Is only known to me."

"O Memory, where is now my joy,
Who lived with me in sweet employ?"

"I saw him in gaunt gardens lone,
   Where laughter used to be;
That he as phantom wanders there
   Is known to none but me."

"O Memory, where is now my hope,
Who charged with deeds my skill and scope?"

"I saw her in a tomb of tomes,
   Where dreams are wont to be;
That she as spectre haunteth there
   Is only known to me."

"O Memory, where is now my faith,
One time a champion, now a wraith?"

"I saw her in a ravaged aisle,
   Bowed down on bended knee;
That her poor ghost outflickers there
   Is known to none but me."

"O Memory, where is now my love,
That rayed me as a god above?"

"I saw him by an ageing shape
   Where beauty used to be;
That his fond phantom lingers there
   Is only known to me."


Thomas Hardy
پس از من
20 مرداد 87 - 14:07

من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش
بوسه باران و رقص شاخساران گو مباش
چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار
چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش
من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ
نغمه ی شور افکن بانگ هزاران گو مباش
 تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند
 نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش
این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت
 کوه ساران را زلال جویباران گو مباش
 گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم 
بر تو شمعی به شام سوگواران گو مباش

شفیعی كدكنی

آموزش زبان فارسی
12 مرداد 87 - 13:23
 دكتر كوروش صفوی: دانشكده زبان و ادبیات فارسی جای معنی كردن واژه نیست


یك استاد زبان و ادبیات فارسی، با انتقاد از شیوه تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها گفت: امروز در هیچ جای دنیا زبان و ادبیات را با خواندن متن یاد نمی‌‏دهند.
دكتر كوروش صفوی در گفتگو با خبرنگار ادبی خبرگزاری كار ایران، ایلنا، افزود: در حال حاضر در تمام دانشگاهها خواندن متن توسط دانشجو صورت می‌‏گیرد و استاد همراه دانشجو به بررسی و تحلیل متن می‌‏پردازد. ولی در دانشگاههای ما بیشتر واحدهای درسی مربوط به خواندن و معنی كردن است.
این استاد دانشگاه تاكید كرد:‏ درس‌‏های دانشگاه باید به لحاظ علمی، هر ده سال یكبار مورد تجدید نظر عمیق قرار گیرند. این تجدید نظر هم باید در عنوان دروس و هم درباره محتوای دروس لحاظ شود.
وی شیوه تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاهها را سنتی عنوان و تصریح كرد: ‏این شیوه نیاز به تغییر دارد.
صفوی با تاكید بر آنكه دروس دانشگاهی باید براساس اطلاعات جدید در آن دانش تنظیم شود، گفت: تجدید نظر درباره زبان و ادب فارسی كه به واقع تنها رشته درسی است كه كشور ایران درباره‌‏اش حرف اول و آخر را می‌‏زند, نشانگر پویایی خواهد بود كه باید الگوی گروههای آموزشی زبان و ادب فارسی در سطح جهان قرار گیرد.
این مترجم خاطرنشان كرد: متاسفانه آنچه تحت عنوان واحدهای درسی این رشته (زبان و ادبیات فارسی) در سطح كارشناسی, كارشناسی ارشد و دكتری ارائه می‌‏شود، خود نشانگر گرایش به سنت‌‏هایی است كه از دیرباز، یعنی از همان آغاز تاسیس نخستین گروه زبان و ادب فارسی باقی مانده است.



دكتر مریم صادقی: شاملو را باید در كنار نظامی تدریس كرد


یك استاد زبان و ادبیات فارسی متعقد است: دانشگاههای زبان و ادبیات فارسی, گاهی ادبیات معاصر را جزء ادبیات به حساب نمی‌‏آورند، در حالی كه باید در كنار تدریس نظامی، به شاملو و اخوان نیز بها دهیم.
دكتر مریم صادقی، در گفتگو با خبرنگار ادبی ایلنا, با تاكید بر آنكه نباید نسبت به تدریس ادبیات معاصر، در دانشگاهها كوتاهی كنیم؛ ما باید در كنار شاعران و اندیشمندانی بزرگ مانند نظامی, شاملو و اخوان را هم تدریس كنیم.
وی با اشاره به كم‌‏توجهی به اندیشه‌‏های سیاسی و اجتماعی نویسندگان در دانشگاه اظهار داشت: اندیشه‌‏های سیاسی و اجتماعی زیادی درمتون دانشگاهی وجود دارد كه تدریس نمی‌‏شود. این اندیشه‌‏ها درطول تاریخ توانسته است مورد استفاده بسیاری از پادشاهان و حكومتها قرار بگیرد.
به گفته وی، صاحبان آثار ادبی كه در آثارشان اندیشه‌‏های سیاسی و اجتماعی وجود دارد از افراد تاثیرگذار در نظام حكومتی خود بوده‌‏اند و باید این اندیشه‌‏ها استخراج و تدریس شود.
این استاد دانشگاه گفت: ما در تدریس متون ادبی خود، به آفات این متون اشاره نمی‌‏كنیم و تنها نكات مثبت را می‌‏بینیم؛ همچنانكه زیانهای اندیشه‌‏های شاعران و نویسندگان را بررسی نمی‌‏كنیم و نگاهمان به آنها همیشه مثبت است. این یك نوع نقد احساساتی است و درست نیست.
صادقی افزود: برای مثال عرفان و تصوف یكی از اركان و الگوهای ادبیات فارسی شده است. نكات مثبت عرفان و تصوف جای خودش، اما گاهی همین عرفان و تصوف، جامعه را به رخوت و خمودگی كشانده است.
وی با اشاره به وجود خط قرمز در دانشگاهها گفت: درست است كه خط قرمزها در دانشگاه‌‏ها مشكل ایجاد كرده است, اما گاهی ما خودمان خط قرمز را ایجاد می‌‏كنیم. وقتی شخصی مثل حافظ گرامی شود و اجازه نظر به دیگران نمی‌‏دهد، این خودش بدترین خط قرمز است. ما نباید جلوی اظهارنظر دیگران را بگیریم. اگر یك نفر درباره نكات منفی حافظ یا مولانا صحبت كند او را طرد می‌‏كنند.
وی تصریح كرد: نه حافظ گرایی برای جامعه ما خوب است نه طرد شاعرانی مانند "نادر نادرپور". ما باید با شاعران و نویسندگان علمی و ادبی برخورد كنیم نه احساسی و تعصبی. ما در دانشگاه اجازه نظر به جوانان را نمی‌‏دهیم و این خودش باعث صدمه به ادبیات است.



 دكتر بشر دوست: شیوه تدریس ادبیات باید مبتنی بر استدلال باشد


یك استاد دانشگاه معتقد است: شیوه كنونی تدریس در دانشگاه‌‏های ادبیات فارسی كه مبتنی بر استناد به بزرگان است، باید تغییر كند و مبتنی بر استدلال شود.
دكتر "مجتبی بشر دوست"، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه، در گفتگو با خبرنگار ادبی ایلنا, اظهارداشت: نباید بزرگان باعث شوند ما از دیدن دور دست غافل بمانیم. وقتی یك آدم بزرگ جلوی شما بایستد نمی‌‏توانید افق را ببینید، همچنانكه نیوتن می‌‏گوید:"«من بر شانه غول‌‏ها ایستاده‌‏ام.» یعنی بر شانه‌‏های بزرگان و سنت خود ایستاده‌‏ام كه توانسته‌‏ام دور دست را ببینم."
وی تصریح كرد: در كشورهای خارجی از سنت و ادبیات كهن خود به خوبی سود می‌‏برند اما در كشور ما به نظر می‌‏آید سنت و گذشته تبدیل به موضوعی دست و پاگیر شده است.
این استاد دانشگاه گفت: سنت ما ظرفیت بالایی دارد. اما از این ظرفیت آدم‌‏هایی مثل زرین كوب، علامه قزوینی و خانلری یك جور بهره برده‌‏اند, و عده‌‏ای دیگر یك جور دیگر.
به گفته وی، در هر دوره‌‏ای به اقتضای زمان خود، شیوه استفاده و بیان سنت تغییر می‌‏كند. اما در دوران كنونی ما نتوانسته‌‏ایم از سنت به خوبی در در دانشگاهها بهره برداری كنیم.
بشر دوست با اشاره نیاز دانشگاهها به شیوه‌‏های مدرن تدریس گفت: ما باید به متون كهن خود به صورت مدرن نگاه كنیم. برای مثال افرادی مانند دكتر سروش به مولانا دید مدرنی دارند و این در حد خودش خوب است.
وی افزود: ما دو نوع متون در دانشگاه تدریس می‌‏كنیم, یكی متونی كه ساختار محكمی دارند، مانند خاقانی و دوم متونی كه معنی‌‏گرا هستند, مانند آثار مولانا, سنایی و عطار.
وی تصریح كرد: ما امروز بیشتر نیاز داریم كه به متون معنا گرا بپردازیم.



 دكترمیر عابدینی: استادان ادبیات، از صحبت در كلاس‌‏های درس می‌‏ترسند



نخستین مشكل در دانشكده‌‏های زبان و ادبیات فارسی خود استادان هستند؛ چراكه بسیاری از استادان ادبیات می ترسند، در كلاس درس حرف بزنند.
یك استاد دانشگاه معتقد است؛ بعضی استادان دانشگاه تنها برای آن‌‏كه شغلی داشته باشند، به تدریس زبان و ادبیات فارسی می‌‏پردازند و این نخستین مشكل زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه است.
به گزارش خبرنگار ادبی ایلنا، دكتر " ابوطالب میر عابدینی"، مولف و استاد زبان و ادبیات فارسی، طی سخنانی در این باره گفت: ادبیات عشق می خواهد و كسی كه می‌‏خواهد در این رشته تدریس كند، باید ذوق داشته باشد.
وی با اشاره به اهمیت انتخاب استادان ادبیات دانشگاه تصریح كرد: متاسفانه در بخش گزینش برای انتخاب استادان ادبیات، بیشتر از دید عقیدتی به مساله توجه می كنند و به ذوق ادبی و فرهنگی مدرسین چندان توجه نمی شود.
وی در ادامه اظهار داشت: اگر شخصی كه برای تدریس انتخاب می شود معلومات نداشته باشد، با دید سطحی به ادبیات نگاه می كند و از عمق آن چیزی نمی‌‏فهمد و از این روی نمی‌‏تواند، چیز تازه‌‏ای به دانشجویان یادبدهد.
این استاد دانشگاه ادامه داد: متون ادبی كه در دانشگاه‌‏هاتدریس می شود، به ذوق و نیاز روز توجه ندارد و سنتی است؛ البته اگر استاد توانا باشد می‌‏تواند، ادبیات كهن را بر اساس مولفه‌‏های نقد جدید، بررسی و تدریس كند،همان اتفاقی كه در دانشگاه‌‏‏های معتبر دنیا رخ داده است.
میر عابدینی در ادامه اظهار داشت: هدف ادبیات شكوفایی ذوق است و اگر تدریس آن باعث شكوفایی نشود، تنها وقت را تلف می‌‏كند.
وی با اشاره كتب درسی دانشگاهی حوزه ادبیات گفت: متون درسی در20 سال اخیر به گونه ای تدوین شده‌‏اند كه بیشتر جنبه مذهبی داشته باشند و در این میان، عده‌‏ای كه محدودیت فكری داشتند، بسیاری اصول ادبیات را به هم ریختند؛ این افراد در دوره‌‏ای خاص صدماتی به ادبیات زدند كه هنوز هم می‌‏توانیم، عوارض آن را ببینیم.
عابدینی توجه به ادبیات معاصر در دانشگاه‌‏ها را الزامی دانست و گفت: به نظر می‌‏آید كه بعضی از دانشگاهیان، از ادبیات معاصر خوششان نمی آید؛ در حالی كه " شعر نو" یك پدیده تازه است و جامعه در برابر آن عكس العمل نشان داده‌‏است.
این مدرس زبان و ادبیات فارسی افزود: استاد بودن، دیگر احترام لازم را به‌‏وجود نمی‌‏آورد كه یكی از دلایل آن حقوق پایین مدرسین است.
میرعابدینی گفت: استادان به دلیل مشكلات مالی مجبورند، كلاس های حق التدریس بگیرند و بیشتر وقت خود را تدریس كنند كه این باعث ایستایی ذهنشان می شود.
این مولف افزود: بسیاری از استادان دانشگاه می‌‏گویند كه ما می ترسیم، بعضی از سوالات دانشجویان را جواب بدهیم، چون باعث ایجاد مشكلات جانبی می شود.
عابدینی تصریح كرد: زمانی كه اجازه بحث و تبادل نظر در مورد ادبیات معاصر وجود نداشته باشد, ادبیات بازاری تمام فضای جامعه را پر می‌‏كند و شما می بینید كه فلان رمان به چاپ بیستم رسیده، اما یك اثر قدرت‌‏مند ادبی كه در مورد سیاست یا اجتماع نوشته‌‏شده، فرصت انتشار پیدا نكرده‌‏ و این مساله باعث به بی‌‏راهه رفتن دانشجویان و اهالی مطالعه شده‌‏است.
میر عابدینی در خاتمه، در مورد جایگاه نقد در دانشگاه اظهار داشت: باید برای استاد و دانشجو شرایط نقد را فراهم‌‏كرد؛ اما همان‌‏طور كه گفتم ما فرصت صحبت‌‏كردن را از استادان دانشگاه گرفته‌‏ایم.


برگرفته از: ایلنا 
زمستان!
10 مرداد 87 - 18:06

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 
به کراه آورد دست از بغل بیرون
 
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است!

مهدی اخوان ثالث

__