userinfo close
          ..............................................................!

همیلا زمستان

vorojak1983

زن 29 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
5 سال و 1 ماه و 3 روز سن کلوبی ،
Jane man mohabati ki har ghasam ki ghasam naa joda hongi ham जअन मन महबतय कय हर कसम कय कसम नअ जदअ हवनगय हम به ه...
 
21:21 1389/11/3
DASTAAN-E-OM SHANTI OM

داستان ام شانتی ام .... از فیلم ام شانتی ام

Sunnewalon, suno aisa bhi hota hai

همگی گوش کنید . داستان اینجوری شروع شد

Dil deta hai jo woh jaan bhi khota hai

اونایی که دلشون رو میدن ، جانشون رو هم از دست میدن

Pyar aisa jo karta hai, kya marke bhi marta hai

اونایی که اینطوری عاشق میشن، وقتی می میرن هم واقعا میمیرن

Aao tum bhi aaj sunlo

بیا تو هم گوش كن

Dastaan hai yeh ke ek tha naujawan jo dil hi dil mein ek haseena ka tha deewana

داستان اینه که پسر جوانی بود که دیوانه وار دختر زیبایی را دوست داشت

Woh haseena thi ke jiski khubsoorti ka duniya bhar mein tha mashhoor afsana

اون به قدری زیبا یود كه به خاطر این زیباییش تو تمام دنیا معروف و مشهور بود

Donon ki yeh kahani hai jis ko sabhi kehte hain Om Shanti Om

داستان اون دو تا اینطوری بود طوریكه همه بهش میگفتن ام شانتی ام

Naujawan ki thi aarzoo, uski thi yahi justuju

اون جوان آرزو داشت و اون رو جستجو میکرد

Us haseena mein usko mile ishq ke saare rang –o-hoor

و عشق رو درون اون زیبا رو بوجود بیاره تا پیداش کنه

Usne na jaana yeh naadani hai

اون نمی دونست كه چقدر احمق و نادانه

Woh reth ko samjha ke paani hai

و تمام اینها سرابه

Kyun aisa tha kisliye tha yeh kahani hai

و اینکه چطور اتفاق افتاد ، داستان ماست

Dastaan hai yeh ke us dilkash haseena ke nigahon dil mein koi doosra hi tha

داستان اینه كه اون زیبای دلكش نگاه و دلش مال کسی دیگه بود

Bekhabar is baat se us naujawan ke khwabon ka anjaam toh hona bura hi tha

اون جوون بی خبر بود از اینكه داستان از چه قراره

Toote khwabon ki is dastaan ko sabhi kehte hain Om Shanti Om

برای اینکه این رویا ویران شده بود و همه به این داستان میگن ام شانتی ام

Sunnewalon, suno aisa bhi hota hai

همگی گوش کنید، داستان اینطوری شروع شد

Koi jitna hanse utna hi rota hai

كسی كه زیاد می خنده زیادم گریه می كنه

Deewani hoke haseena khayi kya dhoke haseena

اون زیبا رو دیوانه وار عاشق بود اما بهش خیانت شد

Aao tum bhi aaj sunlo

بیا توهم گوش كن

Dastaan hai yeh ke us masoom haseena ne jise chaha woh tha andar se harjaai

داستان اینه كه اون زیبا روی معصوم عاشق مردی بود كه درونش تاریك بود

Sangdil se dil lagake bewafa ke haath aake usne ek din maut hi paayi

اون دلش رو داده بود به یه مرد سنگدل و بی وفا كه با اون مرگ رو به جون خرید

Ek sitam ka fasana hai jis ko sabhi kehte hain Om Shanti Om

برای ستمی كه تو افسانه است همه به اون می گن ام شانتی ام

Kyun koi qaatil samajhta nahin

كسی كه اون رو قاتل نمی دونن

Yeh jurm woh hai jo chhupta nahin

جرمی كه نمیشه پنهونش كرد

Yeh daag woh hai jo mit ta nahin

لكه ننگی كه نمیشه پاكش كرد

Rehte hain khooni ke raath par

هنوز تو دستان قاتل باقی مونده

Khoon us haseena ka jab tha hua

وقتی اون زیبا در حال كشته شدن بود

Koi wahan tha pahunch toh gaya

کسی اونجا بود که میخواست کمکش کنه

Lekin use toh bacha na saka

اما اون نتونست نجاتش بده

Roye tha pyar uski maath par

بالای سر جسد اون گریه كرد

Dastaan hai yeh ke jo pehchaanta hai khooni ko woh naujawan hai lautke aaya

داستان اینه اون كسی كه اون قاتل رو شناسایی كرد اون پسر جوون بود

Keh rahi hai zindagi qaatil samajh le uske sar pe chha chuka hai maut ka saaya

راه زندگی اش اینه كه به اونی كه قاتل میدونه بگه سایه مرگ اون رو احاطه كرده

Janmon ki karmon ki hai kahani jise kehte hain Om Shanti Om

این داستان تولد دوباره و سرنوشته كه همه بهش میگن ام شانتی ام

kehte hain Om Shanti Om, kehte hain Om Shanti Om

همه بهش میگن ام شانتی ام ، همه بهش میگن ام شانتی ام


  • ارسال کامنت(1)
20:55 1389/03/23




اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

کمی از عشق تازه ات بگو

بگو که بیشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقایق. مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن

سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند

حال لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی

برای پرواز آرزوهای مردم

در قفسم انداختی بی آب و گندم

یک عمر در قفس تنگت زندان بودم

مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم

روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی

اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی

آسمان من همینجاست کنار چشمانت

اما چشمانت کجاست به دهان پر از دروغ مردمانت

با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم

ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم

تو که با قصه این مردمان خوابیده ای

چرا با شعر لالایی من از این کابوس بیدار نشده ای

تو که برای این مردمان دل می سوزانی

چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند

افسوس که نمیدانی

چه تهمت ها از تو بر خیالم نیاورده اند

چه مدرک ها برای اثبات جرمت نساخته اند

عشقت را به صد حرف دنیا نفروشم

ارزان پیدایت نکردم و به دو دنیا نفروشم

کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد

حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد

کاش چشمان نازت را بر حرف این مردمان می بستی

با عشق من عهد و پیمانی تازه می بستی

ولی افسوس من زیر خاکم

با هزار آرزوی رفته بر بادم

ولی هنوز هم میگویم

دوستت دارم ای .............


22:53 1389/03/9
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


20:00 1389/02/21



از پارس برآمدم.از پارسوماش.این گفته من است.کورش پسر ماندانا و کمبوجیه.من کورش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود.زیرا ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من.بگذارید هرکس به آیین خویش باشد. زنان را گرامی بدارید.فرودستان را دریابید.و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید.گسستن زنجیر ها آرزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود ،زندگی را ستایش خواهیم کرد.تا هست سرزمین من آسمانی باد.که در او رود ها ی بسیاری جاری است.ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریا وار.سحرآمیز ،سرسبز و برکت خیز.و شما راگفتم این بهشت بی گزند را گرامی بدارید.سرزمین من توان شکفتنش بسیار است.سرزمین من ، مادر من است.تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد ،تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد.تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد.از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من.تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید.تا هست اندوه آدمیان مرده با د .به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد.مردمان ما شایسته آرامش وآزادی اند،مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند.،مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است

20:05 1388/05/20

دست های تنها

 

 

آقا نگاهت جای آهو هاست می دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن
در چشم های پر گناه ماست می دانم

جای سر انگشتان پور نورت، در این ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست می دانم

ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری
یک باره حس بودنت زیباست می دانم

کی باز می گردی، برایم بودن با تو
زیبا ترین آرامش دنیا ست می دانم

تو باز می گردی. اگر امروز نه ، فردا
از آتشی که در دلم پیداست، می دانم

سالی گذرد بی تو، مرا روز، بیا
جان سوخت، تو ای شعله جان سوز بیا

لبریز شده کاسه صبرم بی تو
ای از همه غایب ای دل افروز بیا


03:25 1388/05/18

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم


02:39 1388/03/6

 

 

منو ببخش اگه دیر اومدم خیلی وقته که حرکت کردم اما دیر رسیدم ...
منو ببخش نه بخاطر خودم به خاطر سرم هایی که خون تورو از رگهام میکشیدن بیرون به خاطر فریاد اون قطره ها

منو ببخش به خاطر چشمایی که اون شب سوختن و قطره قطره ذوب شدن.
منو ببخش نه به خاطرانگشتایی که اینقدر قدرت نداشتن که واسه تو بنویسن نه.
بلکه به خاطر نگاهی که تا صبح درد نامشو رو ابرا نوشت . چشماش اینقدر گفتن و گفتن که ابرها ی سرخ آسمون اون شب طاقت نیاوردن و غصه باریدن .نمی دونم این قطره ها به تو رسیدن یا نه؟ شنیدی یا نه؟
اما باز هم فقط برای تو مینویسم


02:37 1388/02/18
علت، تصادف موتورسیکلت با اتوبوس در کن اعلام شده است.
بدلکار ها، همیشه منتظر خبر مرگ خود هستند.
پایان ابدی، برای پیمان ابدی
پیمان ابدی، فردی که در سال های گذشته به بدلکاری شهره شده بود، عصر روز چهارشنبه در حین انجام عملیات بدلکاری در جاده کن درگذشت.

خبرگزاری فارس او را یکی از بدلکاران موفق سریال آلمانی «هشدار برای کبری 11» نامیده است. پیش تر فرورتیش رضوانیه، روزنامه نگار طنز پرداز، که سابقه ی همکاری با پیمان ابدی را داشت، بار ها بدلکاری او را زیر سوال برده بود.

پیمان ابدی، 3 سال پیش وارد ایران شد و به سرعت به چهره ای معروف تبدیل شده بود. چنان که آموزش بدلکاری را به جمع زیادی بر عهده گرفته بود.

علت مرگ او، تصادف موتورسیکلتش با اتوبوس عنوان شده است. طی چند سال گذشته، یک موتورسوار دیگر، در تهران در حین یک عملیات نمایشی، به علت عدم رعایت ایمنی لازم جان سپرده بود.

ابدی، در حال کار در تله فیلم «چشم های نامحسوس» در شش کیلومتری جاده کن بود. وی مشغول اجرای حركات نمایشی در یك اتوبوس، بود كه اتوبوس پس از واژگونی منفجر شده و پیمان ابدی جان باخت.

پیمان ابدی، چندی پس از ورود خود به ایران، به خبرگزاری فارس گفته بوده : «بیشتر از شش ماه است كه به ایران آمده‌ام و آموزش بدلكاری می‌دهم. اما اگر به تازگی شنیده می‌شود كه آمدم و یك كارهای را انجام می‌دهم دلیل اصلی‌اش این بود كه نمی‌خواستم به عنوان یك بدلكار فقط برای كارگردان‌ها كار كنم. بلكه می‌خواستم اصول، قوانین و فرهنگ حرفه بدلكاری را ارائه و توسعه بدهم. برای آشنایی و آموزش آنچه خودم در آلمان آموختم زمان لازم بود.»

مجله پر تیراژ خانواده سبز، در گفتگویی با پیمان ابدی، از قول او آغاز به فعالیت ش را این گونه شرح داده است : «در سال‌ 1998 در دانشگاه‌ با یك‌ دعوت‌از سوی‌ یك‌ گروه‌ بدلكار مواجه‌ شدم‌ تا یك‌صحنه‌ بدلكاری‌ را اجرا كنم‌. پلی‌ در شهر كلن ‌وجود دارد كه‌ حدود 21 متر ارتفاع‌ دارد وعمق‌آب‌ چهارونیم‌ متر است‌ و جریان‌ آب‌ در آن‌رودخانه‌ خیلی‌ سریع‌ است‌. در صحنه‌ای‌ از یك‌فیلم‌ خانمی‌ كه‌ روی‌ این‌ پل‌ بازی‌ داشت‌ لیزمی‌خورد و پایین‌ می‌افتد. بعد از اجرای‌ موفق‌این‌ صحنه‌ با دعوت‌های‌ مختلف‌ گروه‌ بدلكاری‌برای‌ اجرای‌ این‌ صحنه‌ها مواجه‌ شدم‌ و مدتی‌بعد هم‌ عضو ثابت‌ تیم‌ آنها شدم‌.»
 
 
 
روحش شاد و یادش گرامی

06:04 1388/02/8

سلام16.gif

با تشکر از محبت کلیه دوستان عزیز در این مدتی که نبودم1.gif21.gif

امشبم اومدم هم تشکر کنم از دوستان گلم و هم اینکه بگم16.gif

تا  چند روز ، کلوب تعطیل شد14.gif14.gif

نپرس چرا ؟ 8.gifکه نمیگم چرا ؟4.gif

شاد باشید و خوش باشید1.gif23.gif


06:43 1388/01/25

یه گوشه نشسته بودم که صدام کرد و گفت بیا بازی ؟! منم گفتم باشه ولی چی بازی؟ گفت : امممم قایموشک؟!

قبول کردم اما میترسیدم آخه هروقت چشممو می بستم دیگه هیچی نمی دیدم . دلم نمی خواست چشم بذارم ؟!! زود گفت تو چشم بذارو تا بیست بشمار ! چون دوستش داشتم هیچی نگفتمو رفتم یه گوشه چشمامو بستم! اما قبلش واسه آخرین بار نگاهش کردم که یادم باشه صورت قشنگش چه شکلی بود   ..؟ بعد هم ... یک .. دو .. سه ...  پنج ...دوازده ... هفت ... چهار ... پونزده ... چهارده و بیست !!! اما صدام نکرد که برم. یه کم دیگه صبر کردم اما بازم هیچی نگفت ... گفتم شاید هنوز قایم نشده   دوباره   باز یه کم دیگه شمردم !!! بازم صدام نکرد  !!! چشامو باز کردم رفتم دنبالش خدا کنه زود پیداش کنم

اول رفتم پیش مورچه اما گفت ندیدتش ؟!!

رفتم پیش مداد رنگی هام اما اونا هم ...

رفتم پیش رنگین کمون اونم ندیده بودش !!!

خورشید  ابر دشت ... هیچ کس ازش خبر نداشت ...

ترسیدم گریه کردم. تازه پیداش کرده بودم نمی خواستم بره آخه  اگه میرفت خیلی تنها میشدم مثل اون موقع ها ...  گفتم میرم همون جایی که چشم گذاشته بودم شاید برگشته باشه   ...

ولی گم شده بودم حالا اگه اونم پیدا میشد باید منم پیدا میشدم  ... خدا کنه دنبالم بگرده ... به قاصدک گفتم من اینجام زیر این درخت کنار چمن زار !!!

نمی دونم تا کی باید تنها بمونم که بیاد !!! توروخدا اگه شما دیدینش بگین من همین جا نشستم همیشه منتظرشم ...:-S بگین همین جا زیر درخت کنار چمن زار یه کوچولو نشسته بگین واسه آخرین بار اینقدری نگاش کردم که الان اگر بیاد بشناسمش!! خدا کنه اونم منو یادش باشه  ... یه گل رز قرمز اینجاست که بعضی وقتا باهام حرف میزنه ... بهم قول داده وقتی برگردی بذاره اونو بدمش به تو ... زود برگرد دل من کوچیکه جای غصه و دلتنگی رو نداره  ... !!!!


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.